|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سربه زیر ای نظاره شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر! آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! از کویر سوت وکور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور، دیدمت ولی چه دیر! این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر دست خسته مرا، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر! (شعر از دکتر امین پور)
از رضا برجی بخوانید:
خدا آن بالا دردهاي رضا را پيش خودش نگه ميدارد
داستان سیستان رضای امیرخانی را خوانده اید؟
نسل سوم را چه طور؟
این هم بدون شرح!
بعد تر:
*ببخشید! یه مدتیه حال و حوصله هیچی رو ندارم. می دونم کلی از کارام عقب افتاده. هنوز جواب پیغامهای جنگ عروسکها رو هم ندادم. معرفی این حاج حسین دیوونه و توضیحی در مورد دلتنگیهاش و اصل قضیه آقا مرتضی که داره کم کم فراموشمون میشه... فعلا همین یه جمله رو از ما گرو داشته باشین تا بعد:
مسعود فراستی توی مستند مرتضی و ما ی پوراحمد یه حرف قشنگی می زنه (هر چند که حرفهای قشنگ دیگه ای هم می زنه) میگه: سید مرتضی شمشیر فرهنگی رو با چماق فرهنگی اشتباه نمی گرفت. سید مرتضی شمشیر گرفته بود دستش...
داستان سیستان رو بخونید.
یاعلیش
