اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته‌اي، دستي برآر و ما قبرستان‌نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش

آدم اگر آدم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر آدم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، آدم عالم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم عالم می شود

 

◊◊◊◊

مروري بر مطالب نوشته شده
از اردي‌بهشت 82 تا اردي‌بهشت 85


◊◊◊◊

مجموعه‌ي كامل صداهاي زمينه‌ي اين صفحه

◊◊◊◊




 
 

این خانه، هيچ‌گاه قرار نبود خانه‌ي تعلقات نگارنده باشد

شاید در زمان فعاليتش بیشتر جولانگاه دغدغه‌های ذهنی و مشغولیت‌های فکری‌ام بوده‌‌است. چیزی فراتر از یک وبلاگ ساده، بیشتر از خاطرات روزانه و تلومات نفسانی
...
ما همواره مي‌دانستيم و می‌دانیم که در این وبلاگشهر بی‌انتها، براي «مقبول بودن» باید به قواعد خاص وبلاگ‌نویسی تن در داد. اما در اینجا اغلب فراتر از «مقبول‌بودن» به «مطلوب بودن» انديشيده‌ايم و در پايان دوره‌اي سه‌ساله از فعاليت، به دنبال قالب‌ها و شيوه‌‌هاي مطلوب ديگر مي‌گرديم

طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش


ياعليش
سيدصالح‌‌نوري
به
ار85

 

 

◊◊◊◊

فعاليت اين وبلاگ به علت پاره‌اي مشكلات شخصي، سه سال متوقف شده بود. ولي به ياري خدا از فروردين ماه 88 نام مرتضي و ما در خانه‌اي جديد
زنده خواهد بود.
البته آرشيو صدو ده نوشته‌ي سال هاي قبل اين خانه، همچنان در همين آدرس در دسترس مي‌باشد.
◊◊◊◊
ارتباط پستي مستقيم
◊◊◊◊

 

 

مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود.

 گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم

مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن. ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد
وهل من ناصر ينصرني؟

هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف      منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD

...افرادی چون شهرنوش پارسی پور داعی به همان مدینه غفلتی هستند که اکنون در غرب وجود دارد. انتخاب « مایکل جکسون » به عنوان بهترین هنرمند دهه هشتاد از جانب « جرج بوش«، رئیس جمهوری آمریکا، از زمره رویدادهایی است که نقاب از باطن پلید غرب بر می گیرد و حجت را حتی بر مردمی که با زبان بحث های نظری آشنا نیستند، تمام می کند. سیاستمدارانی چون بوش سلف او « ریگان » با اعمالی نظیر این، حکومت شیطانی خویش را با بت پرستی فضاحت بار جوانان آمریکایی به یکدیگر پیوند می زنند و این، درست همان حقیقتی است که باید درباره دموکراسی غربی گفته شود: « دموکراسی غربی، حکومتی فرعونی است که بنیان استعباد خویش را با رشته هایی پنهان بر بهیمیّت بشر استوار داشته است. «
آزادی غربی توهّمی بیش نیست؛ با این آزادی، بشر بنده تمنّیات خویش می شود و فراعنه جدید عالم – که بوش و ریگان و سیاستمداران کنونی جهان جز دست نشاندگان آنها نیستند – فرصت حاکمیت می یابند. آنها بر جهان شهوات بشر حکم می رانند. پس این آزادی، عین بندگی و بردگی است، منتها به صورتی پنهان... و با همین رشته های پنهان است که فراعنه یهودایی این عصر جاهلی شیرازه جان افراد بشر را در کف سیطره خویش گرفته اند و آنان را به هر سوی که می خواهند می برند... و بشر تا خود را از این تمنّیات خلاص نکند نمی تواند به آزادی حقیقی دست یابد و سیطره و ولایت طاغوت ها را انکار کند.
مایکل جکسون، خواننده آمریکایی مظهر تمامی مفاسدی است که جامعه کنونی غرب بدان گرفتار آمده و در عین حال، صورتِ مجسَّم هنر به مفهوم جدید آن است. وارونگی بشر جدید چنین اقتضا دارد که همه چیز وارونه شود و کلمات به مفاهیمی وارونه حقیقت دلالت یابند. اگر هنر همواره تا پیش از جاهلیت جدید، معنای « کمال » داشته است و اهل کمال را هنرمند می خوانده اند، مقتضای وارونگی مفاهیم در عصر جدید آن است که لفظ هنر به مفهوم « زوال » دلالت داشته باشد و هنرمندان – آنچنان که بوده اندفاسدترین مردمان باشند.
فضای هنری کشور ما پیش از انقلاب اسلامی مَثلی بسیار مناسب برای آن فضا حتی است که در جهان هنر امروز جریان دارد. بعد از پیروزی انقلاب این فضا عیناً به خارج از کشور، به آمریکا و اروپا، انتقال یافت و اکنون نشریاتی که از جانب ایرانیان خارج از کشور انتشار می یابد ذونوشت برابر اصل نشریاتی است که در اواخر دوران حاکمیت شاهان در این سرزمین انتنشار می یافت. هنرمندانی کذایی، از خوانندگان و نوازندگان و رقاصان و شومَن ها و هنر پیشه ها و کارگردان ها گرفته تا شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران و نقاشان و مجسمه سازان... گوی فساد و هرزگی و فحشا را حتی از درباریان نیز ربوده بودند و هنوز هم اصیل ترین سلطنت طلبان همینان هستند. حکومت های شیطانی ناگزیر هستند که خانه عنکبوتی خویش را بر بنیان های فساد و فحشا و سوائق و غرایز حیوانی وجود بشر بنا کنند و لهذا، شاه و شاهبانو نیز با هنرمندان وارونه این مرز و بوم همان می کردند که جرج بوش با مایکل جکسن می کند. مگر نه اینکه هنرمنـدان این مرز و بوم نیز جوجه های ملکه بودند و در ظّل توجهات خاصّ ملوکانه پرورش می یافتند؟
تفکر، هر چند منحط، ریشه در جان آدمیان می دواند و بر کندن این ریشه ها از خاکِ جان آدمیانی که در آن فضای مسموم بالیده اند از بر چیدن نظام شاهی دشوارتر است. « هنر سلطنتی » بر همان مبانی نظری هنر غربی استوار است و چه بسا هویت فرهنگی دیگر گونه ای نیز به خود نمی گیرد و فی المثل، اگر چه موسیقی پاپ برای تسخیر روح ایرانی به ناگزیر سراغ موسیقی ایرانی رفته بود، اما نقاشان و مجسمه سازان ذائقه ای کاملاً اروپایی یا آمریکایی داشتند و اگر کسانی هم از آن میان متوجه سنّت ایرانی می شدند، نگاهشان نگاه توریست فلک زده ای بود که غوطه ور در جهل مرکب، اما با تفرعن آمریکایی، به دیدار مساجدی آمده است که ریشه در هزارها سال فرهنگ وحی دارند؛ اگر توریست ها چیزی از این فرهنگ در می یابند این هنرمندان سلطنتی نیز در می یافتند.
باز هم ما امیدواریم که نظام بوروکراسی کشور آن همه از آرمان های انقلاب اسلامی دور نگردد که به خواست مردم و سلامت اخلاقی جامعه اسلامی بی اعتنایی کند و کار این تساهل تا بدانجا کشد که یک بار دیگر امکان رشد برای این شجره ای که در لجن نمی روید فراهم آید. آیا احترام به حقوق اجتماعی هنرمندان لزوما با نفی حقوق اجتماعی افرادی که میخواهند در یک فضای سالم اخلاقی زندگی کنند همراه است ؟

 

سيد مرتضی آوينی

از مايکل جکسون تا شهرنوش پارسی پور- حلزونهای خانه به دوش

***

از تمامی دوستانی که به ما لطف دارند و با سر زدن به اين صفحه و نظرات راهگشای خود در رساندن ما به هدف غايی خويش ياريگرمان هستند بينهايت سپاسگذاريم. دست علی به همراهتان

ياعليش

با پايگاه فرهنگ و ادب لوح از همان روزهاي آغاز به کارش آشنا بودم. منتها آن روزها درگيري درس و امتحانات دانشگاه مجال سرخاراندن برايم نگذاشته بود، چه برسد به لوح خواندن! چند روزي است اشتغال به بازخواني من او دوباره به ياد لوحم انداخت و يادي تازه کردم از لشوش ويلان حوزه هنري يا به قولي ديگر مجموعه لاحي وحي آدم عجيب و غريبي به نام رضاي اميرخاني. از شما چه پنهان دو روز تمام کارم شده است خواندن سرلوحه هاي پيشين لوح و يادداشت برداري و دسته بندي مطالبش. اينجا خانه سيد مرتضي است و من به خودم حق آن را نمي دهم که بي اجازه صاحب خانه مهمان دعوت کنم. اما رضاي اميرخاني فرق دارد و همين فرق داشتن است که دوست داشتني اش مي کند.

نکات جالبي در حرفهايش هست که کمتر به مقاله هاي رسمي و جدي مي ماند و اگر بجز اين بود حتما تا به حال بلايي برسرش آمده بود! حرفهايي از اين جنس را يا نبايد هرجا گفت و يا بايد در لفافه مطايبه آنچنان پيچيد که نيشش مانع نوشش نشود. (دقت داريد که چقدر لحن حرف زدنم تغيير کرده است؟ اثرات همين سرلوحه هاست!) بعد از سيد مرتضي کمتر کسي را ديده ام که اينچنين بي مهابا حقيقت را مودبانه فرياد بزند. اين حرفهاي من دليل بر قبول بي کم و کاست نظرات و افکار اميرخاني نيست. اما يک حس گنگ و مبهمي از درون نويد مي دهد که اين ديد و بينش باز و حقيقت جو با اميد به الطاف حق تعالي اگر امروز نه، اما بالاخره حقيقت را خواهد يافت. آن حقيقت مستوري که در عالم جز به بهاي خون فاش نمي گردد.

براي نمونه مطلبي را نقل مي کنم از سرلوحه يازدهم:

كفِ چوبيِ پيستِ رقصِ هتلِ شرايتونِ دالاس را جمع كرده بودند و جايش موكت انداخته‌ بودند براي نماز جماعت. توي كافي‌ميكرهاي براون، چاي ريخته بودند و در بخارپزي كه پيش‌تر در آن تاكوي مكزيكي (Mexican Taco) طبخ مي‌كردند، شله‌زردِ نذري مي‌پختند... آخرِ شب‌ها كه مي‌شد بچه‌هاي هياتي دورِ هم جمع مي‌شدند و روي مبل‌هاي چرميِ لابيِ بزرگ‌ترين شرايتونِ ايالتِ تگزاس، لم مي‌دادند و گپ مي‌زدند... از نشستِ سالانه‌ي انجمنِ اسلامي دانش‌جويانِ ايرانيِ مقيمِ امريكا مي‌نويسم...
از ميانِ جمعي كه ايستاده بودند، دو نفر زودتر به روي صندلي راحتي در افتادند. اولي حاج اسماعيل بود، آش‌پزِ دفترِ نماينده‌گي در واشنگتن دي سي، و دومي، مردي با پالتويي بلند... محمد فنايي اشكوري... هر دو از صبح سرِ پا ايستاده بودند. يكي براي آش‌پزي و ديگري براي سخن‌راني. يكي كف‌گير به دست و ديگري ميكروفن به دست. كمرِ هر دو گرفته بود. حاج اسماعيل مي‌گفت تا باشد از اين خسته‌گي‌ها. نوكري در دست‌گاهِ اباعبدالله برقرار باشد، هو كِرز اباوت خسته‌گي؟ (Who cares about...) ... فنايي چيزي نمي‌گفت...
به گمانم فنايي اشكوري نيك دريافته است كه خدمت در دست‌گاهِ اباعبدالله است كه به كار شرافت مي‌دهد. و در ميانِ انواعِ خدمت، اين نوع نيست كه شريف‌تر بودن را تعيين مي‌كند. اين را از تواضعِ او هنگامِ پاسخ به سوالات مي‌توان دريافت. او نيك در يافته‌ است كه اگر حضور باشد، شهرِ فرانسيسكوي قديس (San Francisco) همان مشهدِ مقدس است، هتلِ شرايتونِ دالاس، كنارِ پيستِ رقص، همان رواقِ مسجدِ امام حسن عسكريِ قم است كه در آن معتكفان تهجد مي‌كنند و آش‌پزي همان روشن‌فكري است... نوكري در دست‌گاهِ اباعبدالله برقرار باشد؛ آش‌پز غذايش طعمِ مطبوعِ هياتِ امام حسين مي‌گيرد، سخن‌ران نيز صحبتش طعمِ حكمت مي‌گيرد...

متن کامل

 

 ***

اين مطالب را گفتم تا نکند ظلمي که در اواخر عمر سيد مرتضي بر او روا داشتيم در حق ديگري نيز تکرار کنيم.

 ...و اما درباره خودمان. نباید بترسیم. حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو بر زمین می زیند، اما آنگاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارها مي توانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند بیرون شد و « خانه را در دامنه آتشفشان بنا کرد. » باید در روبه رو شدن با واقعیت، به اندازه کافی جرأت و شجاعت داشت...

انفجار اطلاعات- سيد مرتضي آويني

  اما در هر صورت به قول سينمايي ها اميرخاني را چه دوستش داشته باشيم چه نه يقيناْ نمي توان ناديده گرفت. براي آنها که باور ندارند خواندن يکي از کتابهاي ارميا، ازبه يا من او را پيشنهاد مي کنم يا اينکه بي دردسر سري به همين سرلوحه ها بزنيد:

چرا پاي‌گاهِ فرهنگ و ادبيات؟ چرا لوح؟

 سرلوحه‌ي نهم، دل‌هاي سوخته كنارِ نيمكت‌هاي سوخته

 

باقي بقايتان

فعلا

ياعليش

بسم الله الرحمن الرحيم  

انالله و انااليه راجعون  

دست گنهكار و پليد مزدوران استكبار، فاجعه‌اي بزرگ آفريد و شخصيت ارزشمندي را كه در برابر اشغالگران عراق، سنگر مستحكمي به شمار مي‌آمد، از مردم عراق گرفت و اين سنگر را ويران كرد. امروز در جوار حرم ملكوتي مولاي متقيان عليه آلاف التحيه و الثناء، آيت الله سيد محمد باقر حكيم به همراه دهها نفر از مردان و زنان با ايماني كه از زلال ذكر و خشوع نماز جمعه بهره‌مند شده بودند شربت شهادت نوشيدند و به حريم امن رحمت و فيض خاص الهي عروج كردند.  

اين شهيد عزيز، عالم مجاهدي بود كه سال‌هاي متمادي براي احقاق حق ملت عراق با رژيم خبيث صدام مبارزه كرد و پس از سقوط آن مجسمه‌ي شر و فساد در مقابله با اشغالگران آمريكايي و انگليسي همچون سد مستحكمي ايستاد و مبارزه‌اي دشوار را با نقشه‌هاي شوم آنان آغاز كرد و خود را براي شهادت در راه اين جهاد بزرگ و پيوستن به خيل شهيدان خاندان معظم آل حكيم و ديگر شهيدان علم و فضيلت در عراق آماده كرده بود.  

فاجعه‌ي امروز نجف اشرف و شهادت اين سيد بزرگوار و عالم مجاهد بي‌شك در خدمت هد‌‌ف‌هاي آمريكا و صهيونيست‌هاي غدار انجام يافته است.  

شهيد آيت الله حكيم مظهر خواست‌هاي به حق ملتي بود كه دين و استقلال و آينده كشور خود را در معرض تهديد و خانه‌ي خود را در زير چكمه‌هاي اشغالگران مي‌بيند و مي‌خواهد از هويت ديني و ملي خود در برابر متجاوزان دفاع كند. شهادت اين سيد بزرگوار مصيبت جانكاهي براي ملت عراق و سند ديگري بر جرم اشغالگران است كه ناامني و هرج‌ومرج را با حضور نامشروع خود بر عراق تحميل كرده‌اند. اما دشمنان عراق مستقل و مسلمان بدانند كه با اين شهادت مظلومانه، عزم و مقاومت ملت عراق در برابر نقشه‌ها و هدف‌هاي استكبار و صهيونيزم و ايمان و وفاداري آنان به خط اسلام و رهبري ديني ضعيف نمي‌گردد و برعكس خواسته‌هاي آنان پايدارتر خواهد گشت، انشاءالله. به ملت مؤمن و غيور عراق يادآوري مي‌كنم كه تنها راه سربلندي ملت و نجات كشور از شر نقشه‌هاي خطرناك استكبار و صهيونيزم، وحدت كلمه‌ي آنان در زير پرچم پرافتخار اسلام است و امروز آنان مي‌توانند با تمسك به اين ريسمان مستحكم الهي آينده‌اي را براي كشور خود و نسل‌هاي بعدي رقم بزنند كه در آن عراق اسلامي و مستقل همچون ستاره‌ي درخشاني در دنياي اسلام نمايان گردد. بزرگان و نخبگان ديني و سياسي عراق تنها با تمسك به اسلام و وحدت كلمه‌ خواهند توانست وظيفه‌ي بزرگي را كه در اين روزگار استثنايي بر عهده دارند انجام دهند و اميد است كه در اين راه ثابت قدم و موفق باشند.  

اينجانب اين فقدان مصيبت‌بار را به حضرت بقيه‌الله الاعظم، روحي فداه، و عموم ملت عراق و ايران و به حوزه‌ي علميه‌ و مراجع معظم و علماي اعلام نجف و قم و مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق و به خصوص به خاندان معظم و شهيدپرور حكيم، بالاخص به برادر مكرم ايشان جناب آقاي سيدعبدالعزيز حكيم و به خانواده و فرزندان معزز اين شهيد محراب تسليت و اين شهادت بزرگ را تبريك مي‌گويم و همچنين براي خانواده‌هاي محترم ساير شهيدان اين حادثه‌ي مصيبت‌بار صبر جميل و اجر جزيل مسئلت مي‌كنم و علو درجات همه‌ي آن شهيدان مظلوم و شفاي عاجل مجروحان اين حادثه را از خداوند متعادل خواهانم و به منظور بزرگداشت ياد آن سيد شهيد عزيز و ساير همرزمانش سه روز عزاي عمومي اعلام مي‌دارم.  

وسيعلم‌الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.  

سيدعلي خامنه‌اي  

‌٧/٦/١٣٨٢  

اول رجب ‌١٤٢٤  

***

اي شقايقهاي آتش گرفته...

***

آيا آن روز نيز خواهد رسيد که بلبلي ديگر در وصف ما سرود شهادت بسرايد؟

نجف... اولين روز ماه رجب... جمعه... نجف... بعد از نماز ظهر... نجف... ولادت امام محمد باقر... نجف... سيد محمد باقر حکيم... نجف... آتش... نجف... شهادت... نجف... نجف... نجف... علي هنوز، علي هميشه مظلوم است.

وتو اي برادر من! خواهر خوبم! ظهر جمعه به چه مي انديشيدي؟ آيا دوست داشتي به جاي آن سيد بزرگوار بودي؟ آيا دوست داشتي هيچکس به جاي او نبود و آن خيل عشاق هم اکنون عند ربهم يرزقون نبودند؟

اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر. پرستويي که مقصد را در کوچ مي يابد از ويراني خانه اش نمي هراسد.

 

 

يا ليتنا کنا معکم فافوز

ياعليش

 

ديگر وقت آن شده است که بنويسم. اين را آن عطش دروني که دائما بيتاب ترم مي سازد مدام تکرار مي کند...

چندي پيش در جلسه اي از مشکلات نسل جديد و معضلات دانشگاههاي کشور سخن به ميان آمد. همه حاضرين در جمع بحرانهاي اجتماعي سياسي و مسائل بغرنج اقتصادي را دليل و سرمنشاء اين اوضاع نابسامان و نسل بلاتکليف مي دانستند. به نظرم رسيد نکته اي را که همه از آن غافل بودند بحران معنويت در دانشگاه بنامم.

اول آنکه: ما بعد از انقلابي ها ( اين واژه بسيار مناسبي است که به جاي نسل سوم بکار مي برم) نان مفت به چنگ آورده ايم و قدرش نمي دانيم. آدم وقتي براي بدست آوردن چيزي زحمت نکشيد براي از دست دادنش دريغ نمي برد. نيازي به توضيح بيشتر نمي بينم.

دوم آنکه: ما همه (توهين به کسي نباشد. به خودتان نگيريد) نخوانده ملا هستيم. ما واقعا از حقيقت دين و آييني که براي راه و رسم زندگي در اختيار مي گذارد چيز زيادي - زيادتر از احکام و آن مقدار از اصول که به درد سر کردن ايام مي خورد- نمي دانيم و متاسفانه اين نمي دانستن ما از جنس جهل مرکب است.  اين نکته بسيار مهمي است که راه يابي به آن را مديون سيد مرتضي هستم:

...اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقاً بپذيرم كه«تظاهر به دانايي» هرگز جايگزين «دانايي» نمي‌شود، و حتي از اين بالاتر دانايي نيز با «تحصيل فلسفه» حاصل نمي‌آيد. بايد در جست و جوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هركس براستي طالبش باشد، آن را خواهد يافت، و در نزد خويش نيز خواهد يافت.

و حالا از يك راه طي شده با شما حرف مي‌زنم...

اين عبارات عبارات گرانقدري است. ما تقريبا در تمام طول زندگي تظاهر به دانايي مي کنيم. اگر علم به چيزي واقعا براي ما مسجل و قطعي باشد چرا در عمل متناقض رفتار مي کنيم؟ خانم اميني همسر شهيد آويني نقل مي کردند که آقا مرتضي قبل از انقلاب سيگار هم مي کشيد. اما يک روزبعد از انقلاب به خانه آمد و گفت که ديگر سيگار نمي کشد. وقتي علت را جويا شدم گفت مگر نه اينکه حضرت صاحب الزمان ناظر و شاهد بر اعمال ما هستند؟ من در حالي که ايشان به من نگاه مي کنند نمي توانم سيگار بکشم. (نقل به مضمون) بعد خود ايشان ادامه مي دهند که شايد خيلي از ما هرگز سيگار نکشيم ولي احتمال سيگاري شدنمان وجود دارد. اما در مورد شهيد آويني مطمئن هستند که بعد از آن روز ديگر نمي توانستند سيگار بکشند. چون به اصل مطلب پي برده بودند. چون به واقع در نزد خويش حقيقت را روشن يافته است.

و در آخر صحبت از يک راه طي شده. اين همان متاع ارزشمندي است که سيد مرتضي بدست آورد و هرگز حاضر به از دست دادن آن نشد. لازمه  يافتن ايمان و اعتقاد راسخ به خداي تبارک و تعالي پرداختن هزينه اي است که شهيد عزيز در سالهاي جواني خويش پرداخت و صد البته که با خون خويش آن را امضا کرد.

 

هديه مرتضي و ما

 

دوستان عزيز من! ما بعد از انقلابي ها چاره اي نداريم جز اينکه نخست رودربايستي را با خودمان و سپس با ديگران کنار بگذاريم و عميقا بپذيريم که تظاهر به دانايي هرگز جايگزين دانايي نخواهد شد. خودسازي ما اولين و آخرين قدم در راه حل مشکلات نسل جديد است.

آدم اگر آدم شد عالم عالم مي شود. آدم اگر آدم شد عالم آدم مي شود. آدم اگر آدم شد آدم عالم مي شود. آدم اگر آدم شد آدم آدم مي شود. آدم اگر عالم شد عالم عالم مي شود...

ياعليش