16 اسفند

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

*

رغبتك في زاهد فيك ذل نفس

و

زهدك في راغب فيك نقصان حظ

 

اين را اول بار از حاجي شنيدم، روزي كه از معشوق زميني اش رنجيده بود و كنايه مي زد و نفرين مي‌فرستاد به شيطان رجيم.

اين دو جمله، راز سربلندي و عزت و مردانگي در عالمِ وجود است كه با صداي امير عليه السلام به گوش خاكيان رسيد:

«تمايل تو به آن كه (آن چه) از تو دوري مي جويد، مايه‌ي ذلت نفس توست و دوري جستن از آن كه (آن چه) به سوي تو تمايل دارد، بهره‌ات را كم مي‌كند.»

 

**

از عقل به‌تر موجودي خلق نشده است.

و چه لذتي دارد دم زدن با فكورِ منعطفِ عاقل.

 

***

حاج حسين را ده روز پيش ديدم، شايد.

به تشييع پيكر شهداي گمنام آمده بود.

بيش از يك سالي از حالش بي‌خبر بودم. آن شب كم حرف زديم و بيش به هم نگريستيم و گريستيم.

 

در روزمرگي‌هايم گم شده بود.

 

****

و حالا كه همه سر و سامان گرفته‌اند، بايد قرار پيشه كرد و انديشه كرد كه مردان خدا را با سر و سامان چه كار است؟

اصغر آقا از آن آدمك بخار گرفته‌ي روي شيشه‌ي اتوبوس براي خودش مردي شده است حالا. بيا و تماشا كن.

فاميل‌ها جفت جفت رفته‌اند يك گوشه و آرام گرفته‌اند در ظاهر. يادي از قحط آبادِ معرفت و  خراب آبادِ صفا هم نمانده است.

 

 

در ميان دگران، براي سلمان نگرانم.

 

*****

مي خواهم شغلي داشته باشم كه اگر جمعه‌اي انتظار به سر آمد، از شنبه‌اش با سري بلند به سر همان كار قبلي‌ام برگردم.

 

ما جمعه را به شوق تو تعطيل كرده‌ايم

اي روز بازگشت تو آغاز عيدها...

 

******

يعني مي‌شود آدم مستأجر امام زمان باشد؟

اگر مي‌شد گوشه‌اي از خانه‌ي پدري‌شان را اجاره‌ مي ‌دادند به ما بد نبود. لااقل امروز حسرت يك ساعت ديگر چشم دوختن به آن حجم عظيم طلايي به دلمان چنگ نمي‌زد. كافي بود گوشه‌ي پرده را كنار بزني تا همه‌ي ديده‌ات پر بشود.

هر چند عينكت طاقت نياورد و شيشه‌اش بشكند.

 

*******

حاج حسين آن شب آمده بود براي خداحافظي. چند روز ديگر كربلاست ان شاء الله. تنها مي‌رود. اما نگفت كي برمي‌گردد. من هم نپرسيدم. مگر كربلا رفتن، بازگشتي هم دارد؟ و مگر نه آن كه گردن‌ها را...

 

********

دوست داشتم اين ها را شبِ سه شنبه شانزدهم اسفند هشتاد و چهار، ساعتي بعد از غروب آفتاب پنجم صفرالخير هزار و چهارصد و بيست و هفت بنويسم.

لابد حكمتي دارد.

 

 

اي سرو قد، بيا و بياور نويدها...

 

 

 

ياعليش

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
صــــــبح

من می گويم ستاره ای بود شهيد ... پيدا شد و چرخی زد و در خون گم شد

مطلع

جالب بود مثله همیشه .... یه سری هم به ما بزن .... یا علی

حیران

به خیالت فامیل ها همه سامان گرفته اند و رفته اند و تو نگران تنها سلمانی حواست نیست یک فامیل بدون این که بگویند و شاید بدانی نگرانت هستند.نمی توانستم دیگر نگویم.می شناسی که پسر دایی لوس عزیز دردانه را.خلاص!

رحیم

«دوست داشتم اين ها را شبِ سه شنبه شانزدهم اسفند هشتاد و چهار، ساعتي بعد از غروب آفتاب پنجم صفرالخير هزار و چهارصد و بيست و هفت بنويسم. لابد حكمتي دارد.» من نمی دانم که چرا حکمتش را می دانم: 1) آن شب را که تهران نبودی!! 2) در اتوبان هم که نمی شود مگر اینکه نوت بوک داشته باشی که تو نداری!! 3) مگر اینکه هدیه سر سفره عقدت باشد که ما دیدیم سفره ای در کار نبود. لذا اصلا امکانش نبود که این کار را بکنی لذا لاف نزن. وانگهی می مردی ما را هم دعوت کنی؟ زیاد نمی خوردیم. سخنرانی هم نمی کردیم.نمی گفتیم که سیگار هم میکشی. راستی مبارک باشد ان شاء الله. به پای هم پیر شوید. عجب شبی بود آن شب!!! آغاز یک زندگی روزمره دیگر !!! هنوز نمی دانی که چه کار کرده ای!!!

سید علی ثاقب

سلام. اين قلم شما بود يا صمد؟ راستی راستی که به قول رحيم می‌مردی اگر ... به تلافی اينکه خبرمان هم نکردی از همين الآن دعوتت می‌کنم برای عقيقه حسينم که يکی دو ماه ديگر است. دقيق‌ترش را هم همان موقع می‌گويم. به همراه خانواده و دوست و آشنا و غيره و ذلک... يا حق

غلامرضا همدانی

کامنت من رو پاک می کنی ؟ آبروت رو می برم . بلايی سرت بيارم که کيف کنی . رحيم به داد برادرت برس . اين مرد ناحسابی کامنت من رو پاک کرده . پاکت می کنم . ای ای ای ... !!!!نويسنده: سید علی ثاقب شنبه، 20 اسفند 1384، ساعت 17:12 نويسنده: رحیم شنبه، 20 اسفند 1384، ساعت 11:15 «دوست داشتم اين ها را شبِ سه شنبه شانزدهم اسفند هشتاد و چهار، ساعتي بعد از غروب آفتاب پنجم صفرالخير هزار و چهارصد و بيست و هفت بنويسم. لابد حكمتي دارد.» من نمی دانم که چرا حکمتش را می دانم: 1) آن شب را که تهران نبودی!! 2) در اتوبان هم که نمی شود مگر اینکه نوت بوک داشته باشی که تو نداری!! 3) مگر اینکه هدیه سر سفره عقدت باشد که ما دیدیم سفره ای در کار نبود. لذا اصلا امکانش نبود که این کار را بکنی لذا لاف نزن. وانگهی می مردی ما را هم دعوت کنی؟ زیاد نمی خوردیم. سخنرانی هم نمی کردیم.نمی گفتیم که سیگار هم میکشی. راستی مبارک باشد ان شاء الله. به پای هم پیر شوید. عجب شبی بود آن شب!!! آغاز یک زندگی روزمره دیگر !!! هنوز نمی دانی که چه کار کرده ای!!!

یوسف

ارادت.... همین... دیده بان برج مینو

مجید عزیزی

به به چقدر مبارک است... اللهم انی اسئلک بفضلک... کم اوردم اساسی... له کردی رفت پی کارش... دوباره ايمان آوردم... زبانم با دهان باز بسته ست... دوستت دارم! دعا کن سيد! دله حالش خوب نيست... کم آوردم... خورده ته ديگ... آقا نمياد؟ يا علي...

رحیم

تف بر این روزگار قدار که حجالا برای تو ای سید صالح نوری، قدار تر از همیشه خواهد شد. حالا کامنت داداش ما رو پاک می کنی؟؟؟ خیلی ... حیف که من عفت کلام دارم وگرنه خوب .... حیف که این عفت کلام .... اگه نبود خوب می دونستم چه طور حالتو بگیرم. حالتو می گیرم. از صفحه اینترنت پاکت می کنم. منتظر ضربه ناکت اوت باش. خیلی زود پته ات روی آب که هیچ روی هر چی که فکرش رو هم نمی تونی بکنی میشه. حالا کامنت داداش ما رو پاک می کنی؟؟؟ اای ..... حمید من خودم کارشو یه سره میکنم. یه بلیط یه سره دارم واسش. به مقصد خارج از اینترنت. یا علیش