|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
حالا نه سالي مي شودکه تنها هستند. سيد بچه بود. دوازده سيزده. درست در آغاز نوجواني. يه پسر سفيد با موهاي مشکي؛ صورت گرد و چشماي درشت سياه پيرهن عزا خيلي به قيافه اش مي اومد. توي قشنگ ترين شهر دنيا؛ ته يه خيابون پر درخت و با صفا؛ نرسيده به يه ميدون کوچيک و خلوت؛ سمت چپ؛ کوچه اي هست که درست وسطش يه تک درخت نارون سايه انداخته. نشوني خونه سيد رو همه بچه هاي محل بلدند. کوي خجسته پلاک 11 بعد از نه سال رفاقت؛ يه روز ساعت پنج عصر بي خبر و سرزده دلت براش تنگ ميشه. مي کوبي چهارصد پونصد کيلومتر به يه بهانه اي خودتو مي رسوني اصفهان. ميري ته يه خيابون پر درخت و با صفا... بعد از اون تک درخت نارون. براي اولين بار ساعت پنج عصر زنگ پلاک 11 رو مي زني. اونوقت هيشکي نه خود سيد در رو وا مي کنه... بماند که چقدر صورتش تغيير کرده؛ پشت لبهاش سبز شده؛ قدش بلندتر شده. بماند که نفسش بند آمد؛ زبانش به لکنت افتاد؛ کم مانده بود گريه اش بگيرد تو را که پشت در ديد. بعد نه سال رفاقت چقدر دلت مي خواست خانه شان را ببيني... چه ديدي؟ چرا شوکه شدي؟ چرا قبلا فکرش را نکرده بودي؟ تو که از همان نه سال پيش ميدانستي... اصلا مگر همين سبب آشنايي تان نبود...؟ يک زندگي مردانه. اين بهترين توصيف براي آنچه ديدي است. براي ورود نيازي به ياالله نيست. دلت مي گيرد. هر چند سرزده آمدي بعد از نه سال اما نيازي نيست به کسي در خانه توضيح بدهد که اين پسره رفيقم کيست. يکي مثل بقيه مردهاي خانه. اثاثيه منزل قديمي و زوار دررفته. ديوارها رنگ و رو رفته . بعضي قسمتها حتي گچ رنگ عوض کرده. يک عالمه ليوان و بشقاب و کاسه لابلاي مبلها و صندلي ها. لحاف و تشک و بالش پراکنده روي زمين روي مبلها و جلوي تلويزيون. پرده ها دو تا يکي. جلوي در يه ميز با چند تا شونه و يه آينه بزرگ. تو حياط يه عالمه آت و آشغال و خرده ريز. يک زندگي مردانه. تعارفي در کار نيست. هر چه هست همان است که ديده مي شود. چقدر دلت گرفت. چرا تا بحال فکرش را نکرده بودي؟ تو که نه سال است مي داني... واي خداي من! يعني نه سال وضع اين زندگي سه نفري همينطوري است؟ چشمانت سياهي مي رود و باقي وقت تا ساعت شش که موعد رفتن است به آبروداري سپري مي کني... آنقدر حرف نگفته داريد که به تعريف از وضع زندگي سيد نرسيد... اين پنجشنبه مثل همه اولين پنجشنبه ها بعد از روز مادر؛ سيد؛ پدر و برادر بزرگترش روز مادر را در تخت پولاد مي گذرانند. کنار آن گلهاي شمعداني که سيد نه سال است با سليقه کنار هم کاشته. کنار خاک مادر.
*** الله الله فی الايتام... ببخشيد که هميشه بايد به يه چيز ديگه فکر کنم و غصه چيزهايی از نوعی ديگر را بخورم. از سيد مرتضی فقط همين را ياد گرفتيم. روز مادر بر همه مادران همه نامادری ها همه پدرانی که مادری می کنند همه برادرانی که پدری و مادری می کنند همه... بر همه گرامی باد. ياعليش 
