اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته‌اي، دستي برآر و ما قبرستان‌نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش

آدم اگر آدم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر آدم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، آدم عالم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم عالم می شود

 

◊◊◊◊

مروري بر مطالب نوشته شده
از اردي‌بهشت 82 تا اردي‌بهشت 85


◊◊◊◊

مجموعه‌ي كامل صداهاي زمينه‌ي اين صفحه

◊◊◊◊




 
 

این خانه، هيچ‌گاه قرار نبود خانه‌ي تعلقات نگارنده باشد

شاید در زمان فعاليتش بیشتر جولانگاه دغدغه‌های ذهنی و مشغولیت‌های فکری‌ام بوده‌‌است. چیزی فراتر از یک وبلاگ ساده، بیشتر از خاطرات روزانه و تلومات نفسانی
...
ما همواره مي‌دانستيم و می‌دانیم که در این وبلاگشهر بی‌انتها، براي «مقبول بودن» باید به قواعد خاص وبلاگ‌نویسی تن در داد. اما در اینجا اغلب فراتر از «مقبول‌بودن» به «مطلوب بودن» انديشيده‌ايم و در پايان دوره‌اي سه‌ساله از فعاليت، به دنبال قالب‌ها و شيوه‌‌هاي مطلوب ديگر مي‌گرديم

طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش


ياعليش
سيدصالح‌‌نوري
به
ار85

 

 

◊◊◊◊

فعاليت اين وبلاگ به علت پاره‌اي مشكلات شخصي، سه سال متوقف شده بود. ولي به ياري خدا از فروردين ماه 88 نام مرتضي و ما در خانه‌اي جديد
زنده خواهد بود.
البته آرشيو صدو ده نوشته‌ي سال هاي قبل اين خانه، همچنان در همين آدرس در دسترس مي‌باشد.
◊◊◊◊
ارتباط پستي مستقيم
◊◊◊◊

 

 

مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود.

 گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم

مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن. ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد
وهل من ناصر ينصرني؟

هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف      منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD

 

 

 

 

صالح عزيز، برادرم؛

...

مدت‌هاست كه مي‌خواستم مطلبي را با تو در ميان بگذارم. مطلبي كه براي اثبات يا رد آن هيچ دليل و مدركي ندارم. ولي شواهد و قرايني كه من را به آن رهنمون گشته‌، از شماره افزون است. ليكن در اين مجال حوصله‌ي يادآوري و پشت هم چيدن آن ها را ندارم. لذا از تو مي‌خواهم كه اگر فهميدي كه چه مي‌گويم، با سليقه‌ي خودت آن چه لازم است به اين مطلب بيافزايي.

 

صالح عزيز، برادرم؛

«ما چاق شده‌ايم.» و اين جمله، اول و آخر آن چيزي است كه با تو خواهم گفت: «ما چاق شده‌ايم.»

اين سخن را منبعث از سلسله حوادث و رويدادهايي بدان كه در ده سال اخير شاهد بوده‌ام و امروز و به دليل شرايط خاص اجتماعي سرزمينمان به صورت اين تك جمله در من حلول كرده‌است: «ما چاق شده‌ايم.»

كارتر، روابط اقتصادي ايران و آمريكا را قطع كرد. چه اين كه مي‌دانست رژيم منحوس پهلوي تا اعماق جان وابسته‌ي آمريكاست و مي‌پنداشت ايران، تماماً چون پهلوي است. به پندار او،  با اين كار، هستي اقتصادي ايران ساقط مي‌شد. اما مي‌داني و مي‌دانم كه چنين نشد.

حمله‌ي نظامي عراق به ايران، قرار بود شوك دوم را بر پيكر اقتصاد نحيف ما وارد كند. هر چند كه از اين شوك فرسايشي هشت ساله، لطمات و صدمات جبران ناپذيري به سرمايه‌ها و دارايي‌هاي مملكت وارد شد، اما اين درخت تنومند از پاي نيافتاد.

فكر نكن كه علت اين ناكامي آمريكا، قوت ما بود؛ بلكه استراتژي غلط خود آمريكا مسبب اصلي شكست‌شان بود. كاخ سفيد خيال مي‌كرد كه هر چه زندگي را بر مردم ايران سخت‌تر كند، مردم با شتاب بيش‌تري از انقلاب روي‌گردان خواهند شد. آمريكا نمي‌دانست كه مردم ايران ملت شريفي هستند؛ خيلي شريف‌تر از ليديز اند جنتلمنز اهل فرنگستان. ملتي كه ادبشان قناعت را فضيلت مي‌داند. (يكي دو جمله‌ي اخير به نقل از هزاردستان حاتمي است) مردم ما از نعمت و مكنتي كه خاندان پهلوي و اعوانش به بركت نفت مفت ما در آن غرقه بودند بهره‌اي نداشتند و همين بي‌بهرگي آنان را فقير و تهي‌دست و ضعيف، اما قانع، بار آورده بود.

سعدي عليه الرحمه باب سيم گلستانش را در فضيلت قناعت نوشته و پيش از آن نيز باب ششم بوستان را در قناعت نام نهاده‌است. او مي ‌فرمايد: توانگري به قناعت به از توانگري به بضاعت و مردمان ما كه پرورده‌ي ادب سعدي بودند اين جمله را با عمق جان باور داشتند.

از اواخر سنه 1356 تا اواخر سنه‌ي 1366 كه گرفتاري‌ها و مشكلات معيشتي و اقتصادي و زندگي مردم اين كشور در اوج خود بود، هرگز كسي نشنيد كه كارتن‌خوابي تحصن كند و يا زنان و دختران فراري و هرزه به معضل شهر تبديل شده باشند. نه اين بود كه معتاد و هرزه و آواره وجود نداشت، كه چاره‌اي نبود و شكايتي نداشتند. همه مي‌دانستند كه «چيزي» نيست و طبع قانع مشرق زميني ما چه خوب با اسلام درآميخته بود.

بعد از پايان جنگ، آمريكا استراتژي خود را در قبال ما عوض كرد. «راسو» موجود باريك و نحيفي است كه شبانه به مزارع وارد مي‌شود و مرغ و خروس روستاييان را به يغما مي‌برد. دهقانان براي راسو تله‌ي مخصوصي كار مي‌گذارند. سوراخي باريك در ديواره‌ي مرغ‌داني كه راسو به سختي از آن عبور مي‌كند و وارد مي‌شود. حيوان مهاجم به ذهنش خطور نمي‌كند كه اين سوراخ باريك را دهقان به عمد باز گذاشته باشد. بلكه تصورش اين است كه با فرصت‌طلبي از غفلت دهقان در استتار مرغ‌داني استفاده مي‌كند. از‌ آن‌جا كه امكان بيرون بردن مرغ از آن شكاف باريك براي راسو وجود ندارد، در همان محل مرغ را نفله كرده و مي‌خورد. خوردن همان و چاق شدن همان. حالا راسو گير افتاده است. نه راه پيش دارد و نه راه پس. بعد از پايان جنگ، آمريكا استراتژي خود را در قبال ما عوض كرد. هر چند كه مدام ما را فريفت كه تحريم اقتصادي مي‌كنيم و قانون گذراند كه شركت‌هاي طرف قرارداد را ال مي‌كنيم و بل مي‌كنيم، اما آهسته آهسته ما را چاق كرد. قيمت نفت در اين ده سال مدام بيش‌تر شده‌است و فكر نكنيد كه آمريكا اگر مي‌خواست نمي‌توانست با پايين آوردن و پايين نگه‌داشتن قيمت نفت ما را بيچاره كند. آمريكا نخواست چنين كند. چون دانست كه اين ملت شريف را هر چه در تنگنا قرار دهد، كم‌تر شكوه مي‌كنند. ايراني هم‌چون ميخي است كه هر چه بر سرش بكوبي، پاي در زمين سفت‌تر مي‌كند. آمريكا ما را چاق كرد و امروز در كمال تأسف به اطلاع مي‌رساند كه: «ما چاق شده‌ايم.»

 

صالح عزيز، برادرم؛

رفاه، آرامش، تجمل، مصرف، آسودگي،تبليغات، آگهي بازرگاني، پيشرفت، اطمينان از زندگي، ‌ خاطر آسوده، بيمه، امكانات، گسترش، توسعه، نوسازي

كلماتي كه در اين شانزده‌سال بسيار شنيده‌ايم. ما ندانسته در تله‌ي راسو افتاده‌ايم. هيچ گسترش و توسعه و پيشرفتي تا آن زمان كه محوريت الهي نداشته باشد مفيد نخواهد بود و اثبات اين مدعا را با نگاهي به اطراف به خوبي در مي‌يابي.

امروز كار به جايي مي‌رسد كه شهر رفاه‌زده‌ي ما، در پس همه‌ي سياه‌نمايي‌هايي كه مردم فقيرند و ندارند و ...، آن چنان چاق شده است كه قطع 5 روزه‌ي خطوط تلفن همراه همه‌مان را فلج مي‌كند. قطع تلفن ثابت، كه منجر به قطع اينترنت مي‌شود، را نگفتم. فقط تلفن همراه. شهر و كشور در وضعيت جنگي آب و برق منظمي ندارد. چه برسد به... . مي‌بيني؟ عقلاي قوم خيال كرده‌اند هنري دارد ريختن پول بي‌صاحب نفت در بازار شهر. ملوك ما فرق كشورداري و پرواربندي گاو را به سختي تشخيص مي‌دهند. خيال كرده‌اند مردم هر چه بيش‌تر بخورند و تنوع و تكثر و تهاجم خوردني و پوشيدني و خريدني بيش‌تر بشود، نظام را بيمه ‌كرده‌اند. نمي‌دانند كه انقلاب اسلامي قرار بود نظام عالم را به هم بريزد. نه اين كه خودش با زور و منت بشود يكي از ده‌ها كشور در حال توسعه‌ي غربزده‌ي بي‌هويت. خيال كرده‌اند همين كه سازمان تبليغات اسلامي داشته باشيم حراست از مذهب و اعتقادات مردم را كفايت مي‌كند. اين عين سكولاريسم است. توسعه‌ي اقتصادي جاي خود محترم و تبليغات مذهبي جاي خود. هر كسي كار خودش!!! پس اين چه فرقي كرد با بقيه‌ي دنيا؟

 

صالح عزيز، برادرم؛

ما چاق شده‌ايم و در رخوت و سستي اين چاقي بعيد است اگر بمبي بتركد يا موشكي فرو افتد، كسي به فكر نظام باشد. هر كس به فكر سفره‌ي خويش خواهد بود. چون ما چاق شده‌ايم. هنر تحريم‌هاي ظاهري آمريكا اين بود كه ما را به مال‌اندوزي و خوردن بيش‌تر از خوان اين دنيا حريص‌تر كرد. حتي يك لحظه هم فكر نكرديم آيا اين چيزي كه ما را از آن منع مي‌كند به نفع ماست يا به ضررمان؟

در سيطره‌ي رسانه‌هاي رنگ و وارنگ كسي وقت انديشيدن به اين مسائل را ندارد. امثال شما هم كه جوانيد و ان‌شاءالله مؤمن، سرتان به بازي‌هايي از همين قبيل گرم است كه وقت نمي‌كنيد بپرسيد فرق شاهي كه مي‌خورد و به فكر رعيت نبود با مَلِكي كه به جاي عدالت به فكر پروار كردن جماعت است چيست؟

جمله‌ي آخر را هم به نقل از هزاردستان حاتمي نقل مي‌كنم. آن جا كه سيد‌مرتضي به سرباز جواني كه آواره‌ي شهريور بيست شده است مي‌گويد:

«داش حسن! گوشت شيشك، غيرت نمياره. اگه كارا اصلاح بشه، با نون و خرمام مي‌شه ساخت.»

 

امضا: محفوظ

 

 

 


پ.ن:

 

دو درويش خراساني ملازم صحبت يك ديگر سفر كردندي. يكي ضعيف بود كه هر به دو شب افطار كردي، و ديگر قوي كه روزي سه بار خوردي. اتفاقاً بر در شهري به تهمت جاسوسي گرفتار آمدند. هر دو را به خانه‌اي كردند و در به گِل بر آوردند. بعد از دو هفته معلوم شد كه بي‌گناهند. در را گشادند. قوي را ديدند مرده، و ضعيف جان به سلامت برده. مردم در اين عجب ماندند. حكيمي گفت: خلاف اين عجب بودي. آن يكي بسيارخوار بوده‌است و طاقت بي‌نوايي نياورد، به سختي هلاك شد؛ وين دگر خويشتن‌دار بوده‌است. لاجرم بر عادت خويش صبر كرد و به سلامت بماند.

چو كم خوردن طبيعت شد كسي را

چو سختي پيشش آيد سهل گيرد

و گر تن پرورست اندر فراخي

چو تنگي بيند از سختي بميرد

 

 

 

 

 

اين مختصر را در پاسخِ نامه‌ي سيداحسان عزيزم مي‌نويسم كه مدتي است به تأخير افتاده. البته اين همه‌ي سؤالات سيد نيست. هر چند كه همه‌ي پاسخ‌هاي من هم نيست:

 

 

برادرم! پرسيده بودي فرق ميان «اسم مستعار» و «هويت مجازي» از نظر من چيست و فكر مي‌كنم كه هر كدام به چه دردي مي‌خورد؟

بايد بگويم كه از نظر خيلي‌ها فرق چنداني ميان اين دو مقوله نيست و بل هر دو عنواني هستند براي يك حقيقت. اما مي‌پندارم ساحت هويت مجازي بسيار پيچيده‌تر و عميق‌تر از اسم مستعار باشد. اسم مستعار شايد صرفاً يك تغيير نام است. در دنياي مجازي كه همه چيز را همه مي‌بينند و قاعده‌ي اصلي اين است كه: «تو ديده مي‌شوي» براي بسياري از ما كه به پنهان كاري‌هاي روزمره عادت داريم، اسم مستعار نقابي است كه براي حضور در شبكه بر‌مي‌گزينيم. اسم مستعار صرفاً يك پوشش است كه اگر جايي به دوست يا آشنايي حقيقي برخوردي، لازم نباشد همه‌ي فعاليت‌هاي خود در شبكه را معطل رودربايستي و آبروي حقيقي‌اي كني كه مي‌پنداري نزد او داري. اسم مستعار از يك سو به شفافيت و آزادي عمل تو در شبكه مي‌افزايد و از سوي ديگر شايد دورويي و ريا و نفاق را دامن بزند. چه اين كه آزادانه با نام مستعار هر كاري كه بخواهي مي‌كني و بعد در دنياي حقيقي همه را منكر مي‌شوي. و البته همه‌ي خير و شر اين دنيا با هم درآميخته است. آدم بايد خودش عاقل باشد.

 

و اما هويت مجازي را من تعبير به يك داستان پردازي فوق‌العاده و استثنايي مي‌كنم كه به مدد دنياي مجازي راه آن براي همگان هموار شده است.  هر چند پيش از اين نيز بوده‌اند كساني كه در زندگي حقيقي خود  هويت‌هاي مجازي مي‌تراشيده‌اند و از مزاياي آن بهره مي‌برده اند (توجه داشته باش كه در آن زمان ميان هويت مجازي و اسم مستعار مرز مشخصي وجود نداشته است) اما در دنياي مجازي امكان هر فعاليت مجازي‌اي فراهم‌تر است. هويت مجازي فقط يك نقاب نيست كه در پشت آن خودِ واقعي انسان جلوه‌گر مي‌شود. هويت مجازي بسيار نزديك است به تعريف كاراكتر (شخصيت) در داستان‌نويسي. يعني ساخت انساني كه نام و خانواده دارد، گذشته و حالي براي او متصور است و عقايد و نظرات خاصي دارد كه به مرور زمان و با پيش‌رفت داستان ممكن است آن نظرات تغيير هم بكند. ريشه‌ي تمايل به خلق هويت مجازي را  بايد در فطرت ماجراجو و قصه‌دوست بشر جستجو كرد؛ و البته كلي مباحث روانشناسانه كه من بلد نيستم.

 

پديده‌ي وبلاگ به اين غريزه دامن زد. چون به جاي ابزار گفتگو (غالب در چت روم‌ها) از ابزار قلم استفاده كرد و فرقي كه ميان گفتگو و قلم هست همين تأمل و بلافاصله نبودن مكتوبات است كه فرصت تفكر و پردازش كامل را فراهم مي‌كند. وبلاگ‌نويس‌ها دريافتند كه اگر مي‌خواهند موفق باشند يا بايد شخصيتي حقيقي داشته باشند كه حرف‌هاي روزانه و معمول را بزند، يا بايد از اسم مستعار استفاده كنند و عمدتاً حرف‌هاي سياسي و غيراخلاقي و كذا بزنند و يا هويت مجازي بسازند و خود و خواننده‌هايشان را در لذت بازيگري و تماشاي آن شريك كنند. اين هويت مجازي مي‌توانست يك دختر دانش‌آموز ايراني در فنلاند باشد، يا يك آدم نا اميد و افسرده در دل تهران، يا عروسكي دركمد بچه‌اي خردسال، جواني كه عاشق دختري است و در فراق او مدام ناله مي‌كند يا فيلسوفي انديشمند كه همه‌ي دنيا را از پشت عينكي خاص مي‌بيند يا ... .

 

عمده‌ خواننده‌ي وبلاگ‌ها دوست دارند در حين ورود به يك صفحه، تكليفشان با آن روشن باشد. زن است يا مرد، متأهل است يا مجرد، جوان است يا ميان‌سال، سياسي است يا هپروتي، عاشق است يا خفن، اهل فكر است يا اهل عمل، ادبياتي است يا سينمايي، فني است يا تجربي و و و ... و وبلاگ‌نويس‌ها (كه خودشان عمده‌ي خواننده‌هاي خودشان را تشكيل مي‌دهند) به اين نتيجه رسيده‌اند كه به‌تر است يك بعدي باشند و يا حداقل ابعاد محدود و مشخصي داشته باشند و اين يعني هويت مجازي. يعني تو مي‌تواني با اسم واقعي يا اسم مستعار شخصيتي بسازي كه لزوماً سنخيتي با تو نداشته باشد و خودت بگو كه اين چه فايده دارد؟

يكي از فايده‌هايي كه من مي‌دانم (و البته شايد به كار ببرم) تست كردن بعضي نظرات و افكار است در جوامعي كه نمي‌توانم حضور فيزيكي در آن‌ها داشته باشم؛ و هم‌چنين تأثيرگذاري غيرمستقيم در آدم‌هايي است كه نمي‌توانم با آن‌ها مستقيماً در تماس باشم. (خودت شواهد و قراين اين مدعا را از آرشيو دوساله‌ي وبلاگ استخراج كن)

 

برادرم! هر كاري عمري دارد و سؤال تو احتمالاً ناظر بر اين مسئله است كه اين بازي تا كِي ادامه خواهد يافت؟

 

برادرم! آدم‌هايي هستند كه «بازي را جدي مي‌گيرند» و آدم‌هايي هستند كه «جدي بازي مي‌كنند» و حرف تو زنهاري بود كه از دسته‌ي اول نباش. راست مي‌گويي و به راستي اين چنين است. دعا كن بتوانم. هر چند كه همه‌ي امور به دست خود انسان تدبير نمي‌شود و ما به ازاي ادعايي كه داريم حتماً بايد كاري هم بكنيم، يا حداقل ادعاهايمان بايد با حرف‌هايمان تناسب معقولي برقرار كند.

 

راجع به بلاي غفلت و بيهودگي هم بگذارتا وقت مناسبي سخن بگويم. اما همين‌قدر را داشته باش كه راه مبارزه با آن را هم يافته ام و آن چيزي جز «جدي زندگي كردن» نيست.

 

 

والسلام

قربان هميشگي‌ات

صالح

 

 

ياعليش

 

 

 


 

تا انتخابات:

رييس جمهور مسئول عملكرد دولت خويش است و حق ندارد براي توجيه ناتواني‌ها و لغزش‌هاي دستگاه تحت امر خود از حيثيت انقلاب، نظام و رهبري هزينه كند. (متن كامل...)

 

 

 

 

 

 

*

اگر يادمان بيايد، آبان 76، كه دوم خرداد مثل لولوي سر خرمن، آن‌هايي را كه اهل روزهاي ديگر خرداد بودند (سوم، چهاردهم، پانزدم يا هفدهم ...) مي‌ترساند، در ولوله‌بازار تسويه‌حساب‌هاي جناحي و چه و چه و چه، فرصتي براي آن ... پيش آمد تا ... .

امثال من و شما كه جرأت اين‌ همه گستاخي را باور نمي‌كرديم، به خروش آمديم و رفت آن چه رفت.

خيلي‌ها سخنراني كردند، پيام دادند، عريضه فرستادند كه چه و چه. اما آن ميان خانم دكتر زهرا مصطفوي نامه‌اي به ملت ايران نوشتند كه جملاتي از آن، هنوز هم پس از هشت سال تازه و خواندني مي نمايد:

«ساده‌لوحي، نه دندان فاسد است كه به دورش افكني، نه مرض است كه درمانش كني، نه گناه است كه عذابش دهي و نه جهالت است كه با هشت سال درس خارج پس از رحلت امام تغييري در آن افتد.»

 

**

آقاي دوم خرداد، براي دريافت دكتراي افتخاري كه به دانشگاه تهران مي‌رفتند، حتما در همان خيابان‌هاي شلوغي گير افتاده اند كه مسير هر روزه‌ي من و شماست. سپس فرمايش كرده‌اند كه: «از همه‌ي حضار به خاطر آن چه بر گردنم نيست (منظور مسائل كلان شهر تهران است لابد) عذر مي‌خواهم و از اين همه بي تدبيري مسئوليني كه شهر را اداره مي كنند شرمسارم.»

البته ايشان نفرمودند كه چرا تا به حال فرصت توجه به مسائلي كه مسئول آن نيستند را نيافته بودند. هم‌چنين هيچ كدام از ما به ياد نمي‌آوريم كه ايشان در طول مدت يازده ماهي كه تهران (كه به تنهايي بزرگ‌تر از چند كشور اروپايي و يا مملكت گوگولي هم‌جوار خليج فارس است) بدون بودجه، شهردار و شوراي شهر، اداره مي شد (نمي‌شد) به ياد اين مسائل افتاده باشند. ظاهراً ايشان هيچ تمايلي به مرور و يادآوري خاطرات آن دوران ندارند كه رفقاي گرمابه و گلستانشان مهم‌ترين مسئله‌ي كلان شهر تهران، بل ايران را، وجود چند نفر زنداني سياسي امثال خودشان مي‌دانستند و به جاي سر و سامان دادن به وضعيت شهر، از پول بيت‌المال سيگار مي‌كشيدند و مقاله مي‌نوشتند و شعر مي‌سرودند.

هيچ آدم ساده‌لوحي به خودش اجازه نمي‌دهد خادميني كه در سياسي‌ترين جو ممكن، كار اجرايي انجام مي‌دهند، به گناه خائنيني كه در اجرايي ترين پست‌ها كار سياسي مي‌كردند شماتت كند.

اگر بنا به نقد و نظر و شكايت از شهر و شهرداري باشد، من و شما كه اهل اين شهريم مُحق‌تريم به سخن تا كساني كه اهل آرمان شهر ذهني هپروتي خود در دنياي جنگ تمدن‌ها هستند.

بنا اگر به نقد دكتر و يارانش باشد، من نفر اولم.

 

***

 

 «هرگز باور نداشتم خبري را كه دهان به دهان گشته بود و به من رسيده بود. كاش هفته‌ي پيش هم صحبت رمضان‌زاده -سخن‌گوي دولت- را نمي‌شنيدم. وقتي كه شنيدم به بهانه‌اي از حضورِ شهردارِ تهران در جلساتِ هياتِ دولت جلوگيري خواهند كرد. سنتِ حضورِ شهردارِ پاي‌تخت در جلساتِ دولت، يك سنتِ فراگيرِ جهاني است. تازه براي پاي‌تخت‌هايي كه چندان تفاوتي هم با سايرِ شهرها ندارند. چه رسد به پاي‌تختِ ما كه كلان‌شهري است و حكما لايقاس احد بنا تهران‌نشينان! پرواضح است كه يك دستورِ نصفه-نيمه‌ي شهردارِ تهران به چه قاعده مي‌تواند بر اوضاعِ شهروندانِ تهراني و بل همه‌ي ايرانيان موثر باشد. پرواضح است كه اگر فرداروز مثلا وزيرِ تعاون اعلام كند كه وزارتِ متبوع و بل مطبوعش از بيخ تعطيل مي‌شود، هيچ تغييري در زنده‌گيِ بنده و شما رخ نخواهد داد و واضح‌تر است كه اگر شهردارِ تهران اعلام كند كه جمعه‌ها شهرداري تا ظهر باز است، بر نرخِ مسكن در تهران -و به تبع ايران تاثير خواهد گذاشت.

چه‌گونه بود كه شهردارِ مفنگي در جلساتِ كابينه جا داشت، اما نوبت به اين بنده‌خدا كه رسيد، آسمان تپيد؟ حضرات به اندازه‌ي ادعاشان كه موظف‌اند. كسي كه با ادعاي مبارزه با انحصارطلبي، تحملِ مخالف، تساهل و مثلِ اين‌ها به ميدان آمده است، بايد فرقي با حاجي مسگري داشته باشد.

من هيچ وقت به خاتمي راي نداده‌ام كه حالا احساس غبن كنم، اما به گمانِ من، او فقط يك راه پيشِ رو دارد. حالا كه راهي به جز باخت وجود ندارد، دستِ كم اخلاقِ باختن داشته باشيم...»

 

****

آقاي دوم خرداد هم‌چنين در ادامه فرمايش فرموده‌اند كه: «از اين‌كه دستار سرم (يادگار جدم و افتخار دينم) را برنداشته‌ايد كه به جاي آن كلاه بوقي (نماد كالج‌هاي منحط پوزيتيويستي غرب) بگذاريد متشكرم! چون در اين هشت ساله همه مدام بر سرم كلاه گذاشته اند. اما به زودي يكي از اين كلاه‌ها را بر خواهم داشت.»

البته ما نفهميديم كه ايشان كه اهل فضل و كمالات و دكتراهاي افتخاري بي‌شمار هستند، چه‌طور تازه بعد از هشت سال متوجه اين حقيقت شگرف (!) شده ‌اند كه مردم با خلق حماسه‌ي دوم خرداد بر سر ايشان كلاه گذاشته‌اند و ايشان (در حضور آن همه مشاور و رفيق ...) چه‌طور حاضر به تقبل دوباره‌ي اين كلاه گشاد در دوره‌ي دوم بر سر مباركشان شده‌اند.

واقعاً كه با اين همه هوش و استعداد، دكتراي افتخاري حقشان است.

 

*****

آقاي دوم خرداد در آخرين فرمايش خود اظهار تعجب فرموده اند كه چه طور است اين همه آدم براي برداشتن اين كلاه و گذاشتن آن بر روي سر خود صف كشيده اند.

گذشته از اين مسئله كه تفاوت پادشاهي و رياست جمهوري در اين است كه با جابه‌جا كردن يك كلاه (تاج) رئيس‌جمهور عوض نمي‌شود، اما واقعا جاي بسي تعجب دارد كه ايشان هيچ كدام از رقباي انتخاباتي خود در دوره‌ي قبل را (كه تعدادشان بيش‌تر از نامزد‌هاي احتمالي و جدي امروز است) به خاطر نمي‌آورند.

البته يكي از احتمالات قوي آن است كه اكثر آن افراد از رفيقان گرمابه و گلستان ايشان بوده‌اند،‌ و نه به خاطر رقابت كه از روي رفاقت و براي داغ كردن تنور كلاه گذاري بر سر ايشان در انتخابات شركت كرده‌بودند.

چگونه است كه امروز خطر اين كلاه گشاد را به رقباي نادوست گوش‌زد مي كنند و دي‌روز اين نصيحت را از وكيل و وزير و مشاور خود دريغ مي‌داشتند؟

 

******

«ساده‌لوحي، نه دندان فاسد است كه به دورش افكني، نه مرض است كه درمانش كني، نه گناه است كه عذابش دهي و نه جهالت است كه با هشت سال تكيه بر كرسي اداره‌ي مملكت تغييري در آن افتد.»

 

*******

در آخر و براي تلطيف مزاج حاضران، كاريكاتور منثوري را كه يكي از بندگان شوخ‌طبع خداوند از دكتر ترسيم كرده است نقل مي‌كنم:

 

«احمدی نژاد؛ بچه مثبت. آماده‌ي در آوردن بابای شهرام از نوع جزایری اش. بچه کف جنوب شهر. اگر باران ببارد سر تا پا گل می شود از بس که خاکی است. ماشین مورد علاقه اش پیکان مدل 56 است. تعطیلات را به شاه‌عبدالعظیم می رود. ساعت کاری از پنج و نیم صبح تا بوق سگ (تازه بخش نامه کرده هیچ سگی حق ندارد زودتر از 1 و 2 بامداد بوق بزند)!!»

 

  

 


 

پ.ن:

 

1- اگر به خيالتان (خيالشان) اين پستِ مرتضي و ما انتخاباتي شد، اشتباه مي‌فرماييد. دوستان يحتمل پست انتخاباتي نديده‌اند!

 

2- تا اين بچه، آستين كُتمان را نكَنده است، براي رضاي خدا هم كه شده سري به بچه‌هاي سرزمين زيتون بزنيد و ابابيل وار، رجم كنيد!

 

3- حاج عبدالله والي هم به رحمت ايزدي پيوست.

 شادي روح همه‌ي سنگرسازان بي سنگر، و جهادگران مهاجر: الفاتحه.

 

 

 

ياعليش