|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
1. آقاي مهندس با آنهمه پز و پرستيژ و موبايل و پرشيا و ويلا در شمال و ... تازه جاروكش دارالزهد است و مگر جاروكشي به اين چيزهاست؟ ...و چقدر هم افتخار دارد جاروكشي حرم. جاروكشي كه سهل است، جاروي جاروكشان حرم بودن هم افتخار دارد؛ صبح ها كه خادمين دور مي ايستند و جاروها در ميان، شعر مي خوانند و دعا مي كنند، جارو بودن در آن ميان حقا كه افتخار دارد. گدايي در اين پادشاه، از پادشاهي هزار دنيا افضل است. 2. در آن شلوغي وسط جمعيت پسرش را بلند کرد. نشاند روي شانه اش. گفت: «بگو جوادجان! بگو نوکرتم امام رضا» پسرک که از شلوغي جمعيت صورتش گل انداخته بود، چشمان پف کرده اش را با پشت دست ماليد و بهت زده به سيل جمعيت و اتاقک فلزي پر نقش و نگاري که در بر گرفته بودند خيره ماند. لبانش که از هم جنبيد، بغض پدر ترکيد: «نوکرتم امام رضا » 3. پيرزن که چادر گلدار آبي اش را روي صورت کشيده بود، خميده و شکسته از حياط به سمت در خروجي مي رفت و زير لب، بريده بريده، با مولايش درد دل مي کرد. خادم جلوي دروازه، عصاي نقره اي زيبايي در دست داشت. پيرزن صورتش را به روي چارچوب در گذاشت و آهي کشيد. گويي چيزي ته گلويش جمع شد. به سمت خادم رفت و بر سر گرد عصا بوسه زد. بعد با چشمان نمناک به صورت خادم خيره شد و بغضش ترکيد: «آقا به من مي گن ديگه اينجا نيا...» خادم دلجويانه پرسيد: «چه کسي مادر؟ کي گفته اينجا نيا؟» پيرزن دستش را در هوا تکان مي دهد و شخص نامعلومي را مخاطب قرار مي دهد: «مي گن بسه ديگه...بيا بريم...» گريه امانش نمي دهد. خادم را رها مي کند و راه خودش را ادامه مي دهد. چند قدم که مي رود دوباره بر مي گردد و به در چنگ مي زند: «آخه من کجا برم... من تا حاجتم رو نگرفتم که نمي تونم برم... آخه من کجا برم از اينجا...» ... بغض خادم و کبوترها با هم وا مي شود. فروردين و ارديبهشت 83
