|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
احساس میکنم که آرام آرام دارم به جمع آدم بزرگها وارد میشوم. روزی چهارپنج ساعت پرسه زدن در کارخانهای به اين بزرگی و سرو کار داشتن با هزار جور پيچ و مهره و آچار و قطعات بيشمار اتومبيل آدم را از فکر کردن به هر چيز ديگری خسته میکند. باز خدا را شکر که اين اينترنت نيمه شبی هست . وگرنه... اما با اينحال وقت استراحت که میشود؛ با داود و آقا کاظم و اصغر آقا و ساير برو بچههای رول تست که کنار هم مینشينيم؛ احساس میکنم ته دلشان هنوز چيزی جريان دارد که ماشينی نيست. دستورالعمل ندارد. آمارگيری نمیشود. شير که میآورند؛ وقتی روزنامه خواندن و جدول حل کردن را با خنده و شوخی برهم میزنند اميد میبندم که حتما میتوان ماشينی نشد. اسير ابزار نبود. به زندگی فکر کرد. زندگی که ظاهرا چقدر از کار کارگران خط مونتاژ فاصله دارد... کار که تمام میشود؛ بيرون در و نرسيده به سرويسها دستفروشان بساط پهن کردهاند اين موقع شب و کاسبی میکنند. تماشای خريد و فروش طالبی و انگور و دمپايی و پيراهن و ... هنوز برايم لذتبخش است. هنوز میتوانم به پولش فکر نکنم. مثل اينکه هنوز آدم بزرگ نشدهام. خدايا شکرت. ياعليش
