اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته‌اي، دستي برآر و ما قبرستان‌نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش

آدم اگر آدم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر آدم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، آدم عالم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم عالم می شود

 

◊◊◊◊

مروري بر مطالب نوشته شده
از اردي‌بهشت 82 تا اردي‌بهشت 85


◊◊◊◊

مجموعه‌ي كامل صداهاي زمينه‌ي اين صفحه

◊◊◊◊




 
 

این خانه، هيچ‌گاه قرار نبود خانه‌ي تعلقات نگارنده باشد

شاید در زمان فعاليتش بیشتر جولانگاه دغدغه‌های ذهنی و مشغولیت‌های فکری‌ام بوده‌‌است. چیزی فراتر از یک وبلاگ ساده، بیشتر از خاطرات روزانه و تلومات نفسانی
...
ما همواره مي‌دانستيم و می‌دانیم که در این وبلاگشهر بی‌انتها، براي «مقبول بودن» باید به قواعد خاص وبلاگ‌نویسی تن در داد. اما در اینجا اغلب فراتر از «مقبول‌بودن» به «مطلوب بودن» انديشيده‌ايم و در پايان دوره‌اي سه‌ساله از فعاليت، به دنبال قالب‌ها و شيوه‌‌هاي مطلوب ديگر مي‌گرديم

طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش


ياعليش
سيدصالح‌‌نوري
به
ار85

 

 

◊◊◊◊

فعاليت اين وبلاگ به علت پاره‌اي مشكلات شخصي، سه سال متوقف شده بود. ولي به ياري خدا از فروردين ماه 88 نام مرتضي و ما در خانه‌اي جديد
زنده خواهد بود.
البته آرشيو صدو ده نوشته‌ي سال هاي قبل اين خانه، همچنان در همين آدرس در دسترس مي‌باشد.
◊◊◊◊
ارتباط پستي مستقيم
◊◊◊◊

 

 

مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود.

 گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم

مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن. ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد
وهل من ناصر ينصرني؟

هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف      منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD

 

 

 

 

خدايي مي خواستم اين بار يك دل سير با همه‌تان صحبت كنم. از گله‌گي ها و خون دل‌خوردن‌هاي آرش بگويم و حرف تلخي از زبان همسر شهيد مدق (اينك شوكران) و...

الساعه كه قرار بر آپ‌ديت داشتم، نامه‌اي از دوستانم كه قبلاً هم تبليغ هفته‌ي شهداي مدرسه‌شان را كرده بودم به دستم رسيد كه علي‌الظاهر سرگشاده است و براي مسئولين مدرسه و... نوشته شده است. از همه‌ي هشت صفحه نامه‌ي جالبي كه مشخصاً يك آدم عصباني و بامزه‌ نوشته است، چند بند را كه فكر مي كردم همه مي فهمند انتخاب و سانسور كردم! (خب چون براي خودشان سرگشاده است و نه براي ما!) به همراه تبريكات پيشاپيش ما به خاطر ورود به ربيع المولود و اين‌ها، به سراغ قسمت‌هايي از اين نامه‌ي چهارده بندي مي‌رويم. فكر كنم قسمت‌هاي جالب‌تري از اين نامه‌ را امين به زودي فاش كند!

 

 

...

 

2.

همواره باورمان بر اين بوده است که هفته شهدا به ما نيازي ندارد و اين ما هستيم که به هفته شهدا نياز داريم. تصورمان اين است که بودن يا نبودن ما در برگزاري هفته شهدا تاثيري ندارد و بودن يا نبودن هفته شهداست که بر ما تاثير مي‌گذارد.

از اين رو تا جايي که به ياد مي آوريم همواره ما به دنبال هفته شهدا دويده ايم و هيچ گاه هفته شهدا به سراغمان نيامده است (هر چند كه از فيض رخ اوست اگر در دل ما هم شرري هست). تلويحاً آن قول معروف از سيد مرتضي آويني در خاطر زنده مي‌شود که: «پندار ما اين است که ما مانده ايم و شهدا رفته اند. اما حقيقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.» مُسلّم است که آن چه ذاتاً ثابت است نبايد به دنبال آن چه ذاتاً درگذر زمان است بِدَوَد؛ و ما از همين منظر، سال‌هاست که مي دويم.

اما در پس همه‌ي اين سال‌ها، از باب رفاقتي که بين ما و هفته شهدا ايجاد شده است، حقوقي بر گردنمان متقابلاً واجب گرديده است که اداي آن حقوق لازم مي‌نمايد. آن چه در آن مي‌کوشيم اداي حق رفاقت هفته‌شهدا بر گردنمان است و اميد داريم از پس اين اظهار وفاداري، هفته شهدا نيز حق رفاقت خود را بر گردنمان ادا کند. تا چه مقبول افتد و که در نظر آيد.

 

...

 

8.

هنرِ فعاليت‌هاي فوق برنامه در اين است كه دانش‌آموز از تك بعدي بودن خارج شود و عالم بي عمل نباشد. شما كه به‌تر از ما بلديد: دانش‌آموز پشت ميز و نيمكت فقط شنونده است. بايد «وورك شاپي» باشد كه شيرفهمش كند كه معلم چه فرقي با مجري تلويزيون دارد! وقتي آزمايشگاهِ فيزيك و شيمي و زبان داريد، چرا كارگاه ادبيات و هنر و تربيت اسلامي را جمع مي‌كنيد؟

اين كه مي گوييم «كايزن» بي راه نيست. تشكيل گروه‌هاي آموزشي، ثواب؛ ساختارمند شدن دبيرستان (از ايجاد نظام احمقانه‌ي بوروكراتيك در دنيايي كه همه‌چيز در حال پيپرلس شدن است كه بگذريم)، آفرين؛ بها دادن به پژوهش و مطالعات علمي، هورا؛ روبوكاپ و كنسرت و آستين كوتاه، مرسي؛ فوق‌برنامه را چرا جمع كرديد؟

آقاي دبيرستان [...]! سفيهانه از ما نخواهيد كه بپذيريم جمع‌كردن فوق برنامه -به معناي پايان دادن به فعاليت خلاقانه و فعّالانه‌ي دانش‌آموز در اموري كه با مداد و كاغذ و كي‌برد سر و كار ندارد- معلول است. (هر چند كه اگر با همان مداد و كاغذ و كي‌برد هم فعالانه و خلاقانه و جهت‌مند سر و كار داشتند غمي نبود.) اين معلولِ كدام علت است كه خودتان علت العلل آن نبوده‌ايد؟

اگر دانش‌آموزِ درس‌خوانِ دي‌روز شما كه نهايتاً معلوم نبود در دانشگاه به كدام فرقه و نحله‌اي(از مشروطيّه تا خرخونيّه! ) بپيوندد را به يك دايره‌المعارف تشبيه كنيم، دانش‌آموزِ امروز شما كه بيش‌تر درس مي‌خواند و در كنار درس خواندنش در همان زمينه، پژوهش و مطالعه‌ي ساختارمندِ دپارتماني دارد و قرار است موفق‌تر باشد، اگر ملاك موفقيت كنكور و المپياد و غيره باشد، كه با دانش‌آموز دي‌روز فرقي نكرده وگرنه نهايتاً يك دايره‌المعارف چند جلدي است! كدام يك از ما نمي‌دانيم كه [...] را درست نكرده‌اند كه دايره‌المعارف تحويل جامعه‌ي مسلمين دهد؟ تا كِي اين كبكِ فربه سر به زير برف فرو برده است و از درك اين واقعيت هولناك كه آن‌ها كه در [...] به‌تر درس مي‌خوانند و شاگرد اول‌ترند لزوماً موفق‌تر نيستند فرار مي‌كند؟

هنر فعاليت‌هاي فوق برنامه در اين است كه دانش‌آموز از تك بعدي بودن خارج شود و عالم بي عمل نباشد.

چرا نمي‌خواهيد با يك بررسي كارشناسانه‌ي علمي، فارغ‌التحصيلان موفق خود را (با هر ملاكي كه دلتان مي‌خواهد و با عرف جامعه جور در مي‌آيد) شناسايي كنيد و علت موفقيت‌شان را جويا شويد؟ همه‌ي برتري و شهرت فارغ‌التحصيلان [...] (به انضمام همه‌ي غُد بازي ها و گردن‌كشي‌هايشان) در دانشگاه و بعد از آن به چند بعدي بودنشان است. والا سمپاد كه تا دلتان بخواهد «بريتانيكا» و «اَمريكانا» ريخته است بيرون. دايره‌المعارف‌هاي وطني بي يال و دم و اشكم [...] كه تشت پلاستيكي اند جلوي تايتانيك آن‌ها!

واقعاً چه افتخاري دارد نازيدن به اين علم وقتي از تحليل چنين مسئله‌ي واضحي عاجز است؟

(به پيوست يك جلد نشت‌نشاي رضا ‌اميرخاني، از معدود سمپادي‌هاي چند‌بعدي، جهت شيرفهم شدن تقديم مي‌گردد)

 

9.

تا وقتي يكسان بيني و نگاه ماشيني در همه‌ي شئون آموزشي و پرورشي جاري است و هنر و ادبيات و تبليغات و شيمي به يك چوب راست مي‌شوند، اصلاً تعجبي ندارد اگر به نظرتان منطقي بيايد كه دپارتمان رياضي هم مي‌تواند در هفته‌ي‌شهدا جايي داشته باشد! و براي زيست‌شناسي هم در نمايشگاه شهدا غرفه بزنيم!

كاسه‌ي داغ‌تر از آش يعني همين. همان‌هايي كه تخصص مداري وتخصص گرايي و تئوري‌هاي سازماني و تشكيلاتي را ابداع كرده‌اند، در كنار آن‌همه لاطائلات، به تحليل درست و واقع‌بيني هم بها مي‌دهند. چه‌طور است كه شما از پاپ -خدابيامرز- كاتوليك‌تر شده ايد و تحليل را هم در چارت سازماني انجام مي‌دهيد؟ تحليل و تقسيمِ مسئوليت، مال رده‌هاي بالاتر است. گروه‌هاي آموزشي چه حقي دارند كه در هستي و چيستي هفته‌ي‌شهدا اعمال نظر كنند؟ مگر در حد صلاحيت گروه‌هاي آموزشي است كه به بود و نبود هفته‌‌ي‌شهدا بيانديشند و مگر فقط گروه‌هاي آموزشي در اين زمينه صاحب رأي  و نظرند؟

تحليل درست و واقع‌بيني، اگر از لاك سيستم نوين آموزشي بيرون بياييد و قدري از بالا به ماجرا نگاه كنيد، فرآيند آساني است. الان كه عهد گلستان و تركمانچاي نيست كه هفته‌ي شهدا را بذل و بخشش مي‌فرماييد. اصلاً مگر شما مي‌توانيد چيزي كه اسم و سابقه‌اش، همه‌ي گروه‌ها و ساختار و چارت را به‌يك‌باره قورت مي‌دهد بين آن‌ها تقسيم كنيد؟ هفته‌ي شهدا هر چند كه يادگار جنگ است، اما غنيمت جنگي نيست كه به راحتي و با شمشير تقسيم شود.

نگاه سيستمي بايد به شما بگويد كه آگاهانه تقسيم كنيد و كامل بيانديشيد. آيا اين‌گونه است؟

 

...

 

 

 

ياعليش

 

 

 

 

ل.خ

اسرا زيتوني (بچه هاي سرزمين نوري)

 

 

 

 

 

 

چه حرفِ مهمتري هست كه هشتاد و چهار منهاي هفتاد و دو مي شود دوازده و امروز عينا دوازده سال است كه چشم هاي زميني ما از رويت فروغ ايزدي در چشم هاي آسماني مرتضي محروم است؟

 

 

 

دي‌روز همايش فردايي ديگر در رثاي سيد شهيدان اهل قلم به همت بچه‌هاي با صفاي روايت فتح برگزار شد و همزمان پايگاه اينترنتي مرتضي آويني آغاز به كار كرد. در اين پايگاه، متن كامل كتاب هاي شهيد آويني با تاييد ناشر كتاب ها (متن كاملا صحيح و بدون غلط به همراه امكان جستجوي پيشرفته در آن‌ها) همچنين عكس هايي جالب و ديدني و مقالاتي پيرامون شهيد به قلم افراد مختلفي گردآوري شده است. در صحبت كوتاهي كه با مسئول معرفي پايگاه داشتم اذعان داشت كه بخش‌هاي ديگري هم در دست اجراست كه به مرور به پايگاه اضافه خواهد شد.

 

در بخش از نگاه ديگران، نوشته اي از سيدمهدي شجاعي ديدم كه ظاهرا از مجله‌ي ادبيات داستاني، ش8، سال اول، خرداد 1372، برداشته اند و تا به حال نديده بودم. ضمن دعوت از دوستان براي مراجعه و آشنايي با اين پايگاه، در اين نوبت نوشته‌ي سيد مهدي شجاعي در سوگ سيد مرتضي آويني با عنوان حكايت فاصله‌ها را نقل مي كنم:

 

گمان مي‌كردم كه فاصله‌اي نيست يا فاصله‌ي‌ كمي است ميان من و تو.

احساس مي‌كردم كه دوقلوي هم‌زاديم كه با چند قدمي پس و پيش راه مي‌رويم . افق نگاهمان يكي است و توش و توان رفتنمان هم كم و بيش يكي.

وقتي در خلوت‌هاي انسمان، تو رابه الحاح پيش مي‌راندم و نماز را به امامت تو مي‌خواندم و به نياز تو اقتدار مي‌كردم، با خودم مي‌گفتم: كسي كه يك سرو گردن بالاتر است، كسي كه چند قدم پيشتر است، بايد پيشتر بايستد، بايد راشد و راهبر و امام اين كاروان دو سالكه باشد.

و من خيال مي‌كردم كه فاصله‌مان همين چند وجبي است كه تو پيشتر ايستاده‌اي .

وقتي شنيدي از كاري اجرايي كناره گرفته ام. گفتي: خوش به حالت برادر! كه توانستي رها كني خودت را از كارهاي اجرايي. براي من هم دعا كن.

گفتم: هميشه دعاگوي توام، ولي خودت هم بايد بخواهي.

گفتي: مي‌خواهم! با تمام وجود مي‌خواهم. خيلي خسته شده‌ام. من هم مي‌خواهم بنشينم و بپردازم به نوشتن.

با سماجت پرسيدم: از كي شروع مي‌كني؟

گفتي: به همين زودي. يكي دوماه آينده.

و من گمان كردم كه جلو زده‌ام، كه پيشتر افتاده‌ام و دعا كردم كه خدا تو را به من برساند.

وقتي كه در خانه‌ي‌ معشوق، دوشادوش هم طواف مي‌كرديم و اشك‌ها و عرق‌هايمان به هم مي‌آميخت، احساس مي‌كردم كه تا شانه‌هاي تو قد كشيده‌ام و خدا مرا به همان چشمي نگاه مي‌كند كه تو را و امام زمان اگر بخواهد سايه نگاهش را بر سر تو بگسترد، من نيز در شولاي عنايتش جاي خواهم گرفت.

ساده بودم و بچگانه گمان مي‌كردم كه فاصله‌هاي معنوي هم با مترهاي مادي اندازه مي‌شود. پلنگ را ديده‌اي كه شب‌ها به ارتفاع مي‌رود و تلاش مي‌كند كه به ماه چنگ بيندازد؟ مي‌بيند كه دستش به ماه نمي‌رسد، اما خيال مي‌كند كه اگر بتواند يك كمي دستش را درازتر كند يا كمي بيشتر از جاي خود بپرد يا اگر اندكي قله مرتفع تر باشد، اين دست رسيدني است و آن ماه يافتني.

گاهي كه ايستاده‌اي و چشم به افق دوخته‌اي، فكر مي‌كني كه افق در چند قدمي است يا كمي بيشتر و بالاخره با دويدني كوتاه، رسيدني.

بگذار- بلاشبيه- مثال ديگري بياورم. هر چند كه هر كدام از اين مثال‌ها داغ مرا تازه‌تر مي‌كند. كساني كه در زمان پيامبر و با پيامبر مي‌زيستند، وقتي مي‌ديدند پيامبر با آن‌ها مي‌نشيند، برمي‌خيزد، غذا مي‌خورد، راه مي‌رود و سخن مي‌گويد، به مرور گمان كردند كه پيامبر هم كسي است مثل خودشان تا آنجا كه پاي جسارتشان را پيش پيامبر دراز مي‌كردند و هر وقت كه دلشان هواي او را مي‌كرد، راست مي‌آمدند و فرياد مي‌زدند: حدثني يا محمد!

خدا ديد كه ماجرا بد جوري دارد شبهه‌ناك مي‌شود. اين بود به مردم نهيب زد: فما كان محمد ابا احد من رجالكم... .

اينكه ما با نور خودمان پيش پاي شما را روشن كرده‌ايم سبب نشود كه شما فاصله‌هاي نوري را فراموش كنيد و اندازه‌هاي منزلت را از ياد ببريد... .

گمان‌هاي من در عرصه‌ي‌ فاصله‌مان، همه از اين جنس بود؛ ساده‌لوحانه و كودكانه. كاري كه خدا در گزينش تو با من كرد يكي از آن هزار- اين بود كه حجاب‌هاي ظلماني از اين دست را در پيش چشم‌هايم دريد. اين مترها و ترازوهاي كودكانه را از دستم گرفت. ديدم كه فاصله‌ي‌ ميان من و تو، فاصله‌ي‌ سال‌هاي نوري بوده است.

تو در افق ايستاده بودي. مرز ميان زمين و آسمان، و من گمان مي‌كردم كه در چند قدمي هستي و با دويدني كوتاه، دست نيافتني .

و من اكنون آشكارا رسيده‌ام ـ نه به توـ، بل به اين واقعيت تلخ كه اگر تمامت عمر را هم بي‌وقفه و سكون بدوم، حتي به گرد گام‌هاي تو نخواهم رسيد.

اكنون نمي‌دانم كه سراغ تو را از كجا بايد گرفت. از سجاده‌هاي شبانه؟ ازپروانه‌هاي تسبيح گر؟ از كاغذهايي كه در كار معاشقه با دست‌هاي تو بوده‌اند؟ از قلم‌هايي كه بار سنگين امانت تو را بر دوش‌هاي خويش حمل كرده‌اند؟ از دوربيني كه هم‌زاد و هم‌نفس تو بود در روايت شيفتگي‌ها و بي‌قراري‌ها و جاماندگي‌ها؟

يا از شمع‌هايي كه هميشه آتش دلشان را سر دست گرفته‌اند؟

يا...

از فرشتگاني كه اشتياق شهيدان را بر هودج بال‌هاي خويش، عروج مي‌دهند؟!

 

 

 

ياعليش

 

 

 

ل.خ:

 

من مسلك ديگرى دارم

 

 

 

نگران نباشيد! ما هم به‌زودي مي‌ميريم. سعيد صادقي را صدايش كردم و گفتم چهار پنج تا عكس از من به‌همين صورت بگير، چون نمي‌خواهم با آستين بلند و... عكس بگيرم و... ما هم در اين جامعه مرديم حالا من روي مين نرفتم. ولي من را هر روز شصت بار روي مين مي‌برند و در سايتهاي اينترنتي كلي به من فحش مي‌دهند و به‌شدت از من متنفرند؛ به هرحال موضوع كينه‌توزي آن‌هاست؛ چون خلافشان حرف مي‌زنيم و در جمهوري اسلامي هم دشمن زياد داريم. يعني هم در دستگاه و نظام دشمن داريم و هم در خارج. آويني هم همين‌طور بود مي‌خواستند جمع شوند و ارشادش كنند. يك عده مي‌خواستند جمع شوند و ارشادش كنند كه چرا تو با پوراحمد و مددپور و اين فرديدي‌ها و ليبرال‌ها ارتباط داري. من مخالف عمل نيستم و ما داريم عمل مي‌كنيم...

 

به هرحال من كارهايي را كه بايد انجام مي‌دادم انجام داده‌ام فقط يك درصدي از آن باقي مانده كه اگر خدا عمري بدهد مي‌خواهم به آن بپردازم يك تئوري است كه با همان ايده تصرف در مدرنيته مي‌خواهم انجام دهم و آن در مورد مسئله توسعه است دارم فكر مي‌كنم كه چگونه مي‌توانيم از اين دنيا عملاً از طريق همين واقعيت موجود بيرون بياييم. اين را در زمينه توسعه به آن فكر مي‌كنم. البته نه توسعه اسلامي، همان معني كه از جا كندن از آن درمي‌آيد اين آخرين بخش است. اما در سياستمداران هنوز كسي گوش شنيدن اين حرفها را ندارد. البته جامعه هم مناسب و آماده شود براي اين تغيير و بعد آن تغيير اتفاق بيفتد كه اتفاقاً اين را زمان حل مي‌كند. من دنبال يك شخص نيستم كه بخواهد يك تئوري را  اجرا كند. چون اتفاقاً اين بدترين شكل است كه بخواهيم يك تئوري را اجرا كنيم، تئوري اگر عمل داشته باشد اجرا خواهد شد، البته اين تئوري هم در مرحله اجراست و هنوز نهايي نشده است و بايد به جايي برسانم كار را. كاري كه از بعضي جهات نقد انديشه‌هاي خود من است كه بعضي جاهاي آن توهم است و من به خطا رفته‌ام ولي با آنچه در تاريخ اتفاق افتاده متفاوت است ضمن اينكه اصول را حفظ مي‌كنم و در همان مدار هستم ولي مي‌خواهم طور ديگري به مسائل نگاه كنم كه شايد بشود يك چيزي پيدا كرد...

 

من كاري جز نوشتن و فكر كردن نداشتم، در زمينه‌هاي مختلف؛ هنر تاريخ و فلسفه و اينها كار كرده‌ام و خوب اين توفيقي است كه خدا داده است.

 

حرف هاي زيادي براي گفتن دارم از سفر. اما از سفر كه برگشتم حقيقتي را يافتم كه مي‌بايست براي باور آن با خودم مبارزه كنم. هجرت دكتر محمد مددپور، اين‌چنين ناگهاني و بي‌مقدمه و تأسف‌بار، مصيبتي است كه همگي بايد به يكديگر تسليت بگوييم. ما در غفلت، مردي را از دست داديم كه خيلي از دشمنان چشم ديدنش را نداشتند. حرف‌هاي او اگر چه برايمان سخت و ثقيل و دير هضم بود، ‌اما آن‌هايي كه به عمق نظر او ره برده‌بودند خوب فهميدند كه با چگونه مردي روبرو هستند:

البته آن بحرانهاي تاريخي است كه نشان مي‌دهد چه كسي اهل عمل است. حالا وقتي كه آمريكا به ايران حمله كند آن موقع معلوم مي‌شود چه كسي اهل جنگ با آمريكاست آن‌وقت مي‌بيند مددپور يك تيربار دستش گرفته و مي‌جنگد و تمام كساني كه تا ديروز هارت و پورت مي‌كردند فرار مي‌كنند...

 

نوشته‌هاي آبي‌رنگ اين نوبت مرتضي و ما گوشه‌هايي از مصاحبه‌ي او (شايد آخرين مصاحبه‌ي او) در شماره‌ي دوازدهم ماهنامه‌ي سوره است. عاجزانه تمنا دارم متن كامل اين مصاحبه را با عنوان: «نا اميد نمي‌شويم» در سوره مطالعه كنيد. همچنين مصاحبه‌ي ديگري هست در پرسمان با نام: «آويني از نگاه پنجره‌ي شرقي» كه دو سال پيش در شماره‌ي هشتم نشريه منتشر شده بود. همين قدر كافي است. بگذاريد كمي فكر كنم.

 

پنجره اي تا هميشه باز 

 

چرا ما مي‌ترسيم. آويني نمي‌ترسيد و اهل خطر كردن بود ـ من شخصاً آدم نترسي هستم و نمي‌ترسم با همه هم دوستم. هر كسي هم بيايد نزديك من و بنشيند و صحبت كند صحبت مي‌كنم من با عرق‌خور حرف مي‌زنم، اهل ذكر و صلوات هم هستم، اهل همه چي هم هستم، من هيچ‌وقت مشروب نمي‌خورم و فساد نمي‌كنم و نمي‌گويم معصوم هستم ولي با همه اين جماعت آشنا هستم. من با روشنفكران غيرسياسي هم نشست و برخاست دارم با آنها رفيق و دوستم. اتفاقاً مي‌روم و در خانه‌شان نماز مي‌خوانم. حالا ممكن است او بگويد ما اين‌طور هستيم. من خيلي دوستاني دارم كه اعتقاد ندارند ولي به من هم احترام مي‌گذارند و مي‌گويند تو كسي نيستي كه ما را بخواهي مجبور كني كه ما هم مثل تو شويم مي‌گويند ما به هيچ‌چيز تو اعتقاد نداريم ولي دشمن تو نيستيم و دوستت هم داريم.

خوب ما بتوانيم با چهار تا آدم حشر و نشر كنيم و اثر داشته باشيم. اما اگر خودمان را ببنديم و فكر كنيم عالم و آدم كافرند اين هم غلط است و اشتباهي است كه مخالفين آويني انجام مي‌دادند. من خودم يك روز به او گفتم: جماعت از تو انتقاد مي‌كنند كه چرا «عروس» و اينها را تحويل گرفته‌اي گفت اگر دست خودم بود عروس كه هيچ، هيچ فيلمي را تحويل نمي‌گرفتم، منتها جهان اين‌طور است كه نفوذ و تسلط بر آن از اين راه است. ما اگر بخواهيم همه‌اش از اين فيلمهاي توبه نصوحي بسازيم جواب نمي‌دهد بايد برويم در دل دنيا و چهار تا فيلم بسازيم كه حرفهايمان را در درون آنها بزنيم وگرنه اگر بياييم و قد‌ّيس‌بازي در بياوريم و نماز و... بگذاريم نمي‌شود...

 

 

 

ياعليش

الفاتحه

 

 

 

در اين رابطه:

مددپور، محمد

 

 

 

 

بهاران از كجاست كه روحِ روييدن و سبز شدن ناگاه در تن خاكِ مرده پيدا مي‌آيد؟ و از كجاست كه روح شكفتن ناگاه از تنِ چوب خشك چندين برگ‌هاي سبز و شكوفه‌هاي سفيد و آبي و زرد و سرخ بر مي‌آورد؟

بهاران رازدار رستاخيز پس از مرگ است و قبرستان ‌ها مزارعي هستند كه در آن‌ها بذر مردگان افشانده‌اند و جسم تا نميرد،‌ كجا رستاخيز پذيرد؟

... با بهاران روزي نو مي‌رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاري نو. اكنون كه جهان و جهانيان مرده‌اند،‌آيا وقت آن نرسيده‌است كه مسيحاي موعود سر رسد؟ و يحي الارض بعد موتها...

 

...

 

 

بهار84، اصفهان

به اتفاق بانو

ياعليش