|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
* رغبتك في زاهد فيك ذل نفس و زهدك في راغب فيك نقصان حظ اين را اول بار از حاجي شنيدم، روزي كه از معشوق زميني اش رنجيده بود و كنايه مي زد و نفرين ميفرستاد به شيطان رجيم. اين دو جمله، راز سربلندي و عزت و مردانگي در عالمِ وجود است كه با صداي امير عليه السلام به گوش خاكيان رسيد: «تمايل تو به آن كه (آن چه) از تو دوري مي جويد، مايهي ذلت نفس توست و دوري جستن از آن كه (آن چه) به سوي تو تمايل دارد، بهرهات را كم ميكند.» ** از عقل بهتر موجودي خلق نشده است. و چه لذتي دارد دم زدن با فكورِ منعطفِ عاقل. *** حاج حسين را ده روز پيش ديدم، شايد. به تشييع پيكر شهداي گمنام آمده بود. بيش از يك سالي از حالش بيخبر بودم. آن شب كم حرف زديم و بيش به هم نگريستيم و گريستيم. در روزمرگيهايم گم شده بود. **** و حالا كه همه سر و سامان گرفتهاند، بايد قرار پيشه كرد و انديشه كرد كه مردان خدا را با سر و سامان چه كار است؟ اصغر آقا از آن آدمك بخار گرفتهي روي شيشهي اتوبوس براي خودش مردي شده است حالا. بيا و تماشا كن. فاميلها جفت جفت رفتهاند يك گوشه و آرام گرفتهاند در ظاهر. يادي از قحط آبادِ معرفت و خراب آبادِ صفا هم نمانده است. در ميان دگران، براي سلمان نگرانم. ***** مي خواهم شغلي داشته باشم كه اگر جمعهاي انتظار به سر آمد، از شنبهاش با سري بلند به سر همان كار قبليام برگردم. ما جمعه را به شوق تو تعطيل كردهايم اي روز بازگشت تو آغاز عيدها... ****** يعني ميشود آدم مستأجر امام زمان باشد؟ اگر ميشد گوشهاي از خانهي پدريشان را اجاره مي دادند به ما بد نبود. لااقل امروز حسرت يك ساعت ديگر چشم دوختن به آن حجم عظيم طلايي به دلمان چنگ نميزد. كافي بود گوشهي پرده را كنار بزني تا همهي ديدهات پر بشود. هر چند عينكت طاقت نياورد و شيشهاش بشكند. ******* حاج حسين آن شب آمده بود براي خداحافظي. چند روز ديگر كربلاست ان شاء الله. تنها ميرود. اما نگفت كي برميگردد. من هم نپرسيدم. مگر كربلا رفتن، بازگشتي هم دارد؟ و مگر نه آن كه گردنها را... ******** دوست داشتم اين ها را شبِ سه شنبه شانزدهم اسفند هشتاد و چهار، ساعتي بعد از غروب آفتاب پنجم صفرالخير هزار و چهارصد و بيست و هفت بنويسم. لابد حكمتي دارد. اي سرو قد، بيا و بياور نويدها... ياعليش
