اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته‌اي، دستي برآر و ما قبرستان‌نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش

آدم اگر آدم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر آدم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، آدم عالم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم عالم می شود

 

◊◊◊◊

مروري بر مطالب نوشته شده
از اردي‌بهشت 82 تا اردي‌بهشت 85


◊◊◊◊

مجموعه‌ي كامل صداهاي زمينه‌ي اين صفحه

◊◊◊◊




 
 

این خانه، هيچ‌گاه قرار نبود خانه‌ي تعلقات نگارنده باشد

شاید در زمان فعاليتش بیشتر جولانگاه دغدغه‌های ذهنی و مشغولیت‌های فکری‌ام بوده‌‌است. چیزی فراتر از یک وبلاگ ساده، بیشتر از خاطرات روزانه و تلومات نفسانی
...
ما همواره مي‌دانستيم و می‌دانیم که در این وبلاگشهر بی‌انتها، براي «مقبول بودن» باید به قواعد خاص وبلاگ‌نویسی تن در داد. اما در اینجا اغلب فراتر از «مقبول‌بودن» به «مطلوب بودن» انديشيده‌ايم و در پايان دوره‌اي سه‌ساله از فعاليت، به دنبال قالب‌ها و شيوه‌‌هاي مطلوب ديگر مي‌گرديم

طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش


ياعليش
سيدصالح‌‌نوري
به
ار85

 

 

◊◊◊◊

فعاليت اين وبلاگ به علت پاره‌اي مشكلات شخصي، سه سال متوقف شده بود. ولي به ياري خدا از فروردين ماه 88 نام مرتضي و ما در خانه‌اي جديد
زنده خواهد بود.
البته آرشيو صدو ده نوشته‌ي سال هاي قبل اين خانه، همچنان در همين آدرس در دسترس مي‌باشد.
◊◊◊◊
ارتباط پستي مستقيم
◊◊◊◊

 

 

مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود.

 گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم

مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن. ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد
وهل من ناصر ينصرني؟

هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف      منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD

 

 

1.

خدا نکند خدا بخواهد آدم زندگیش با یکی دیگر گره بخورد. چه دماری از روزگار آدم در می آید. الان که این را می نویسم عینا ده شبانه روز است مبتلا به رفیق شفیقی شده ام که از این پس از او با نام مستعار حاجی یاد می کنم. (این حاجی با حاج حسین که معرف حضورتان هست تومنی دو زار تفاوت معامله شان است. یک وقت اشتباه نگیرید!)

حاجی را چند سال است که می شناسم. اما اشتغالاتی که در ماه های اخیر برایم پیش آمده، برخوردمان را با یکدیگر صد چندان کرده و همه ی مطالب این هفته یک جوری به حاجی مربوط می شود. پیشاپیش از همه ی خوانندگان محترم، از جمله حاجی، پوزش می طلبم!

 

2.

هفته ی گذشته در رکاب حاجی آخرین روزهای ماه شعبان را در مشهد گذراندیم. بعد از آن ماجرای نامه ی سرگشاده و اینها خیلی دلم می خواست ببینم اولین نوبت چطور مرا می طلبند. دقیقا این طور شد که حاجی گفت مشهد نمی آیی؟ و من گفتم چرا نمی آیم؟ و رفتیم. آن قدر اتفاقات خوب و جالبی آن دو روز افتاد که واقعا به اندازه ی چند نامه ی سرگشاده می ارزید. به دلم افتاد باز هم از آن نامه ها بنویسم.

 

3.

یادگاری از مشهد یک چیزی در صاد نوشته ام. اگر خواستید ببینید.

 

4.

سه سالی می شد که کاظم، معلم واقعی سال های دبیرستانم را ندیده بودم. فرصتی استثنایی پیش آمد که در عرض یک هفته دوبار به خانه شان رفتیم و پای صحبت های همیشه دلنشینش نشستیم. همان طور که حدس می زنید حاجی هم در انجام این ملاقات ها بی تأثیر نبوده است.

کاظم، که از بسیجی های دلسوخته ای است که در دوران دبیرستان بارها به منطقه رفته است، مدال افتخارآفرین جانبازی هم به سینه دارد. جسته و گریخته می دانستیم که شیمیایی است و گهگاه درد عمیق این زخم های ناپیدا آزارش می دهد. کسی خبر آورده بود که حالش وخیم است و در بیمارستان بستری است. هر چند که خبر تا حد زیادی شایعه بود و ظاهرا مشکل خاصی وجود نداشت، اما دوره ی حاج کاظم ها سرآمده و همه می دانیم رفتن او دیر و زود دارد، سوخت و سوز هم دارد، درد و رنج هم دارد، ...

در هر صورت یک کلاغ، چهل کلاغ بچه ها سبب خیر شد و ما کاظم را که در مدتها به غار تنهایی دلش خزیده بود، دوباره دیدیم. این هم از برکات هفته ی شهدا.

 

5.

گفتم هفته ی شهدا؛ نیازمندی های اعلام شده در نوشته قبلی هم چنان پابرجاست. در این میان لطف دوستان گروه جوانه، بخصوص آقا مهدی، شامل حالمان شد و هم دیداری تازه کردیم و هم بعضی چیزهایی که داشتند در اختیارمان گذاشتند. از طرف خودم و حاجی تشکر می کنم!

 

6.

دیروز تحت عنایات و الطاف خاصه حاجی و در یک موقعیت استثنایی به همراه جمعی از مسئولین نواحی آموزش و پرورش تهران، اکران ویژه و خصوصی دوئل را درک کردیم. به چند علت در این باره خواهم نوشت که مهم ترین آن ها، درخواست حاجی است. این مختصر را مدیون حاجی هستید:

 

هجو سفیر مرگ، طوفان در راه است...

زمین آبستن حادثه...

 

و دوئل...

یکی باد می کارد، و دیگری مهر،

نشان عشق بر سینه ی کیست؟

طوفان سهم کیست؟!

 

زندگی جاریست...

 

 

 

زينال حميداوی پس از بيست سال اسارت به وطن باز می گردد. از او به عنوان يک قهرمان استقبال نمی شود. بلکه پرونده ای دارد سراسر تاريک، او اکنون خائن، ستون پنجم و سارق معرفی شده است. زينال تلاش می کند با يادآوری خاطرات گذشته انگ خيانت را از خود بزدايد، اسکندر بيست سال قبل در جريان اشغال خرمشهر توسط نيروهای دشمن در پی بدست آوردن گاو صندوقی حاوی اطلاعات و اسناد محرمانه ای بوده است که کسانی قصد خارج کردن آن را از مرز داشته اند و اکنون پس از بيست سال سر نخ هائی از آن گاوصندوق مفقود شده بدست آمده و دوئل واقعی بين زينال و اسکندر که هر دو در پی يافتن و تصاحب گاوصندوق براساس نيات متفاوتی هستند آغاز می شود و ...

 

 

آن چه خواندیم مختصری از داستان فیلم دوئل بود. فیلمی که در مدت سه سال و با صرف هزینه ای بالغ بر دو میلیارد تومان به کارگردانی احمدرضا درویش ساخته شده است. پر هزینه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران، که به زعم خیلی ها استاندارد فیلمسازی در ایران را چند پله ارتقا داده است، هفت سیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر دریافت کرده و چند جشنواره خارجی نیز از آن تقدیر کرده اند. برای اولین بار در ایران این فیلم با شیوه استریو دالبی صدابرداری و صداگذاری شده و این امر در کیفیت آن تاثیر زیادی گذاشته است. این فیلم از هفته ی پایانی ماه مبارک رمضان به طور هم زمان در 25 سینمای تهران، 15 سینمای شهرستان ها و 20 شهر بزرگ و مهم اروپا و آمریکا اکران خواهد شد. تبلیغات وسیع و بی سابقه فیلم از هم اکنون آغاز شده و تهیه کنندگان این اثر در پی کسب موفقیت تجاری فیلم نیز هستند. دوئل حداقل به 5 میلیون بیننده نیاز دارد تا به حد نصاب لازم برای فروش خود برسد. این در حالی است که پربیننده ترین فیلم ایرانی در جدول رکوردها به سقف 1.5 میلیون بیننده رضایت داده است.

اطلاعات مختصر بالا کافی است تا باور کنیم که دوئل پدیده ای است که نمی توان به راحتی از آن عبور کرد. اما آیا فقط همین است؟

 

 

دوئل فیلمی در مورد جنگ است، فیلمی از جنگ؛ و درویش پیش از نیز ثابت کرده بود که در سینمای دفاع مقدس حرف زیادی برای گفتن دارد. متاسفانه برای امثال من سینمای دفاع مقدس در حاتمی کیا و ملاقلی پور خلاصه می شود. آدم هایی که امروز هیچ کدام نمی خواهند فیلم جنگی بسازند. حاشیه و جنجال آفرینی ها،  همیشه این دو را کانون توجهات و نگاه های منتقدان و مخاطبان کرده و جایی برای خودنمایی امثال درویش باقی نگذاشته است. دقیقا همین حواشی سرانجام کارشان را به این جا کشانده است. امروز وقت آن فرا رسیده است که فارغ از غرض ورزی های خواسته و ناخواسته، با سینما مثل سینما برخورد کنیم.

 

احمدرضا درویش را با دو فیلم کیمیا و متولد ماه مهر می شناسم. هر چند که در کارنامه ی او، آخرين پرواز، ابليس، آذرخش و سرزمين خورشيد نیز وجود دارد. درویش را به خاطر علاقه اش به دفاع مردمی و هجوم به شهرها و روستاها و زنان و مردان بی دفاع جنوب خوب به خاطر می آورم و از ارادت شخصی او به محمد جهان آرا و تقدیم جایزه اش در یکی از جشنواره ها به پدر سردار خرمشهر خبر دارم. از کیمیا در خاطرم هست که صحنه های درگیری و هجوم را خوب صحنه پردازی می کند و به آدم ها تک بعدی نگاه نمی کند. با همین ذهنیت، متولد ماه مهر را وقتی دبیرستانی بودم بسیار پسندیدم و در زمان دانشجویی زیاد از آن خوشم نیامد. حالا دوئل را در شرایطی می بینم که قبل از هر چیز توان فوق العاده درویش در کنترل چنین پروژه ی عظیمی واقعا مرا به حیرت انداخته است. در عین حال دوئل فیلم عظیمی است که به هیچ وجه عظمتش را به رخ بیننده نمی کشد و در صحنه های پر زرق و برق با کادرهای طلایی و سکانس های به یادماندنی فقط داستان خود را روایت می کند و تکنیک زده نیست. هر چند کادر معمولی و غیر اسکوپ و استفاده ی مبتدیانه از قابلیت پیشرفته ی صداگذاری در بعضی صحنه ها تاثیر منفی دارد، اما به طور کلی می توان گفت که درویش به خوبی قالب را مسخر خود کرده است تا به اصل کار خود یعنی قصه گویی بپردازد. من دیدی خیلی تخصصی به فیلم ندارم و کند و تند شدن ریتم فیلم و ... را برای امتیازدهی به دوئل آن چنان مهم نمی دانم. هر چه که هست تمایل شدید بیننده به دیدن ادامه ماجرا و داستان در هر لحظه حفظ می شود و این مسئله ی مهمی است.

 

 

 

اما چه داستانی؟ از قبل شنیده بودم که داستان فیلم ضدجنگ است. نمی دانم ضدجنگ چه معنی ای دارد. اگر معنی آن این است که جنگ را بد نشان می دهد و بدی های جنگ را می گوید و سختی ها و مصائب مردمان را در خون و آتش روایت می کند، دوئل ضد جنگ است. اما فقط همین نیست. دوئل در لایه های زیرین درام عمیق خود، روایت مظلومیت و غربت آدم هایی است که لابلای غرض ورزی ها و کینه توزی های خشک و بی منطق، آگاهانه رنج می برند و گنج می یابند. زینال در جایی به صراحت به اسکندر می گوید که فداکاری او در این دنیا قابل تقدیر نیست و فقط یک بار و آن هم در آخرت مدال می گیرد و ما عمیقا این حرف را باور می کنیم.

 

زینال نماینده ی جوانان بی ادعا و پاکی است که سرمایه ای بجز صداقت و شجاعت ندارند و همین سرمایه اندکشان در لحظاتی بحرانی و خطرناک، طعمه ی فرصت طلبان بی رحمی چون اسکندر می شود. در این میان، سلیمه، وجدان مردم زمانه است. وجدانی که بر اثر تزویر و نیرنگ بدکاران، از حقیقت دور مانده است (زندگی بعد از جنگ در باغ بیابانی ملک و کوزه گری) و با ورود زینال متذکر می شود و علی رغم تحجر و انعطاف ناپذیری سنتی، در نهایت با نیکان همراهی می کند. دوئل نمایش کاملی از ضعف های انسان است. حرص، طمع، خیانت، سستی، جنایت، مکر و از سوی دیگر بی خبری، جهالت، نادانی و ترس. همه ی این ها در مقابل معصومیت و مظلومیت زینال رنگ می بازند و آب، راه خویش را به سمت دریا باز می شناسد.

 

 

 

در انتها زینال و سلیمه به همراه فرزندانی که نسل بعد از جنگ هستند با درشکه ای چوبی می تازند تا به قطار معهود درویش برسند. قطاری که نماد و نشانه ی زمان و گذر آن و به نوعی امضای درویش در فیلم هایش است. نیکان که تازه از میدان مین و چنگال اسکندر، زخمی و خاکی، رهایی یافته اند، تازه باید بشتابند تا جایگاه خود را در زمان حال پیدا کنند. یادگار هانیه، آن دستبند عقیق، در اثر این شتاب از پایین گاری آویزان می شود و هر لحظه در شرف از دست رفتن است. نکته ای ظریف که درویش در انتها به نیکان روزگار تذکر می دهد. گویی همه ی حضور دو دقیقه ای و بی کلام هدیه تهرانی در فیلم –که حساسیت زیادی بر می انگیزد- برای این تذکر مهم و کلیدی بوده است.

 

 

 

در مکتب سینمایی درویش نشان دادن دل و روده و سر و دست قطع شده سربازان و خون و خونریزی و جنازه های سوخته، برای ایجاد ترحم و تحریک حس انتقام جویی و ... جایی ندارد. فیلم نامه، دیالوگ ها و تک تک پلان ها و نماها به نحوی از قبل تنظیم شده اند که برای همگان از هر سن و جنس و سلیقه ای مطلوب باشد و مخصوصا در جوانان و نوجوانان اثرات منفی خشونت بار بر جای نگذارد. اما این وسعت طیف مخاطب به هیچ وجه مانع از آن نشده که درویش حرف های دل خود را سانسور کند. پرویز پرستویی در بازآفرینی تیپ سردار راشد (فرمانده قدیمی و نامطیع موج مرده) طعنه های گزنده ای به نظام سلسله مراتبی و شدیدا سلیقه ای نظامی می زند و ستون پنجم بودن و مفتوح بودن پرونده زینال که محور داستان های فیلم است، استعاره ای از ترس غیر قابل وصف قدرت و قدرت مداران از صداقت و پاکی و شجاعت است.

در کل، دوئل با پرهیز از شعاری گری و بازی با شعور مخاطب، فیلمی است که یقینا کسی را ناراضی از سالن سینما بیرون نمی فرستد.

 

****

حالا این ما هستیم که باید قدر و منزلت خود را بشناسیم و طبع و سلیقه مان را اصلاح کرده، انتظاراتمان را از سینمای ایران بالا ببریم و به کمتر از دوئل راضی نباشیم. واقعا امیدوارم با خودباوری ای که سینمای ایران در دوئل به دست آورده است، دیگر نسل فیلم های شمع، گل، پروانه ای از سالن های سینما ریشه کن شود.

 

همواره برای آدم های حرفه ای احترام قائل بوده ام و کارهای حرفه ای را (با هر مضمون و موضوعی) مغتنم می دانم. اگر ما به دوئل ها عادت کردیم، دیگر فیلمفارسی نخواهیم دید. اگر ذائقه مان اصلاح شد، کالباس نخواهیم خورد. واقعا به حرفه ای گری معتقدم. هر چیزی اصلش خوب است، بدل نه. کاش همه ی ما مثل سردار راشد موج مرده، «نصفه» نمی خوردیم.

نظرات منتقدان و صاحب نظران سینمایی در مورد دوئل را اینجا بخوانید.

 

7.

مثلا به خیالم ماه مبارک را قرار بود دور موسیقی و تلویزیون خط بکشم. همین اول افتادیم در دام سینما. خدا آخر و عاقبت کارمان را ختم به خیر کناد! آمین.

 

چهر ه های ماندگار 

 

این یادداشت را باید همان ده ماه پیش می نوشتم. ولی قسمت این بود  که این هفته در طلیعه ی ماه مبارک رمضان برایتان بنویسم. بهتر؛ تذکری باشد برای همه مان؛ خودم و خودمان.

 

 

کاغذ بریده ای که در بالا می بینید متعلق است به یکی از هفته های ارزشی و خفن که با بودجه ... و با کادری مذهبی و انقلابی منتشر می شود. این هفته نامه در کیوسک های روزنامه فروشی توزیع نمی شود و برای مخاطبین خاص در سراسر کشور ارسال می شود. در شماره دوشنبه 10 آذر 82 در صفحه هنری این مجله، به مطلب بالا برخوردم که مصاحبه ای بود با یکی از بازیگران سریالی که هر شب در ایام ماه مبارک رمضان از تلویزیون پخش می شد. این که کلا مصاحبه با یک همچون شخصیتی در این نشریه چه وجهه ای دارد، پیشکش. در مقدمه این مصاحبه به عبارتی برخوردم که تن و بدنم را لرزاند:

اینک نیز او با خاطره ستار بیابانی در سریال «فقط به خاطر تو» در یاد روزه دارانی که پای سفره افطار روزه شان را باز می کردند، ماندگار می شود.

شاید شما هم مثل من این مطلب را دیده و یا هزاران مطلب مشابه را در طی این سال ها با این لحن و محتوی جای دیگر خوانده باشید. آن قدر خواندن این عبارات بر من گران آمد که همان جا هر چه فحش و فضیحت بود -به قول آن عزیز- نثار خواهر و مادر گلدان های باغ چه نشریه شان کردم.

شما چه فکر می کنید؟ به نظر شما چند ایراد منطقی و اعتقادی در این جمله وجود دارد؟ به نظر شما مسئولین فرهنگی ما چه قدر به این چیزها حساس هستند؟

البته اجر کسانی که بتوانند بیشترین تعداد ایراد را از جمله مذکور در بیاورند محفوظ است. ولی همین قدر می گویم که کسی که به راحتی چنین جمله ای (و چنین جمله هایی) را فرمایش می کند آن قدر استحاله شده که مطمئنم همین حالا هم محال ممکن است قبول کند چه در و گهری باریده است!

آقا جان! چرا باید یک دلقک تلویزیونی، نزد بنده که پای سفره افطار می کنم ماندگار شود؟ مگر سفره همان تلویزیون است؟ مگر بنده موظفم روزه خود را پای تلویزیون افطار کنم؟ نکند خیال کرده اید که این مار خوش خط و خال آن قدر خودسازی کرده است که بتواند در لحظات حساس و کلیدی افطار بنده را به حظ معنوی برساند؟ مگر برنامه های تلویزیون در ماه مبارک رمضان با وضو ساخته می شوند و یا بازیگرانش را آب می کشند که حالا در آن ماه مبارک تأثیر متفاوتی داشته باشند؟ به خدا که اگر رویشان می شد بین اشهد ان علیا ولی الله و حی علی الصلوه اذان (به بهانه تنوع و گشایش مزاج) آگهی بازرگانی پخش می کردند. واقعا ما به کجا می رویم؟ یا بهتر: ما را به کجا می برند؟

آقای عزیز! برادر من! شما که فکر نمی کنید بنده (و جسارتا) امثال بنده آن قدر احمق باشیم که بر فرض اگر بهره ای از روزه و امساک معنوی خود از خوردنی و آشامیدنی و گفتنی و... نصیبمان شده باشد، برای رفع خستگی و کسالت عبادت و پیمودن راه تقرب به درگاه الهی (!)، کمی از لحظات بعد از اذان و افطار خود را آنتراک اعلام کرده و خود را مقابل این جعبه ی سامری سفیانی وا دهیم؟ پس اصلا روزه به چه دردی می خورد؟ اگر روزه می گیرم و نمی توانم شهوت دیدن تلویزیون را در خودم خاموش کنم، پس این چه روزه ی نافعی است؟ اگر نتوانم ردپای شیطان را در صورتگری های این رسانه هفت خط و خال ببینم چه حاصل از زهد و تقوا؟ به قول مولا: حبذا نوم الاکیاس و افطارهم: خوشا خوردن و خوابیدن آدم های زیرک. لااقل سر خودشان را کلاه نمی گذارند.

ماه مبارک رمضان همیشه برایم به معنی دوری از موسیقی و تلویزیون بوده است. هر چند که اصولا ما مبتلائان عصر تجدد سخت بتوانیم خودمان را از دنیا و ما فیها قیچی کنیم. اما تمرین این فریضه، در این ماه لااقل آسان تر است که شیطان دست و پایش در زنجیر است؛ اگر امثال این اخوان شیاطین بگذارند...

گفتم ماه مبارک و مولا، یادم به شب های قدر افتاد که اگر همه شب، شب قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی. دم را غنیمت...

کمین و مکر شیطان را هم دست کم نگیریم. همین

 

التماس فراوان دعای خیر

یاعلیش

 

 


 

* از برادرانم احسان و ابوذر که در مورد مطلب هفته ی پیش اظهار لطف کردند و نظرات خودشان را مرقوم فرمودند به طور خاص تشکر می کنم. ثم اهتدیت.

 

** برای اجرای برنامه هایی با موضوع شهدا و دفاع مقدس نیازمندی های زیر را اعلام می کنم. دوستان اگر نهاد، موسسه یا دفتر و نوارخانه و کلوپی را می شناسند که می توان این موارد را از آن جا تهیه کرد حتما با خبرمان کنند:

فیلم یا نوار صدای شعر خوانی مرحوم ابوالفضل سپهر

موسیقی های مرتبط و مناسب جهت اجرای مقاله

افکت های صوتی جنگی (آژیر قرمز و اعلام خطر، صدای ضد هوایی و هواپیما و ...)

مارش های عملیاتی و نظامی

 

*** در همین رابطه ها و چیزهای دیگر:

نامه سید محمد انجوی نژاد به مهندس ضرغامی

 

 

پاره هایی از یک نامه ی طولانی

 

آن چه در ذیل می آورم بخشی از مکاتبه ی دوستانه ای است با برادری عزیز که البته هنوز جوابی از او نگرفته ام. مباحث مطرح شده تا حد زیادی عمومیت دارد و فکر می کنم برای همه ما قابل استفاده باشد.

اگر خواندید و نظری داشتید حتما برایمان ذکر کنید. خدا عاقبت همه ی ما و شما را ختم به خیر کناد!

 

...

تن هاي مقاوم در آب رود آب ديده مي شوند، نه خزينه حمام.

اگر ابوذر در روزهاي سخت مكه كتك نخورده بود هيچ گاه جرات پيدا نمي كرد با شجاعت تمام آن استخوان شتر را در محضر خليفه بر سر كعب الاحبار خرد كند. شما ابوذر نباشيد. اما ابوذر بودن هميشه هم بد نيست.

 

شراب هم وقتي حرام شد، همه اش حرام شد. نه كم و زيادش. تدريجي بودن اعلام حكم حرمت شراب تأثيري بر شدت و حدت آن ندارد. تدريجي بودن ابلاغ، تأثيري در ذات حكم نمي گذارد. جهت‌گيري همه آن مباحث ناسخ و منسوخ قرآن، تحريم شراب است. اين نكته را گفتم كه در بحث اصلي (موسيقي) استفاده كنم.

 

فرموده بوديد: خيلي چيزها در سنت نداريم. اما اين دليل بر حرام بودن آنها نمي شود. راست گفتيد. همين راديو و تلويزيون و اينترنت و سينما و ... اصلا امكان بودن در سنت پيامبر را نداشته اند و مي بينيم كه ذاتا هم حرام نيستند. اما اگر شما از اين عبارت مي خواهيد عدم حرمت موسيقي را نتيجه بگيريد كه حتما خودتان مي دانيد غير ممكن است: اينكه بعضي چيزها كه در سنت نبوده اند حرام نيستند نتيجه نمي دهد هر چيز كه در سنت نبود حرام نيست.

 

شما در هيچ كجاي مرقومه مباركه استدلال و برهاني مبني بر مفيد فايده بودن موسيقي در دين مبين اسلام نياورده ايد و نمي‌دانم، شايد اين مطلب از نظر شما بديهي است. اما بايد عرض كنم كه براي بنده اين چنين نيست و دوست دارم حتما مدارك و دليل هاي شما را بدانم. مقوله موسيقي مثل سينما و... نيست كه محصول يك تكنولوژي برتر باشد و در صدر اسلام اساسا وجود نداشته و مردم با آن بيگانه بوده باشند. چرا ما در هيچ كجاي قرآن، و همه دويست و پنجاه سال سلسله احاديث معصومين كه تفسير قرآن و تعليم مباني ديني را در بر مي گيرد هيچ اشاره مثبتي به امر موسيقي نداريم؟ (اگر داريم دوست دارم بدانم)

 

يك جواب ممكن است اين باشد كه در آن زمان موسيقي اسلامي (!) نداشته ايم. يعني تلقي مردم از موسيقي تنها يك چيز بوده و آن همان مباحث غنا و مجالس لهو و لعب و ... است. اين واقعا خيلي تأمل برانگيز است. چرا در ميان آن همه شاگرد امام صادق عليه السلام هيچ كدام به فكر تدوين و توليد موسيقي مناسب حال و مفيد براي نشر اسلام و القاي شادي و نشاط و هزار جور چيز ديگر به جامعه مسلمين نبوده است؟ در ميان آنان از مخترعين و  دانشمندان علوم غريبه تا مباحث پزشكي و شيمي و نجوم و ... وجود دارد. چرا واقعا قدماي ما اين چنين از موسيقي پرهيز مي كرده اند؟ به نظر شما يك جاي كار نمي لنگد؟

 

يك جواب ديگر هم مي تواند اين باشد كه در آن زمان موسيقي در سطح جامعه وجود نداشته است. آن موسقي كه الان در ذهن بنده و شما هست كه مردم مي فهميدند و در سطح جامعه بوده نهايتا تك نوازي ني يا شيپور و طبل و اين جور چيزهاست و حتما در ذهنمان اركستر و دسته موسيقي و... نيست. اين چيزها مخصوص طبقه شاهان و اشراف بوده است كه همواره در كنار آن مباحث ديگر از جمله شراب و زن نيز مطرح بوده و هنرمندان موسيقيدان ازمنه قديم به مطربان درگاه شاهنشاهي و مغنيان بزم‌هاي آنچناني شبانه محدود مي شده اند.

 

واقعا بايد اين مسئله را با خودمان حل كنيم كه چرا اسلام هيچ رويكرد مثبتي به موسيقي (به معناي صدايي كه از آلات و سازهاي مخصوص در مي آيد) نداشته است؟ چون در صد و پنجاه سال اخير و بعد از ايجاد جريان روشنفكري غرب زده كم كم پاي موسيقي به معني اركستراسيون و نت و ... به محافل خصوصي و عمومي مردم باز شد كه دليل نمي شود موسيقي و شعر ايراني كاملا به هم عجين شده باشد. شما با مطرح كردن بحث موسيقي در شعر وارد در بحري عميق شديد كه بايد نظر كارشناسي داد و نمي توان به طور سطحي از آن گذشت. شما كه تصور نمي كنيد حافظ يا سعدي براي شعر گفتنش از آهنگساز و اين جور افراد كمك مي گرفته است كه مي فرماييد موسيقي و شعر ايراني به هم عجين شده است؟ يحتمل خواننده خوش ذوق ما از فرط تناسب در اشعار اين حضرات به سراغ آن مي رود و موسيقي خود را متناسب با الحان شعر تنظيم مي كند. اصالت و استواري شعر بي نياز از خواننده و چهچهه و تار و قيچك و كمانچه است. اگر كه اين طور نباشد كه اصلا شعر يعني چه. همان آهنگ را بنوازيد و رويش دكلمه بخوانيد. چه فرقي مي كند؟

 

اصلا بنده با عبارت خواننده سنتي و موسيقي سنتي مشكل دارم. اين «سنتي» يعني چه؟ شما به چه چيز سنت مي گوييد؟ هر چيز كه –ظاهرا-  از غرب نيامده باشد سنت است؟ و هر چيز كه سنت بود پس خوب است؟ اين عبارت سنت سپر مدافعي است در جلوي همه ي منتقدان كه اگر بخواهيد با چيزي در بيافتيد سنت ها زير سوال مي رود و سنت ها چون مال خودمان است پس خوب است و اصيل است و ...

براي بنده و جنابعالي خيلي افت دارد كه سر خودمان را با توجيهاتي اينچنين گول بماليم. برادر من! اگر اين طور است كه پس حكم به مجاز بودن تشكيل حرمسرا و بساط قمار و شراب و برده داري و ... هم بدهيد. مگر اينها در سنت آبا و اجداد ما نيست؟ شما بگرديد هر جا كه موسيقي را در حافظه تاريخي ملت ما يافتيد اگر يكي از اين موارد را نيافتيد آن وقت حكم به براعت موسيقي بدهيد. به صرف اسم سنتي داشتن كه چيزي حلال شرعي نمي شود. مدام به خودمان يادآوري كنيم كه ما اول مسلمانيم و بعد ايراني. اين تأكيد به مذاق خيلي ها خوش نمي آيد. اما مگر ملاك ما براي زندگي كردن همين خيلي ها هستند؟ پس خدا كجاي اين معادله قرار مي گيرد؟ اينجاست كه بايد جرأت كرد و ابوذر بود. ما بايد ابتدا رودربايستي را با خودمان و سپس با ديگران كنار بگذاريم و عميقا بپذيريم كه...

 

پرت افتاديم. برادر من! فرموده بوديد چون خواننده سنتي اگر بخواهد به سراغ شعري برود به سراغ حافظ و سعدي و مولوي مي رود پس موسيقي سنتي تعالي بخش است. معذرت مي خواهم. اصلا چه ربطي دارد؟

 

اولا كه امروزه روز خواننده سنتي اصلا ملاحظه بنده و شما را نمي كند و دستش برسد رهي معيري و معيني كرمانشاهي و فريدون مشيري و طاهره قره العين هم مي خواند. نمي گويم شعر اين شاعران بد است. اما مطمئنا منظور مورد نظر شما از آن مستفاد نمي شود.

 

ثانيا حالا مگر هر شعري كه سعدي و حافظ و ... گفته است مي تواند ما را متعالي كند؟ چه كسي همچين استدلالي را مي پذيرد؟ شعر مگر وقتي با فهم نباشد بجز كلمات با وزن و قافيه موهوم و فاقد معناست؟ و شاعر اگر به دنبال رساندن مفهوم نباشد مگر بجز ماشين وزن و قافيه است؟

هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد

راه بيافتيد پيش در و همسايه و دوست و آشنا. اگر يك نفر فهميد اين بيت چه معنايي دارد؟ اصلا بر چه مفهوم متعالي اشارت دارد؟ فهميدن حافظ و مولوي و.. مگر اينقدر ساده و دبستاني است كه اگر يك نفر آن را چهچهه بزند پس مفاهيم متعالي منتشر شده است؟ انصافا در اين يك مورد مخاطب را مد نظر بگيريد.

 

ثالثا تازه اين بحث شعر است. چه كسي تضمين كرده كه اگر شعر زيبا و روح افزاي حافظ و سعدي با موسيقي در آميخت بهتر منتشر مي شود؟ چه كسي تأييد مي كند كه موسيقي كمكي به فهماندن معناي اين اشعار مي كند؟ اصلا مگر موسيقي مي تواند؟ مگر ساحت موسيقي ساحت تعليم و تربيت است؟ ساحت موسيقي حس و عوالم خيال است و زهي خيال محال كه بتواند قدمي به عقل نزديك شود.

 

بايد حتما در اين جا يك شبهه بزرگ را بر طرف كنم:

آيا موسيقي ايجاد معنويت مي كند؟

جواب: لا والله. اشتباهي كه ما مرتكب مي شويم اين است كه معنويت را تنزل مي دهيم و با احساسات يكي مي دانيم. چون خود ما در حال و هواي مذهبي و اسلامي تنفس مي كنيم و به علت درگير شدن با ظواهر و ماديات بعضا از روح و نفس خود فاصله مي گيريم، هر گاه نغمه موسيقي يا آوازي مي شنويم احساساتمان به غليان آمده و آن روح واقعي كه در ضميرمان پنهان است آشكار مي‌شود. چون ضمير ما (ان شاء الله) پاك است و خداجو، آنگاه كه ناخودآگاه به آن رجوع مي كنيم باعث تعالي و معنويت مي شود. اما ما اشتباه مي كنيم و اين تحصيل معنويت را به موسيقي نسبت مي دهيم. موسيقي صرفا تحريك كننده احساسات است. آنها كه ضمير پاكي ندارد عمرا از شنيدن كاست شب، سكوت، كوير شجريان به پشيزي از معنويت نمي رسند. وقتي احساساتشان تحريك شد مستقيما سراغ همان آلودگي هايي مي رود كه تا آن لحظه به علت درگيري با مسائل مادي به فراموشي سپرده شده بود...

 

یاعلیش

***************

پ . ن ) صاد را می خوانید؟ مهرآب را چطور؟

 

 

 

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از ردپای دقایق نبود

 

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

 

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را

به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست، یکریز

شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد

 

اگر رد پای نگاه تو را

باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

 

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را

برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستم

ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم!

 

 

*************

****************

*************

 

 

 

معراجيان از شط خون معراج کردند

با داغ خود صبر مرا تاراج کردند

 

 

 

ياران من رفتند و من در خواب ماندم

در خواب سنگين با دلي بي تاب ماندم

 

 

 

 

ياران من در کار خود هشيار بودند

هرچند مست از باده ي ايثار بودند

 

 

 

ياران من جان بر سر باور نهادند

بر خط ايمان دست و پا و سر نهادند

 

 

 

ياران من رفتند و من مهجور ماندم

من با جهاني آرزو در گور ماندم

 

 

*************

****************

*************

 

 

 

سلمان رفتنی بود؛ این را باید از روز اول می دانستیم.

بعد از علیرضا مدام با خودم تکرار می کنم که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

چه زود گذشت، از 23 شهریور 81 تا شهریور 83 ...

هر کاری عمری دارد، این را اول بار کاظم، شب اولین هفته ی شهدای من برایم گفت، و گفت که عمر این کار من هم به پایان رسیده است.

حالا کاظم کجاست؟ لابد گوشه ی خانه افتاده است و خس خس نفس های آخرش را شماره می کند.

وای که ما چقدر غافلیم.

سلمان رفتنی بود؛ هر چند این را از روز اول می دانستیم اما به قول حاجی: بد عادتی مان کرده بود.

 

سرگذشت سلمان سرگذشت بزرگ شدن یک نسل است. نسلی که هر چند ریشه در نور داشت اما در میان تب و تاب زمانه گم شد، ولی همت کرد و هویت گمشده اش را بازیافت.

اما قصه من و سلمان، قصه ی برادرانه ای است که آغازی ندارد و پایانی هم به گمانم نخواهد داشت.

مرتضی و ما و قبل از آن مهرآب و بعدتر هر چه هست و خواهد بود، گوشه ای از کارستان سلمان است که در دل ما آتشی انداخت که خرمن همه عمر بسوخت.

امروز روزی است که او ما را ترک می کند. شاید بتوان از این به بعد سراغی از او در راز نهفته ی احمد امین گرفت. ولی ما برای همیشه نشانی او، نشانی شهیدان، نشانی معراجیان را همراه خود نگاه خواهیم داشت. نشانی ای که همواره ما را به یاد او خواهد انداخت: طلایه داری که به منزل رسید.

 

مدام با خودم نجوا می کنم که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت. ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟

 

الفاتحه

یاعلیش