بند نهم

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

1.

 

::: علت توجه ويژه به مقوله وبلاگ و وبلاگ نويسي چيست؟ يعني صرفا حرف زدن و امكان ابراز عقيده شخصي حيطه وبلاگ نويسي را تا اين حد [برای ما] مهم كرده است؟ آيا هيچ عامل ديگري مؤثر نيست؟ اگر اين طور است چرا در جلسات و مجامع عمومي و خصوصي فراواني كه حزب الله دور هم گرد مي آيند چنين حساسيتي وجود ندارد؟

 

::: در اين جا من نظرات خودم را مي گويم. قصد ندارم چيزي را به كسي تحميل كنم. اما خواهش مي كنم بر روي آنها فكر كنيد و نظر بدهيد:

آن چه وبلاگ نويسي را مهم و ارزشمند مي كند ارزش و تقدس قلم است. شايد پي بردن به مفهوم قلم كمي سخت باشد. اما كمي بيانديشيم:

همه ما حرف مي زنيم و اين حرف زدنها معمولا معطوف به مسائل جاري زندگي روزمره و اطراف مي شود.

همه ما فكر مي كنيم و اين فكر كردن معمولا معطوف به چاره جويي براي مسائل و مشكلات روزمره و اطراف مي شود.

اما همه ما نمي نويسيم. (نوشتن صرف سياه كردن كاغذ با خودكار نيست) يعني آنچه مي انديشيم و به نظرمان اهميت دارد و براي خودمان و ديگران در آينده قابل استفاده كردن است بر روي كاغذ مكتوب نمي كنيم. براي همين حرف زدنمان و فكر كردنمان در همان حد سحطي خودش باقي مي ماند. اما اگر ما مجبور شديم آن چه مي گوييم و آن چه مي انديشيم، بنويسيم آنگه  كنار هم قرار دادن نوشته هاي زمان هاي مختلف خيلي چيزها را رو مي كند و تهي بودن و بي فكري ما را كاملا مشخص مي‌كند. نوشتن آدم را مجبور به فكر كردن مي كند و آرام آرام دقت و بصيرت فرد را بالا مي برد. عادت به نوشتن عادت به خواندن را هم به همراه مي آورد و بالا رفتن سطح اطلاعات فرد، احتمال دست يافتن به مفاهيم سطح بالاتر را زياد مي كند. اين ها بسان زنجيره اي هستند كه حلقه اصلي آن نوشتن است. با دقت در خود و اطرافيان به خوبي اين حرف ها را درك مي كنيد. آن دوستاني از شما كه اهل نوشتن نيستيد (نه اين كه نمي نويسند) به ندرت حرف خيلي خاصي از خودشان براي زدن دارند و يا لااقل حرف هاي آن ها فقط به درد امروز مي خورد و كمكي به فردا نمي كند.

معجزه وبلاگ نويسي اين بود كه نوشتن را به سطح متوسط جامعه كشاند. آدم هايي كه قبل از بوجود آمدن اين پديده رابطه اي با كاغذ و قلم نداشتند براي ابراز وجود و نشان دادن خودشان هم كه شده مجبور به نوشتن شدند. اين نوشتن از همه ي چيزهايي شروع شد كه در اطرافشان مي گذشت و بعد از گذشت چند ماه همگي دريافتند كه چقدر فكر نمي كنند! تب هجوم به سمت اين ابزار و بعد تعطيلي تعداد زيادي از اين صفحات، شكست خوردن آن هايي را نشان مي دهد كه نتوانستند فكر كردن بياموزند. آن هايي كه ماندند كم كم آموختند كه حلقه گم شده ی حرف زدن و فكر كردنشان «نوشتن» است. (از همه اين داستان،‌ خواصي را كه كارشان نوشتن است و اهل مطالعه و قلم هستند و وبلاگ را هم مانند روزنامه و مجله و كتاب، راهي براي ارتباط با مخاطب مي دانند، فاكتور بگيريد)

علت توجه ويژه به مقوله وبلاگ و وبلاگ نويسي يقينا فقط «نوشتن» است و نوشتن يعني آماده و عرضه كردن محصول فكري خود براي ديگران در قالبي كه بتواند مفهوم را منتقل كند به صورت مكتوب.

مكتوب بودن امكان بازنگري و استناد به فكر و حرف را ممكن مي سازد و این گونه است که  قلم ارزش قسم خوردن را پیدا می کند: ن و القلم و ما يسطرون

اگر قرار باشد مجموعه ای از وبلاگ نويسان مسلمان شكل بگيرد ماهيت تمامي فعاليتهاي آن مي بايست حول محور نوشتن باشد. ارتباط برقرار كردن با وبلاگ نويسان بايد از طريق نوشتن باشد و -خودمان را گول نزنيم- چت روم جاي نوشتن نيست. كامنت هم جاي حرف زدن نيست. بايد پيغام كوتاه گذاشت و از طريق ايميل ارتباط نوشتاري برقرار كرد. بايد به نوشتن عادت كرد. اين خيلي مهم است.

 

2.

 

اتل متل یه شاعر

که اسم اون سپهره

 

با شعرای قشنگش

از همه دل می بره

 

بیان بیان تماشا

شاعرمون شهید شد

 

شادی کنین بچه ها

که جاش توی بهشته

 

ابولفضل سپهر آخرین اتل متلش را برای ما خواند و به یاران عاشوراییش پیوست. از پیش قصد داشتم این نوبت کمی از حمید داوودآبادی بنویسم. نوبتش قسمت ابولفضل شد. باشد تا بعد.

از ابولفضل سپهر بخوانیم از برادرم بزرگوارم کورش علیانی:

 

دوشنبه روز جان‌باز است، تولد ابوالفضل العباس و شنبه ابوالفضل سپهر آخرين نفسش را كشيد. ابوالفضل بازمانده‌ی جنگ بود. مجروح شيميايی. نفس نداشت. اعصاب هم نداشت. با ريتم اتل متل توتوله برای بچه‌ها شعرهايی می‌گفت كه اغلب تصويری از وضعيت خودش و باقی زخم‌داران جنگ بود. توی نشريه‌های سوم خردادی شعرهايش را چاپ می‌كردند.

خيلی تلخ بود. دست كم در برخورد اول مثل بس‌ياری از بازمانده‌های جنگ تلخ بود. جنگ است ديگر. نبايد توقع داشته باشيم جنگ‌ديده‌ها مثل مربا باشند. اولين بار كه ديدمش –الان اصلا يادم نيست كی و كجا بود– خيلی چپ چپ نگاهم كرد. شايد از رخت و روم خوشش نيامده بود. بعدها نرم‌تر شد. به چشمش آشناتر بودم و بهتر نگاهم می‌كرد. بار آخر يادم است آدرس پزشكی را به‌م داد كه طب مدرن را كنار گذاشته بود و سنتی كار شده بود و ابوالفضل را معالجه‌اكی كرده بود. گفت «حسابی درستم كرد. تو هم برای معده‌ات برو پيشش.» بعد گفت «رزمنده‌ها را بی‌نوبت هم می‌بينه.» بعد پرسيد «شيميايی ای؟» گفتم «نه. اصلا رزمنده نيستم.» جوری نگاهم كرد كه يعنی خضوع خوب است، اما نه ديگر اين قدر. گفتم «نه والا رزمنده نيستم. اصلا سمت جبهه هم نرفته‌م.» باز چيزی نگفت. فقط نگاهم كرد كه «خب. حالا نرفته‌ای كه نرفته‌ای. چرا دور برمی‌داری؟»

می‌خواست يك عده را ببرد جنوب را نشانشان بدهد. ساعتش درست در هم‌آن روزهای جنگ خوابيده بود و تقويمش هم ورق نخورده بود. از رخت و روش تا حرف زدنش همه كم و بيش در هم‌آن روزها مانده بود.

نفس آخرش را روی تخت بيمارستان كشيد. مثل همه‌شان هم احتمالا در كما. و احتمالا باز هم يك عالمه لاش‌خور رسانه‌ای بالای سرش فيلم می‌گرفته‌اند در انتظار اين نفس آخر تا ببرندش روی آنتن و روی زينك و ازش دستك و دنبكی برای خودشان درست كنند. به هر حال فردا روز جان‌باز است.

 

 

 

3 و 4 و 5 باشد طلبتان.

 

 

التماس دعا

یاعلیش

/ 10 نظر / 10 بازدید
ابوذر

بسم الله . اولا : عجب بساطی شد این اساسنامه ! خرج یکسال آتشبار سید ما فراهم شد. ثانیا بنظر من یادداشت نویسی بر مطالب یک وبلاگ ، اگر مرتبط با موضوع ارسالی باشد ، جزئی منطقی از وبلاگ نویسی یعنی اظهار نظر و ایجاد ارتباط دوسویه غیر همزمان یا به زبان غیرآدمیزادی half Duplex است که در دنیای ارتباطات به ارتباطات simplexیا یک طرفه رحجان دارد. اما اگر وضع ، وضع فعلی باشد یعنی کسی باید و در یک پست ، وجود کل وبلاگ نویس را سیر فحش کند یا علیه اعتقادات او بقولی بمباردمان راه بیاندازاد ، اسم این کامنت نویسی نیست. و ربطی هم به وبلاگ نویسی ندارد. نوعی دیگر آزادی - مازوخیزم - است که در وجهه سایبر خودنمایی کرده . یا علی. ضمنا گوش شيطان کر و کور و لال ! مثکه اول شديم ها !

ابوذر

ضمنا : تشييع جنازه اش را رفتم . دوستانش بودند و دشمناننش حقا که نبودند . الحمد لله . نمی دانم چرا اين دوم خرداديها دست از اينهمه ادعا بر نمی دارند. مگر لرزاده معمار و سپهر شاعر ، هر دو هنرمندو از مفاخر نبودند ؟ چرا بايد يک وزير ، اينقدر بی منطق شود که عليه آنان که در حال اجرای حقند اقامه دعوا کند و از آنان که مرتکب منکر شده اند دفاع کند و آنان را هنرمندو مفخره نام گذارد اما آنجا که آفتاب حق روشن است. از سوی اشراق فراری باشد ؟ امر به منکر می کنندو نهی از معروف . آقای مسجد جامعی ! تشييع جنازه ابوالفظل کجابودی؟

وبلاگ نويسان حزب الله

سلام .. عيدتون مبارك .. ممنون بابت تذكر به جا ! ... اتل متل .... انشا الله در اولين فرصت لينكتون رو اضافه مي كنم . ملتمس دعا . يا حق

حامد کاربیست

سلام ***من چند تا از مقالات شهید آوینی رو خوندم **یه حسی که در مورد نوشته های شما دارم اینه کهنوشته های شما کاملا تحت تاثیر افکار شهید آوینیه **طرز نوشتنتون هم(منظور ادبیات نوشتاریتونه)***در صمن بالاخره نگفتی یا علیش یعنی چی ***

علی

سلام ... من لينکتان رو در وبلاگم گذاشتم ... به شدت موافق ايجاد يک تشکل هستم مثلا با عنوان نهضت اسلامی وبلاگنويسان ... موفق باشيد.

امین

هر سوء قصدی به جان سلمان، با حملات انتحاری به اين وبلاگ پاسخ داده می شود. بهتر است خودتان را به دردسر نيندازيد! انجمن حمايت از حقوق کودکان!!!

hamed

سلام! سپهر تجسم درد بود. عجب اشکی می گرفت از مردم با شعرهاش... راستی سپهر مجروح شيميايی نبود. اصلاْ سنش به جبهه نمی خورد.

خیبریان

بسم رب الشهدا . فکر قشنگی اگر در حد حرف باقی نماند . امروز پنجشنبه است خبری نيست آقا سيد انشا الله خيره . تو دعا برای ما بخيل مباش .

سهيل

دوست عزيز مرحوم ابولفضل سپهر جانباز نبودند و در جنگ هم شركت نكرده بودند به علت پائين بودن سن و خود ايشان بارها اين مطاب را در مراسمهاي مختلف ذكر كرده بودند