|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
...تا اولِ راهنمايي قرآن خواندن بلد نبودم. همان سال، سرِ زنگِ قرآن، وقتي نتوانستم يك آيهي بلند از اوايل سورهي مؤمنون را درست روخواني كنم، وقتي همهي نگاهها در كلاس خيرهي من شده بود، وقتي آقاي معلم آنقدر سكوت كرد تا بلكه بتوانم از آن مانعِ صعب به تنهايي عبور كنم، وقتي نتوانستم، گريه كردم و از كلاس بيرون دويدم. ... كمتر از يك سال بعد از آن ماجرا، من خودم را غرق در دنيايي يافتم كه امروز هر چه فكر ميكنم تجانس و تناسب آن دنيا را با شخصيت دوران كودكي خودم نمييابم. گويي به نحوي اسرارآميز به آن سرزمين پرتاب شده بودم. در اوايل دههي هفتاد كه من دانشآموزي در مقطع راهنمايي بودم، قرائت قرآن آن چنان مرا شيفتهي خود ساخته بود كه هيچ چيز ديگري برايم آن قدر جذابيت نداشت. صد البته كه فضا و حال و هواي مدرسه بر روي من اثرگذار بوده است. به بياني ديگر مدرسهي راهنمايي من بر گردنم حق حيات دارد. حيات معنوي. زندگيام شدهبود گوش دادن به تلاوت قرآن. از رفعت و عبدالباسط و منشاويها و مصطفي اسماعيل و شعيشع گرفته تا غلوش و شحات و بسيوني و طوخي و طبلاوي و نعينع و اين اواخر متولي كه به حق سيد است. هر استادي كه آن روز شناخته شده بود را با يك بسم الله از ديگري تميز ميدادم و حاشيهي اين خبرهگي البته تا امروز هم كشيده شده است. از نوارخانهي مدرسه يكي يكي نوار ميگرفتم و تمام نوارهاي قديمي خانه را با ضبط قرائت قرآن دوباره نو ميكردم. آن روزها راديو قرآن روزي چهار ساعت برنامه داشت. از چهار بعدازظهر تا هشت شب. از مدرسه دوان دوان به خانه ميآمدم فقط براي اين كه نكند دقيقهاي از برنامهاي را از دست بدهم. نيمي از نوارهاي قديمي پدرم پاك شد، به اين خاطر كه راديو قرآن تلاوتهاي قشنگي پخش ميكرد. تلاوتهاي جديدي كه در نوارخانهي مدرسه پيدا نميشد. ماه رمضانها حقيقتاً عيد بود. راديو قرآن دوازده ساعت برنامه داشت و اين برنامهها از سحر شروع ميشد. ترتيل را همان موقع فهميدم كه به چه معناست و با خليل الحصري و پرهيزگار آشنا شدم. آن روزها از كامپيوتر و سي دي و اينها خبري نبود و هنوز هيچ كس در ايران يك دورهي كامل ترتيل حجازي نداشت. برخي نوارها را زائرين تك ميآوردند و دست به دست تكثير ميشد. همان موقع من دو سه تا شاطري داشتم كه با طلا هم عوض نميكردم. ياسين و مريم و زمر. مسابقات بين المللي قرآن در ايام مبعث رونقي داشت و توي اتاق پرورشي مدرسه، راديو روشن ميكردند و با بچهها مسابقات را تعقيب ميكرديم. چند سال هم اختتاميه، مدرسه ما را برد بيت. همان سالي كه آقا جلوي پاي شعيشع تمام قد ايستادند. همان سالي كه آقا فرمودند: «عزيزان من! قرآن نور است. قرآن حقيقتاً نور است...» تازه شب هم آمديم و دوباره مراسم را از تلهويزيون تماشا كرديم. در آن دورهي تيرگي روابطِ ايران و مصر، تازه پاي بعضي از اين قاريها به ايران باز شده بود. ده روزه ميآمدند. به بهانههاي مختلف. سه تا سه تا. يك بار غلوش و شحات و شعيشع آمدند. يكبار بسيوني و شعيشع و صياد. يك بار شحات و متولي و غلوش. آمار همه را داشتم. برنامهي ثابتشان در تهران مسجد بلال بود. شبها، يك بچهي سيزده چهارده ساله از كجا مي رفتم جام جم كه شعيشع را ببينم. كه غلوش جلوي ميكروفون عقب و جلو برود و مدام عرقش را پاك كند و الله بگويم. كه شحات، بيخيال و زيرلبي و چشم بسته و سربالا احزاب بخواند و برايش غش كنم. كه متولي سه خط سه خط اسماء الحسناي آخر حشر را بخواند و هر بار كم نياورد و مردم از جا كنده شوند. كه سليمي با اساتيد، عربي خوش و بش كند و مردم لبخند بزنند و كيف كنند. اينها قهرمانان دوران كودكي و نوجواني من هستند. بارها در عمرم آرزو كردهام كه كاش رودتر ميشناختمشان تا لااقل بتوانم ادايشان را دربياورم. حيف كه حنجرهام زود بسته شد. زودتر از آني كه بتوانم الرحمن را توي حلقم بياندازم كه علم القرآن خلق الانسان... و صداي دو رگهاي بيرون نيايد. چقدر گريه كردهباشم كه نميتوانم با صداي بلند اذان بگويم خوب است؟ هميشه براي دلداري خودم يك جواب داشتهام: «ما را براي اين كار نساختهاند.» *** نشان اهل بلا عاشقيت است با خود دار كه در مشايخ شهر اين نشان نميبينم *** اين روزها، بچههاي همان مدرسهي راهنمايي، از اين كه يكي از آيههاي كوچك سورهي كافرون را نميتوانند از رو بخوانند، گريه كه نميكنند هيچ؛ ناراحت هم نميشوند. براي هر تفريح و سرگرمي و دل خوشي كه ما آن روزها داشتيم، يك معادل ديجيتال و برقي يافتهاند و دل به آن خوش كردهاند. اين روزها چقدر از دنياي ده سال پيش فاصله گرفتهايم. براي بچههاي امروز تصور روزي كه رايانهاي وجود نداشته است، به افسانه ميماند. روزگاري كه قيمت هر آرزوي ديدني و شنيدني بيشتر از دويست و پنجاه تومان –حداكثر قيمت رايت يك سي دي- بود. روزگاري كه براي آن چه از اين گونه تفريحات ميخواستيم بايد زحمت زيادي ميكشيديم. (و طبيعتاً قدرش را ميدانستيم) من نميدانم اين روزها معادل ديجيتال سيد متولي عبدالعال -وقتي سه خط سه خط قرآن ميخواند- چه ميشود. هيچ كس نميداند.
