اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته‌اي، دستي برآر و ما قبرستان‌نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش

آدم اگر آدم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر آدم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، آدم عالم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم عالم می شود

 

◊◊◊◊

مروري بر مطالب نوشته شده
از اردي‌بهشت 82 تا اردي‌بهشت 85


◊◊◊◊

مجموعه‌ي كامل صداهاي زمينه‌ي اين صفحه

◊◊◊◊




 
 

این خانه، هيچ‌گاه قرار نبود خانه‌ي تعلقات نگارنده باشد

شاید در زمان فعاليتش بیشتر جولانگاه دغدغه‌های ذهنی و مشغولیت‌های فکری‌ام بوده‌‌است. چیزی فراتر از یک وبلاگ ساده، بیشتر از خاطرات روزانه و تلومات نفسانی
...
ما همواره مي‌دانستيم و می‌دانیم که در این وبلاگشهر بی‌انتها، براي «مقبول بودن» باید به قواعد خاص وبلاگ‌نویسی تن در داد. اما در اینجا اغلب فراتر از «مقبول‌بودن» به «مطلوب بودن» انديشيده‌ايم و در پايان دوره‌اي سه‌ساله از فعاليت، به دنبال قالب‌ها و شيوه‌‌هاي مطلوب ديگر مي‌گرديم

طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش


ياعليش
سيدصالح‌‌نوري
به
ار85

 

 

◊◊◊◊

فعاليت اين وبلاگ به علت پاره‌اي مشكلات شخصي، سه سال متوقف شده بود. ولي به ياري خدا از فروردين ماه 88 نام مرتضي و ما در خانه‌اي جديد
زنده خواهد بود.
البته آرشيو صدو ده نوشته‌ي سال هاي قبل اين خانه، همچنان در همين آدرس در دسترس مي‌باشد.
◊◊◊◊
ارتباط پستي مستقيم
◊◊◊◊

 

 

مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود.

 گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم

مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن. ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد
وهل من ناصر ينصرني؟

هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف      منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD

 

 

كوهنوردي مي‌خواست به قله ی بلندی صعود كند. پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود لای شاخه های درختی در شییب کوه گیر کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن .

ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من

- واقعاٌ فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟

- البته! تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي.

- پس آن طناب دور كمرت را ببر!

و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.

اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.

 

 

 


 

 

 

از اين كه درگير مسائلي هستم كه فرصت پرداختن بيش‌تر به اين خانه نصيبم نمي شود عذر مي‌خواهم. شايد از محمود خواستم كه مدتي جور مرا بكشد. در هر صورت حق نگهدارتان.

 

 

 

* صاد و القرآن ذي الذكر

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه شب –که روزش تولد امام رضا علیه السلام بوده باشد- خواب علیرضا را دیدم. بعد از سه سال، دفعه ی اولی بود که یادی از ما می کرد. البته قاعدتا انتظاری نمی توانستم داشته باشم. اما به حال رفیقی گفتند، برادری گفتند...

با چند تا از بچه ها دور میزی نشسته بودیم که آمد. با همان پیراهن آبی و سیاه چهارخانه ی مخملی که هنوز هم در خیال پرزهای نرمی دارد. بچه ها حرف می زدند و من مثل این که چیزی می خواندم. وقتی آمد بلند شدیم و دست دادیم. حواسم بود ببینم دستهایش همان طور است که بود یا نه: بود. بزرگ و گرم و سنگین؛ درست مثل بار آخر: از در مدرسه آمده بود تو و یک راست به سراغ ما آمده بود و دست داده بودیم... از آن روز تا آن شب بیش از سه سال می گذرد که دست هایش همان طور مانده اند. بلند شدیم و دست دادیم. خیلی تحویلم گرفت؛ دور از انتظار. می خندید و به من نگاه می کرد. طنین گرم صدایش –که سخت بعد از او طنین گرم تری شنیده باشم- هنوز در گوشم است. دست دادیم و می خندید. حالم را پرسید و این که چه می کنم. می خندید: این را خوب به یاد دارم. نتوانستم به صورتش خیره شوم: شما هم بودید نمی توانستید. نگاهم را به پایین دوخته بودم. اشاره ای به میز و آن چه روی آن می خواندم کرد و گفت:«تو با بقیه فرق می کنی» و این را جلوی بچه ها گفت بی آن که کسی ناراحت بشود. «تو با بقیه فرق می کنی» و اشاره می کرد به آن چه می خواندم. تعارفی کردیم و نشست. رفیقت بعد سه سال از راهی دور به خوابت می آید و تعارف می کنی که روی صندلی کنارت بنشیند و او نشست. چند کلامی با بقیه صحبت کرد و باز رو به من گفت: «فلانی! این شعر را شنیده ای؟» و همیشه شنیدن شعر از یکی از دوستانم برایم جالب و هیجان انگیز بوده است. چه برسد به این که در خواب باشد و چه برسد به این که از علیرضا باشد. به یاد می آورم آن قدر خوشم آمد از این سوالی که کرد که وقتی بیتش را می خواند حواسم به شعر خواندنش بود و نه شعرش. و بیتی خواند و نمی دانم گفت که نمی داند از چه شاعری است و یا خواست که من بگویم و یا این که ... به هر حال بیتی خواند که تا به حال نشنیده بودم. به نظرم آمد که از سعدی باشد (که البته این اولین گزینه ای است که هر شعر ساده و زیبایی می شنوم به ذهنم می آید) اما بعد چه شد که شک کردم نمی دانم. شاید چون علیرضا بود و شاید چون...

از خواب که بیدار شدم برای نماز چند کلمه ای از آخر بیت در خاطرم مانده بود: « ... طریق دوست کند» یا « ... طریق دوست کنند» فکر کردم از حافظ باشد و یا حضرت روح الله.

 

***

 

ده روز بعد فرصتی شد تا در نرم افزار درج جستجویی به دنبال آن بیت کنم. هر چه گشتم چیزی به این مطلع و قافیه و یا حتی با این کلمات و عبارات نیافتم. خیلی ناراحت شدم که حتی عرضه ی حفظ کردن یک بیت شعر را در خواب هم ندارم. وقتی می خواستم از برنامه خارج شوم، توجهم به قسمت فال حافظ نرم افزار جلب شد. با خودم گفتم ببینیم خواجه شمس الدین چه می گوید. تفألی زدم و نتیجه طبق معمول حیرت انگیز بود:

 

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

 

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

 

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز

 

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

 

...

 

[شاهد]: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

 

***

 

دفعه ی بعد که به خوابم آمد خوب می دانم چه کنم.

خدا همه ی برادرانتان را بیامرزد.

 

 

الله رحمه اله سین

الفاتحه

یاعلیش

 

 

 

 


پ.ن.

آدم صالح هم که باشد، زمین هم که داشته باشد، سیداحسان که نداشته باشد به چه کاری می آید؟

 

 

 

 

 

 

 

 

[سن تاریک، صدای حاج کاظم]: می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه. اما من می خوام براتون یه قصه بگم. خیلی وقتتون رو نمی گیرم... یکی بود یکی نبود...

[چراغ ها روشن می شود]

-: کی می گه بد موقعی برا قصه شنیدنه؟ اتفاقا الان وقتشه

-: یکی بود یکی نبود

-: یه شهری بود خوش قد و بالا

-: آدماش محکم و قرص

-: وقت وقت جشن بود

-: جشنِ غیرت

-: جشنِ خوشحالی از یه اتفاق خیلی مهم

-: اتفاقی که چند قرن خیلیا منتظرش بودن

-: خیلیا که دلاشون آفتابی بود

-: اما شیطون تحمل دیدن این جشن رو نداشت

-: شیطون دشمنِ دلای آفتابیه

-: تا اینکه...

[صدای آژیر قرمز و حمله ی هوایی و انفجار و رگبار ضد هوایی، فلاشر بر روی سن]

-: تا این که جنگ شروع شد

-: دشمن به خونه های مردم حمله کرد

-: به کوچه ها

-: خیابونا

-: به مدرسه ها

-: دود و آتیش بود که از هر طرف بلند می شد

-: صدای جیغ و فریاد و ناله

-: صدای تیر و ترکش و خمپاره

-: دخترا بی مادر شدن

-: پسرا بی بابا

-: معلما بی مدرسه

-: شاگردا بی معلم

-: خونه ها رو سر آدما خرابی می شد

-: زن ها و بچه ها آواره می شدن و دار و ندار مردم به غارت می رفت

-: یه کسی باید جلوشو می گرفت

-: یکی باید جلوش وا می ستاد

-: تا این که پیر مراد شهر گفت

-: تازه نفسا باید برن به جنگ شیطون

-: قرعه به نام جوونا افتاد

-: اونایی که دوره ی کرکری شون بود رفتن به جنگ شیطون

[صدای مارش عملیات و هم زمان دکلمه ی اشعار بر روی صدا]

-: جنگاوران!

-: جنگاوران!

-: فصل رهایی است

-: رزمندگان!

-: رزمندگان!

-: هنگامه ی فتح نهایی است

-: دشمن نمی داند مگر ما مرد جنگیم؟

-: در بیشه چون شیریم و در دریا نهنگیم؟

-: با دشمنان گر خون ببارد می ستیزیم

-: جان می دهیم و خون دشمن را بریزیم

-: گر بر سر ما روز و شب خمپاره ریزد...

-: گر آتش طوفان و سنگ خاره ریزد...

-: گر برق خنجر بر شکافد سینه ی ما...

-: گر بشکند آهن دل بی کینه ی ما...

-: گر در میان خون و خنجر جان ببازیم...

-: [هر دو نفر] جان می دهیم و کار دشمن را بسازیم

[قطع مارش، کمی تأمل]

-: پدرا و مادرا، جووناشونو، نوگلای تازه قدکشیدشونو، به اذن پیر مراد شهر، روونه ی کارزار جنگ کردن

-: توی شهر محشر کبرا به پا شد

-: بچه هایی که تا دیروز هر روز صبح راه خونه تا مدرسه رو می رفتن و بر می گشتن، آماده ی یه سفر دور و دراز شدن

-: سفر سختی که همه می دونستن شاید برگشتی توش نباشه

-: مادرا با بغض کوله بار سفر بچه هاشونو می بستن

-: پدرا جووناشون رو به سینه می چسبوندن تا شاید برای آخرین بار صدای تپش قلب اونا رو حس کنن

-: برادرا همدیگر رو در آغوش می کشیدن و طلب حلالیت می کردن

-: و خواهرا... و خواهرا از دور با بغض دور شدن داداشاشونو تماشا می کردن

-: حال و هوای عجیبی بود...

-: فکر می کنید اونا با من و شما فرقی داشتن؟

-: نه! اونام مثل من و شما دانش آموز بودن، اونام دانشجو بودن، طلبه، کاسب، کارمند بانک، چه می دونم...

-: اونام پدر و مادر داشتن

-: اونام دوست داشتن کنار خانواده شون راحت و آسوده زندگی شونو بکنن

-: اونام مادراشون رو دوست داشتن

-: مادراشون هم اونا رو دوست داشتن...

-: می دونی داغ یه پسر جوون دیدن چه قدر سخته؟

-: می دونی اگه اون یکی بشه دوتا، سه تا، اون مادر قد خمیده با چه حالی زیر تابوت آخرین فرزندشو می گیره؟

-: مگه کم داریم مادر چهار تا شهید؟

[چراغ ها خاموش، پخش صدای شهید ربیعی که خودش را معرفی می کند و برای مادرش شعری می خواند تا بعد از شهادتش تسلی بخش او باشد]

-: در کتاب قطور تاريخ

-: فصل جديدي به نام انقلاب اسلامي و به نام انسان نوشته شده است

-: اين فصل از جنس بهار است

-: ولي به رنگ سرخ نوشته شده

-: و خزاني به دنبال ندارد.

-: اين فصل داستان تجديد عهد انسان

-: در روزهاي پاياني تاريخ است

-: و با رنج و خون نوشته شده است.

-: خون خزان ندارد،

-: رنج هم،

-: اشک هم ...

-: از کودکي تا حال افسانه هاي زيادي شنيده ايم.

-: قصه هاي زيادي خوانده ايم.

-: اين فصل اما فصلي از تاريخ است.

-: رويدادي نه چندان دور

-: در همين نزديکي؛

-: در همين خيابان،

-: همين کوچه،

-: همين مدرسه،

-: همين جا که من و تو هستيم

-: و خواندن اين فصل،

-: مرور زندگي ماست

-: در فصلي از جنس بهار

-: مرور هزار باره ي اين فصل

-: گردي از گذر زمان بر آن نمي نشاند

-: و هر بار خواندن آن،

-: زمزمه ي جويباري است در کوير دل هاي ما.

-: در کتاب قطور تاريخ

-: فصل جديدي نوشته شده است

-: که سخت عاشقانه است

-: که سخت عاشقانه است

-: فصلي براي تمام ما،

-: فصلي براي تمام نسل ها.

-: اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است

-: اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است

[پخش قطعه ی آوازی این فصل را با من بخوان، پایان برنامه راوی روز]

 

 

...

 

 

 

 

متن زیر پنجشنبه سوم دی ماه در ستون شاه کلید سایت تازه کار پنج دری به قلم سردبیر سایت (که نامش را نمی دانم) منتشر شده است. بعد از مدتی نامنظمی در به روز کردن مرتضی و ما قصدمان این بود که با دست پر خدمتتان برسیم و انصافا دستمان هم پر بود از مطالب تولیدی! اما در لحظات آخر گذرمان که به پنج دری افتاد یک جورهایی امام رضا و بم و این روزها جلوی خودنمایی مان را گرفت. فکر کردیم شاید خواندن این نوشته به همه ی متن های تولیدی مان بیارزد. هر چند که این را هم یکی مثل خود ما تولید کرده است. چه فرقی می کند؟ زنجیره ی توزیع در جماعت حزب الله...

به پنج دری سر بزنید. بچه های باصفای نصف جهان غوغایی به پا کرده اند. مطلب خوب زیاد دارد. بروید همان جا سوا کنید! بدو بدو که دیر شد!

 

 


 

 

( این ها عین واقعیت است . باور کنید.)

7 روز بعد از جریان بم و زلزله اش رفتم مشهد. نه از پیش تعیین شده بود، نه با کسی کار داشتم، نه برای زیارت و السلام علیکش می رفتم. صرفا" برای فضولی بود و بس. دو سه روز بعد از زلزله که اخبار، بیمارستان مشهد را نشان می داد به سرم زد ببینمش. شنیده بودم تنها بیمارستانی که تخت برای بستری کردن زلزله ای ها کم نیاورده مال مشهد است. نه این که پذیرش نداشته باشد، داشت و کم نمی آورد.

" الزهرا "ی اصفهان که بزرگترین بیمارستان خاورمیانه است به قولی، بعد از زلزله تا توی چمن ها و فضای سبزش هم بمی نشسته بود، آن هم ده دوازدهم دی ماه یعنی کولاک سرما. امدادگر تا بخواهی بود ولی فضا ابدا". دقیقا" برعکس مشهد. تنها خواسته ی مشهدی ها اعزام امداد گر و پزشک بود.

 جا زدن خودم بین امدادگر ها همان و پیاده شدن توی فرودگاه مشهد هم همان. این یعنی یک قدم به فضولی نزدیک تر. تمام مدت پرواز توی هواپیما " گیر " بودم. گیر یک سوال که روی مخم معلق می زد و دست از سرم بر نمی داشت. سالم سالم ها که کلی برنامه می ریزند و کار هایشان را با هم  match  می کنند که سه، چهار روز بیایند مشهد، سفر شان یا عقب و جلو می شود یا اساسا" کنسل. پس وقتی یک مریض زلزله زده ی دست و پا شکسته ای که یا بی هوش است یا از درد و ناله به خودش می پیچد، برایش هم فرقی نمی کند توی یالغوز آباد ِسفلی بستری شود یا بزرگترین بیمارستان خاورمیانه، سر از مشهد در می آورد، تخت هم کم نمی آید، حکما" جایی خبری هست. نیست؟  این جا بود که برای سر در آوردن از کار این امام رضا ! حاضر بودم هر کاری بکنم.

اول از همه کارت فارغ التحصیلی یکی از بچه های پزشکی را گرفتم برای روز مبادا که اگرخواستم گندی چیزی بالا بیاورم نجاتم بدهد. بعد هم اسمم را با هزار دنگ و فنگ نوشتم توی لیست پزشک های اعزامی، بعدتر ش هم که مستقیم فرودگاه مشهد. آن جاسوار ماشین داروها و کمک های اولیه مان کردند و رساندندمان بیمارستان. هنوز از در بخش تو نرفته بودم که : (دشت اول )

دیدم دختر بیست و سه چهار ساله ای پشت بخش مردان ضجه می زند و خودش را می کوبد به در و دیوار. به قدری صورتش را چنگ زده بود که گوشه های روسری سفیدش قرمز قرمز شده بود. نشاندمش روی صندلی و آب آوردم. لبش را که گذاشت روی لیوان، آب تویش پر از خون شد. لیوان را از دستش گرفتم و دوباره آوردم. فایده نداشت هر بار که می خواست بخورد خون آبه می شد. "بابا بابا" می کرد و می کوبید توی سرش. پرسیدم: "بابات توی زلزله طوری شد؟"  که دوباره صدای هق هقش رفت بالا . صبر کردم آرام که شد گفتم:" تعریف نمی کنی چی شده ؟"

شروع کرد، می گفت از وقتی که یادم می آمده بابام بعد از هر نمازی یک دعا می کرد. می گفت:

 " خدایا . کاری کن مرگ و کفن و دفن ِمن تو مشهد امام رضات باشه .این حاجتمُ بده دیگه هیچی نمی خوام. حالا هر طوری خودت می دونی." ما ها بهش می خندیدیم که بابا بم کجا مشهد کجا ؟ تو که تا حالا مشهد ندیدی چی می گی؟ تو که تا کرمان هم نرفتی و بیای چی می گی؟ می گفت: شماها نمی دونید من مشهد و امام رضاشو تو خواب دیدم من اون جا می میرم. می دونم. از زیر آوار ها که آوردنش بیرون چیزیش نبود. تا دیشب هم می گفتن خوبه فقط دو تا پاش شکسته بود. دیروز بعد از ظهری که رفتم پیشش گفت:ننه ت و دادا هات خوبن؟ گفتم : آره اونا خوبن. گفت: راست می گن این جا مشهده؟ گفتم : آره که مشهده . بالاخره اومدی ها. این جا مریض خونَشه. ایشاالله حرمش رو هم می بینی. اینو که شنید نگام کرد و خندید.

حالا صبحی خبر آوردن که... .

دوباره صدای هق هقش رفت بالا. داد می زد : دیدی دیدی درست می گفت . مُرد تو مشهد مُرد.

وارد نشده مطمئن شدم قضیه بد جور" امام رضا "یی است. روز های اول توی " الزهرا" از این چیزها زیاد دیده بودم ولی نه این شکلی. نه به این وضوح. پرستار را صدا زدم که ببردش بخش زنان. خودم هم راه افتادم طرف بخش اطفال.

انصافا" تحمل کار توی این بخش صبر ایوب را می گذارد توی جیبش. صدای گریه و ویق ویق و داد و بی داد که جزء لاینفکش است حالا هم که بعد از این مصیبت نور علی نور. این بار صدای مادر هایی که ضجه می زدند از خود بچه ها هم بلند تر بود. وسط این هیر و ویر روی یکی از تخت ها پسر ده ساله ی باند پیچی شده ای خوابیده بود و مادرش با خنده زل زده بود به او. انگار که صد سال است بچه را ندیده. آرام و راحت. به پرستار اتاق گفتم: اگه همه مثل این دو تا بودن خوب می شد نه؟ نگاهم کرد سرش را تکان تکان داد و گفت:

حالا رو نبینید که آرومند اگه دیروز اومده بودید...

پرسیدم: مگه چی شده بوده؟

-   این خانم بعد از زلزله بچه شو گم می کنه. شوهرش کرمان بستری شده بود. این بچه هم این جا. بیچاره بعد از زلزله زبونش بند اومده بوده. نمی تونست چیزی بگه که کس و کارش پیدا بشن. مادره رو اول می برن تهران بستری کنن. می گن جا نداریم. مشهد پذیرش می ده میاد این جا. یه هفته هم از بچه ش بی خبر. اون موقع جاتون خالی که روزی ده دفعه بیمارستانُ  می ذاشت رو سرش. دیروز دکتر تو بخش اطفال بوده. مادره رو میارن پانسمان سرشُ وا کنه می بینه بچه ش نشسته رو تخت. دیگه فقط باید بودین و می دیدین که چه کار می کرد. بچه گریه مادر گریه. به هر کی می رسید می گرفت می بوسیدش.  می گفت دیدی امام رضا "جواد" مو بهم بر گردوند. " جواد"م زنده س. نمرده. دیدی؟

دیدم. این هم دشت دوم.

کم کم باورم شده توی این قلمرو، دعوت دست و پا شکسته های زلزله زده هم بی حساب نیست.

با چشم خودم می دیدم که بیمارستان مشهد تخت کم نمی آورد. نمی دانم چه حکمتی بود. تا دو دقیقه قبل از اینکه مریض برسد تخت ها کیپ تا کیپ پر بودند. دریغ از یک تخت خالی. ولی لیست پذیرشی ها که می رسید، یک هو از بخش زنان خبر می آمد دو تا این جا خالیه. سه تا توی بخش قلب. یکی توی داخلی. سه تا توی اطفال. لیست را نگاه می کردی پذیرشی ها هم دقیقا" 9 نفر بودند! جایشان می شد!! خیلی راحت.

باور کردنی هست یا نیست، ماوراء الطبیعه و متا فیزیک است یا علّی و معلولی، نمی دانم. فقط می دانم که می شود شدنی باشد. نه به قول این و آن، نه با سند متواتر از روزنامه و اخبار و تلویزیون، حضورا"، با دو تا چشم سالم باورم شد که می شود شدنی باشد.

خیلی ها رفتند بم. خیلی ها ماندند توی بیمارستان های شهر خودشان و کمک کردند. خیلی ها جنس فرستادند. خیلی ها بیل دست گرفتند و آوار جا به جا کردند. خیلی ها خیلی کار ها کردند. ولی من نه خدمتی از دستم بر آمد، نه کمکی، نه جنسی، نه بیلی. فقط فرضیه ام را ثابت کرده بودم.

امام رضا با اقتداری باور نکردنی " امام رضا " یی می کند.

این بار شاه کلید یک حلقه بیشتر ندارد. روی هر قفلی هم که امتحانش کنی بی معطلی بازمی کند. تا حالا شنیده اید کلید " امام رضا " به دری نخورد؟

 

 


 

 

 

 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم...

 

یاعلیش