تجارت (گذری بر گذشته ها)

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

 

1.

آقاي مهندس با آنهمه پز و پرستيژ و موبايل و پرشيا و ويلا در شمال و ... تازه جاروكش دارالزهد است و مگر جاروكشي به اين چيزهاست؟

...و چقدر هم افتخار دارد جاروكشي حرم. جاروكشي كه سهل است، جاروي جاروكشان حرم بودن هم افتخار دارد؛ صبح ها كه خادمين دور مي ايستند و جاروها در ميان، شعر مي خوانند و دعا مي كنند، جارو بودن در آن ميان حقا كه افتخار دارد.

گدايي در اين پادشاه، از پادشاهي هزار دنيا افضل است.

 

2.

در آن شلوغي وسط جمعيت پسرش را بلند کرد. نشاند روي شانه اش. گفت:

«بگو جوادجان! بگو نوکرتم امام رضا»

پسرک که از شلوغي جمعيت صورتش گل انداخته بود، چشمان پف کرده اش را با پشت دست ماليد و بهت زده به سيل جمعيت و اتاقک فلزي پر نقش و نگاري که در بر گرفته بودند خيره ماند. لبانش که از هم جنبيد، بغض پدر ترکيد:

«نوکرتم امام رضا »

 

3.

پيرزن که چادر گلدار آبي اش را روي صورت کشيده بود، خميده و شکسته از حياط به سمت در خروجي مي رفت و زير لب، بريده بريده، با مولايش درد دل مي کرد. خادم جلوي دروازه، عصاي نقره اي زيبايي در دست داشت. پيرزن صورتش را به روي چارچوب در گذاشت و آهي کشيد. گويي چيزي ته گلويش جمع شد. به سمت خادم رفت و بر سر گرد عصا بوسه زد. بعد با چشمان نمناک به صورت خادم خيره شد و بغضش ترکيد: «آقا به من مي گن ديگه اينجا نيا...»

خادم دلجويانه پرسيد: «چه کسي مادر؟ کي گفته اينجا نيا؟»

پيرزن دستش را در هوا تکان مي دهد و شخص نامعلومي را مخاطب قرار مي دهد: «مي گن بسه ديگه...بيا بريم...»

گريه امانش نمي دهد. خادم را رها مي کند و راه خودش را ادامه مي دهد. چند قدم که مي رود دوباره بر مي گردد و به در چنگ مي زند:

«آخه من کجا برم... من تا حاجتم رو نگرفتم که نمي تونم برم... آخه من کجا برم از اينجا...»

...

بغض خادم و کبوترها با هم وا مي شود.

 

 

 

 

فروردين و ارديبهشت 83

 

 

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pooneh

وقتي كتابهاي شهيد اويني خوانده ميشه ... يك چيز به عنوان يك اصل مياد توي ذهنت .. اول ذهن نقاد گونه او و دوم دستان پرتوان او براي نوشتن آنچه در ذهن ميگذرد . ( قلم ) حالا سوال : دوستش كه نام وبلاگش ميشود : " مرتضي و ما " حتما بايد اين دو خصلت را حتي ذره اي ... الگو برداري كند ... تكرار در نوشتن ... استمرار ... خصوصيتي است كه از اين وبلاگ بسيار انتظار ميرود . رهرو ان نيست گهي تند و گهي خسته رود ........ منتظرم آپديت شود ... چون مرتضي ... دوست شماست !

یه...

این دوست مشترکمان (محمد مسیح) دچار یه نوع دختربازی حزب اللهی شده ما که گفتیم گوش نکرد اما فکر کنم از شما حرف شنوی داشته باشد.

rosaeidi

سلام.. اينجا برای ما هم دعا کنيد. موفق باشيد.

محمد سجاد

آسد صالح.مطالبتو می خونم.در ضمن تواشيح آيه ای رو که اون بالا قرار دادی دارم.خواستی تقديم می کنم.يا حق

امین

يعنی ميشه از اين به بعد هر سال ۲۲ آذر برم حرم آقا؟

مجید عزیزی

سلام حاجی. روز به روز که هيچی! لحظه به لحظه ارادت ما نسبت به شما افزون می شود جان شما! بابت موازی ممنون! دعا کن بتونم راوی رو قوی شروع کنم قول دادم به خودم اولين عکسم باز از مشهد باشه! يه عکس انداختم هلو! بايد ببينی! خلاصه کلا دعا کن! اين سجاد ما رو هم تحويل بگير! درسته بچه روسيه درس می خونه ولی دلش ايرانه! خودشم داره مياد همين ماه. ديگه زياده عرضی نيست. فکر کنم عادت کردی به کامنتهای چَت گونه من. ولی وقتی تحويل نميگيری چاره ای نيست. نماز صبحه! يا علی

yp

سلام. عشق چيز عجيبيه. چه کارا که نمی کنه

حاجي

خيلي وقت است اينجا برايت پيام نگذاشته ام، گفتم ترك عادتي كرده باشم، حال و هواي جديد و (...)، گويا مخاطب جديد هم در پي داشته، كه نسبت به سيد مرتضي كم ارادت شده اي، البته حق مي‌دهم يك آدم مگر چند تا دست دارد؟ به زير گلو فكر كن و اينكه چه آسان پاره مي‌شود...

mahdi

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/لطفها ميکنی ای خاک درت تاج سرم