دو قطره خون از درويش مصطفا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

چهار - پنج سالگي بردندم آزمايش خون بدهم ببينند چرا دل درد دارم (بعدن معلوم شد غذايم را درست نمي جوم !) يادم هست يک صف بچه آستين هايشان را بالا زده بودند، منتظر ِآزمايش. بچه‌ترينشان بودم. جيغ و ويغي راه انداخته بودم ديدني! يک دوجين دکتر پرستار دورم جمع شده بودند متقاعدم کنند اين خانمي که خون مي گيرد قديم ها از مادرم هم خون مي گرفته و کارش درست بوده و مادرم اصلن دردش نمي آمده و ... ! يک صحنه ي فانتزي تهِ ذهنم مانده که با چشم هاي خيس وسط ِ راهرويي ايستاده بودم و پنج – شش نفر دکتر سرشان را از اتاق هايشان بيرون آورده بودند – دو طرف ِ راهرو – و برايم دست تکان مي دادند!

خلاصه خاطره ي گس ِ همين دو قطره خوني که از ما گرفتند مثل ِ لولوي کوچکي سال‌ها يک جايي از ذهنم جاخوش کرده بود...

بعد از هجده – نوزده سال، دوباره چند روز پيش پايم باز شد به يک آزمايشگاه. {دانشگاه} علامه از دانشجوهاي جديدش يک دوره چک آپ ِ کامل مي خواست ( + آزمايش خون ِ کذا ) و کلي دودل بودم خودم بروم يا يکي را بفرستم جايم آزمايش بدهد! ( لولوئه بدجور سيخونک مي زد !) خلاصه دل زدم به دريا و با کلي سلام و صلوات، راه افتادم بيمارستان آتيه:

- آستينت را بزن بالا !

رويم را برگرداندم و چشمهايم را بستم.

- برو ! ...

 

ببشخيد ؟!؟

 

- تموم ... ؟!؟

- بله !

- آها ...

 

هاج و واج از بيمارستان زدم بيرون و نوک ِ سرنگ ِ ظريف ِ دکتر ، بادکنک ِ توخالي ِ ترسي را که هجده سال دنبال ِ خودم کشيده بودم تو سه سوت خالي کرده بود ! ...

 

 

 

 

پي‌نوشت ما:

 

* حقيقت هميشه همين قدر ساده است، همان‌طور كه همين‌قدر باور نكردني.

 

** اصل مطلب از اين‌جا ست. (با اندكي ويرايش) وقتي كسي به‌تر از من مي‌نويسد، چرا خودم را به در و ديوار بزنم؟

 

*** آقاي عزيز! نوشته‌ي شما را همين امروز دريافت كردم. به من آموخته اند كه در فتنه ها همچون بچه‌ي شتر باشم. هر چند كه هميشه نمي‌توانم، اما اين بار همه‌ي تلاشم را مي‌كنم.

 

**** مجيد عزيزم مي‌داند كه قدم بعدي (بعد از ايجاد حلقه‌هاي واسطه و نمايش اتحاد) ايجاد حوزه‌هاي جديد مخاطب و نويسندگان جديد است. همه‌ي ما بايد بكوشيم اطرافيانمان را به خواندن و نوشتن واداريم. هر كسي در حد وسع و ظرفيت خودش.

 

***** كاش مسيح عزيزم نيز بداند. چه اين‌كه توانايي دانستنش را دارد.

 

****** منطقه‌الفراغ يعني چه؟

 

 

 

 

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
n

نوشته هاتون خيلي قشنگه من هم شعر هاي قشنگي توي وبلاگم نوشته ام اگردوست داشتيد بمن سر بزنيد.وکم هم راهنمایی کنید.قبلش تشکر میکنم. n-a

مشکوة

خدا رو شکر که بالاخره اين بادکنکه ترکيد ........

مشکوة

ببخشيد ما يادمون رفت سلام کنيم ....... بهونه ای هست برای معرفی اين وبلاگ ايضا/ ياعلی

صادق

سلام.......چی بگم .. يا علی

سید علی ثاقب

سلام. يادم آمد به رفيقی که ديشب هم صحبتش بودم. می گفت سخت است ميان اين همه بی نماز بگويی من نماز می خوانم... چه برسد به اينکه به آنها هم بگويی نماز بخوانند. گفتم تا وقتی به نماز خواندنت افتخار نکنی (و تازه شرمنده هم باشی) معلوم است که نمی توانی نماز بخوانی... اما اگر سرت را بالا بگيری و نمازت را بخواني، آنقدر ساده راحت می شود گفت «من نمازخوان هستم» که باورت نمی شود... يا حق

mosafer

از خوندن وبلاگای عاشقونه خسته شدم به اینجا رسیدم...اینجا هم عشق بود اما انگار اولین بار بود که عشق با همه حقیقتش تو یه وبلاگ جا شده بود...خسته نباشید

pooneh

خدا را شكر ... مومنان خدا را يافتم ... چون سابقه شان را ميدانستم ...مدرسه مفيد .. زماني كه پارسال رفتم دبيرتسان پسرانه و نمايشگاه دفاع مقدس آنجا را ديدم و چيدمان بسيار زيباي آنجا را ... و چهره معصوم و پاك و زرنگ و شاد بچه هاي دبيرستاني ... بسيار لذت بردم . و آن اتحاد و يكپارچگي اي كه بين آنها بود . خدا را شكر اين دوستان را يافتم .. اميد وارم بتوانم بيشتر با شما آشنا شوم . واي از گروه دوم كه شهيدان بسياري داد . وبلاگ جدا بوي شناخت واقعي نسبت به دين را ميدهد .....پايدار باشيد . پونه

pooneh

دردِ آبرومندي را در عاشق‌شدن مي‌جوييد يا نشدن؟ اين جمله بسيار بسيار زيبايي است كه در نوشته هايتان خواندم ... شما مسووليت را در نوشتن مي بينيد و همه را تشويق به نوشتن .. پس چرا اين قدر دير به دير آپديت ميشود ؟ ؟ !! چرا ؟

امین

سلام. من بازم ميام اينجا؟؟؟

مبارز

خدا قوت ... وقت نکردم دقيق بخوانم ا نشاءا... سر فرصت يا علی