شيفت روز

 کاپوت را که بالا می زنم هوای داغ موتور می خورد توی صورتم. ماشین پشت ماشین. از صبح با این هوای گرم همینطور یک بند سرم در موتور است. جهانگیر صدای رادیوی ماشین را بلند کرده است. خواننده انگار خوشی زیر دلش زده باشدء صدایش را در سرش انداخته و چهچهه می زند:

-«نفس خروس بگرفت که نوبتی بخوااااند...»

-«گاز بده... گاز بده... بده... خوبه... خوبه...»

جک کاپوت را برمی دارم و ولش می کنم پایین. در محکم روی ضامن می افتد و صدا می کند.

-«یواش پسر! چه خبره؟...»

-«همه بلبلان... هاهاها ... همه بلبلان...»

از دست این خروس بی محل کفرم درآمده است:

-«بابا جهانگیر! کم کن اون صداشو تورو خدا...»

-«حالا چرا جوش آوردی؟»

-«همه بلبلان... همه بلبلان...» (صدای رادیو هنوز بلند است)

-«نمی بینی اوضاع رو؟ پونزده تا ماشین تو خطه پشت سرت... ظهر شدء می خوایم بریم!»

جهانگیر رادیو را خاموش می کند. دوباره آن لبخند سحرآمیزش گل می کند. پیاده می شود و به طرفم می آید:

-«شما برو ماشین بیار. من تنظیم می کنم...»

-«واسه این نگفتم... خودم وایمیستم...»

قدش کمی از من کوتاهتر است. چهار شانه؛ با مو و ریش خرمایی. چشمش که در چشمم می افتد نمی توانم چیزی بگویم.

***

جایمان را عوض کرده ایم. من پشت فرمانم و او موتور را تنظیم می کند. این تو آدم حوصله اش سر می رود.ماشین را روشن می کنی. در اتاق تست می بری. آنقدر گاز می دهی تا بوق دستگاه دربیايد! بعد از اتاق بیرون می روی و موتور را تنظیم می کنند. خاموش می کنی و ماشین بعدی.

موهایم در باد کولر تکان تکان می خورد. جهانگیر هنوز با موتور ور می رود. رادیو وسوسه ام می کند:«کی شعر تر انگیزد... خاطر که حزین باشد...» صندلی را می خوابانم و چشمانم را می بندم...

نمی دانم چقدر گذشت. اما زیاد نبوده . چون هنوزآهنگ ادامه دارد. یکی به شیشه می زند. جهانگیر است. از جا می پرم. خوابم برده بود. توی این ماشین خنک با در و پنجره بسته عرق می کنم از خجالت. جهانگیر هم آن طرف عرق کرده است. از بس سرش در موتور بوده «... در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود... حکم ازلی این بود...»

پیاده که می شوم؛ جهانگیر که چپ‌چپ نگاهم می کند؛ صورتش حالت خنده دارد. می دانم که چیزی نخواهد گفت.

-«خسته نباشی عزیز! ناهاره...»

جهانگیر جای برادر بزرگتر من است.

ياعليش

/ 8 نظر / 12 بازدید
محمد رضا از نوع عصبانیش!

اگر اون نظر ها رو خودم اک نکردم حتما دلیل داشتم ... نظارت استصوابی هم مراحل خودش رو داره نه این قدر بی قاعده که شما عمل کردی...!!!!!.......من مثلا عصبانیم.........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

طه

سلام خدمت سادات گران قدر!....نصيحتی که فرموده بوديد به ديده ی منت...! راستی از آقا مرتضی چه خبر!

سلمان

سلام داداش. خسته نباشي. حالا شيفت روز رو هم بنويس براي ما که شب ها نمي تونيم بيدار بمونيم!!! داداشي تو که حسابي همه ي تگ ها رو به هم ريختي؟!! يه ذره برس به اين جا. من هم دنبال يه فرصت هستم. اما آخه چرا تو اين هفته صبح ها بي کار نيستي؟؟؟ يه کارش مي کنيم حالا. خوش بگذره

مسيحا

سلام . فقط حس كردم منم تو اون صحنه هستم ...

ثاقب

سلام برادر... فکر کردی شيفت روز بنويسی کلاس کارت بالا می‌ره ... نخير جانم .... راستی هماهنگ کن تعطيلات رو با طه بیاین اینجا... یا حق

ثاقب

راستی اين سيد محمود ديگه چه صيغه‌ای است که در آوردی؟؟

سلمان

انتظار داری با اين حرفای سيد محمود چيزی هم بگم؟؟؟؟؟!!!

طه

و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الأعلون إن کنتم مؤمنين ....ممنون که سر زديد ؛ باز هم سر افراز کنيد... آقا همون شيفت شب بهتر بود با يکی می رسيد به اين وبلاگ...البته خونه ای که زن توش نباشه همينه....جای مهران خالی....