|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
...
ملا محمد، با همان تبسم پايان ناپذيرش –كه انگار آن را بر چهرهي محكم و مهربانش تراشيده بودند- كَمكَمَك به ياد ميآوَرَد: اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد. شايد كه جنس عشق و اعتقاد، يكي باشد و ما نمي دانيم.
بانو، لحظههايي از دوازده سالِ پيش را، به شيوهي شوي خود، از لابهلاي غبار زمان بيرون كشيد، ديد، و باز كوشيد كه آن را به غبارِ زمان بسپرد: اين حرف را، براي نخستين بار، دوازده سال پيش فرموديد آقا! يادتان هست؟
- بله... آن وقتها، ما تازه تازه در دل شما جايي باز كرده بوديم.
- شما در دلِ ما، يا ما در دلِ شما- آقا؟!
ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستيم كه شما عاشقِ ما شديد يا ما عاشقِ شما شديم؟
بانو جواب داد: ديگر چه فرق ميكند؟
ملا خنديد: فرق ميكند، خيلي هم فرق ميكند. آبروي ما بايد حفظ شود.
- دردِ آبرومندي را در عاشقشدن ميجوييد يا نشدن؟
- البته زيباتر و آبرومندانهتر است كه شما عاشقِ ما شده باشي.
- پس من شدم.
- البته در سراسرِ محله، شما را ميخواستند. خيال ميكنيد نميدانم بانو؟
- چرا خيال ميكنم كه نميدانيد؟ يادم هست كه چند خواستگارِ من تَباني كردند و بر سر شما ريختند تا به قصدِ كُشت، كتكتان بزنند. آنها فكر نميكردند كه مردِ خدايي چون شما –يك مُدرسِ سر به زيرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد؛ اما شما درافتاديد – خيلي هم جدي.
- خوب لت و پارشان كردم. نه؟
- البته ميبخشيد آقا؛ اما آنكه لت و پارشان كرد، همان ملاشمساي گيلاني بود كه با آن هيكل عظيم و قد بلندش دوان به ميدان آمد و به دادتان رسيد و با شجاعت و شهامت واقعاً بينظيرش –كه شما پيوسته ميكوشيد آن را به دست فراموشي بسپاريد- تمامشان را تار و مار كرد. يادتان نميآيد؟
- شما، در تمام مدت، ايستاده بوديد و نگاه ميكرديد.
- بله... آن هم با چه حالي! البته ناگفته نماند كه شما هم واقعاً غيرتمندانه ميجنگيديد.
- اگر شما آنجا نبوديد،گمان نبريد كه بنده اصلاً تكاني هم به خودم ميدادم. شما مثل يك منبعِ نيرو و حركت، به من توان مبارزه بخشيديد.
- اما ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.
- بله... بعد از آن واقعه، ديگر هيچكس مزاحمتي براي شما ايجاد نكرد.
- براي شما البته، آقا، نه براي من. خواستگاري كه ايجاد مزاحمت نيست.
...
استاد نادر ابراهيمي
پينوشت در راستاي متن بالا و نوشتهي قبلي:
* اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد.
** دردِ آبرومندي را در عاشقشدن ميجوييد يا نشدن؟
*** آنها فكر نميكردند كه مردِ خدايي چون شما –يك مُدرسِ سر به زيرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد.
**** اگر شما آنجا نبوديد،گمان نبريد كه بنده اصلاً تكاني هم به خودم ميدادم.
***** ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.
****** خواستگاري كه ايجاد مزاحمت نيست.
پينوشت در راستاي اينجا:
* چشم وبلاگنويسانِ در به درِ محتاجِ بيننده و نظر، از حدقه بيرون ميزند وقتي ببينند كه براي يك پستِ خالي از مطلب و محتواي اين صفحه، دويست بازديد كننده و دوازده نظر داشتهايم!
** خدا توي سرمان ميزند كه عرضه نداريم حالا كه اينهمه خواننده پايكار و مشتاق داريم، مرتب و منظم، به روز رساني كنيم.
*** ميدانستم در دولت جديد وقت استراحت برايمان نميماند. اصولاً كريمخان زند كه بعد از ولبشوي دورهي نادر شاه افشار به جايي رسيد، وقت سر خاراندن هم نداشت. حالا حاجي هر چه دلش ميخواهد غُر بزند كه وقتِ آف نداري و كذا و كذا. چه فايده؟
**** در دنياي مادي ما، هر كليد فقط به درد يك جور قفل ميخورد. فقط همان يك جور قفل را باز و بسته ميكند. اما در دستگاه الهيات اينگونه نيست. همان سورهي حمدي كه براي مريض ميخواني كه شفا بيابد را وقتي كه مُرد هم ميخواني كه روحش آرام بگيرد.
***** دلم براي خيليها و خيلي چيزها و خيلي جاها تنگ شدهاست. بهشان كه نميتوانم بگويم، به دستشان كه نميتوانم بياورم و به سراغشان كه نميتوانم بروم. فكرشان را كه ميتوانم بكنم؟ دعايشان چه طور؟
يا عليش
