|
|
| اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشستهاي، دستي برآر و ما قبرستاننشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش |
|
|
|
|
|
|
|
||||
|
مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود. گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم |
![]() |
|||||
|
مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن.
ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم
ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت
گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد وهل من ناصر ينصرني؟ |
||||||
هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف
منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق
مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين
وقف در راه خدا مي باشد
Copyright
© 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD
چهار - پنج سالگي بردندم آزمايش خون بدهم ببينند چرا دل درد دارم (بعدن معلوم شد غذايم را درست نمي جوم !) يادم هست يک صف بچه آستين هايشان را بالا زده بودند، منتظر ِآزمايش. بچهترينشان بودم. جيغ و ويغي راه انداخته بودم ديدني! يک دوجين دکتر پرستار دورم جمع شده بودند متقاعدم کنند اين خانمي که خون مي گيرد قديم ها از مادرم هم خون مي گرفته و کارش درست بوده و مادرم اصلن دردش نمي آمده و ... ! يک صحنه ي فانتزي تهِ ذهنم مانده که با چشم هاي خيس وسط ِ راهرويي ايستاده بودم و پنج – شش نفر دکتر سرشان را از اتاق هايشان بيرون آورده بودند – دو طرف ِ راهرو – و برايم دست تکان مي دادند! خلاصه خاطره ي گس ِ همين دو قطره خوني که از ما گرفتند مثل ِ لولوي کوچکي سالها يک جايي از ذهنم جاخوش کرده بود... بعد از هجده – نوزده سال، دوباره چند روز پيش پايم باز شد به يک آزمايشگاه. {دانشگاه} علامه از دانشجوهاي جديدش يک دوره چک آپ ِ کامل مي خواست ( + آزمايش خون ِ کذا ) و کلي دودل بودم خودم بروم يا يکي را بفرستم جايم آزمايش بدهد! ( لولوئه بدجور سيخونک مي زد !) خلاصه دل زدم به دريا و با کلي سلام و صلوات، راه افتادم بيمارستان آتيه: - آستينت را بزن بالا ! رويم را برگرداندم و چشمهايم را بستم. - برو ! ... ببشخيد ؟!؟ - تموم ... ؟!؟ - بله ! - آها ... هاج و واج از بيمارستان زدم بيرون و نوک ِ سرنگ ِ ظريف ِ دکتر ، بادکنک ِ توخالي ِ ترسي را که هجده سال دنبال ِ خودم کشيده بودم تو سه سوت خالي کرده بود ! ... پينوشت ما: * حقيقت هميشه همين قدر ساده است، همانطور كه همينقدر باور نكردني. ** اصل مطلب از اينجا ست. (با اندكي ويرايش) وقتي كسي بهتر از من مينويسد، چرا خودم را به در و ديوار بزنم؟ *** آقاي عزيز! نوشتهي شما را همين امروز دريافت كردم. به من آموخته اند كه در فتنه ها همچون بچهي شتر باشم. هر چند كه هميشه نميتوانم، اما اين بار همهي تلاشم را ميكنم. **** مجيد عزيزم ميداند كه قدم بعدي (بعد از ايجاد حلقههاي واسطه و نمايش اتحاد) ايجاد حوزههاي جديد مخاطب و نويسندگان جديد است. همهي ما بايد بكوشيم اطرافيانمان را به خواندن و نوشتن واداريم. هر كسي در حد وسع و ظرفيت خودش. ***** كاش مسيح عزيزم نيز بداند. چه اينكه توانايي دانستنش را دارد. ****** منطقهالفراغ يعني چه؟
