اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود برنشسته‌اي، دستي برآر و ما قبرستان‌نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش

آدم اگر آدم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر آدم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم عالم می شود. آدم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. آدم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر آدم شد، آدم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، آدم عالم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم آدم می شود. عالم اگر عالم شد، عالم عالم می شود

 

◊◊◊◊

مروري بر مطالب نوشته شده
از اردي‌بهشت 82 تا اردي‌بهشت 85


◊◊◊◊

مجموعه‌ي كامل صداهاي زمينه‌ي اين صفحه

◊◊◊◊




 
 

این خانه، هيچ‌گاه قرار نبود خانه‌ي تعلقات نگارنده باشد

شاید در زمان فعاليتش بیشتر جولانگاه دغدغه‌های ذهنی و مشغولیت‌های فکری‌ام بوده‌‌است. چیزی فراتر از یک وبلاگ ساده، بیشتر از خاطرات روزانه و تلومات نفسانی
...
ما همواره مي‌دانستيم و می‌دانیم که در این وبلاگشهر بی‌انتها، براي «مقبول بودن» باید به قواعد خاص وبلاگ‌نویسی تن در داد. اما در اینجا اغلب فراتر از «مقبول‌بودن» به «مطلوب بودن» انديشيده‌ايم و در پايان دوره‌اي سه‌ساله از فعاليت، به دنبال قالب‌ها و شيوه‌‌هاي مطلوب ديگر مي‌گرديم

طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش


ياعليش
سيدصالح‌‌نوري
به
ار85

 

 

◊◊◊◊

فعاليت اين وبلاگ به علت پاره‌اي مشكلات شخصي، سه سال متوقف شده بود. ولي به ياري خدا از فروردين ماه 88 نام مرتضي و ما در خانه‌اي جديد
زنده خواهد بود.
البته آرشيو صدو ده نوشته‌ي سال هاي قبل اين خانه، همچنان در همين آدرس در دسترس مي‌باشد.
◊◊◊◊
ارتباط پستي مستقيم
◊◊◊◊

 

 

مسئله من اينجاست. ببينيد من حرف هايي که اينجا ها نوشته ام، مبتني بر يافته هايي مجرد از سينما و رمان و تکنولوژي و تمدن جديد واين طور چيزهاست. اين يافته ها مسلط بر اينهاست. يعني اگر مي بينيد اين عناوين اينجا نوشته شده، علتش اين است که روزگار ما روزگار اين گرفتاري هاست يعني ما الان به اين چيزها و به تمام محصولات و لوازم تمدن غرب مبتلاييم و بزرگترين مبارزه ما هم عبور از اينها و يا غلبه بر اينهاست. علت اينکه اين مباحث و عناوين را مطرح مي کردم، اين است که من يافته هايم را از طريق ديگري گير آورده ام، از طريق سينما که به دست نياورده ام فرض کنيد اين را شما بخوانيد و برويد سينما را ياد بگيريد. منتها اينها از جاي ديگري گرفته شده (و بعد آمده تحت عناويني) مثل سينما و رمان و... از خود اينها نمي شود به جايي رسيد، اگر آدم از خود اينها بخواهد به جايي برسد، مستغرق در اينها مي شود.

 گفتاری منتشر نشده از سید شهیدان اهل قلم

مرتضي و ما فرصتي بود براي انديشيدن. ندايي براي به خود آمدن و يادآوري دوباره آن عهد ازلي که از فرزند آدم ستانده اند. بدون شک همراهي در کشف حقيقت و تلاش براي بازيابي آن هويت گمشده تکليفي است که هنرشناسان اهل درد از اداي آن بر خواهند آمد
وهل من ناصر ينصرني؟

هر چه می خواهی طلب کن از شهنشاه نجف      منتی گر می کشی از مرد می باید کشید
کلیه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ تحت الطاف خاصه آقا اميرالمومنين وقف در راه خدا مي باشد

Copyright © 2006 Mehreab
Central Desert Of IRAN! YAZD

حالا نه سالي مي شودکه تنها هستند. سيد بچه بود. دوازده سيزده. درست در آغاز نوجواني.

يه پسر سفيد با موهاي مشکي؛ صورت گرد و چشماي درشت سياه

پيرهن عزا خيلي به قيافه اش مي اومد.

توي قشنگ ترين شهر دنيا؛ ته يه خيابون پر درخت و با صفا؛ نرسيده به يه ميدون کوچيک و خلوت؛ سمت چپ؛ کوچه اي هست که درست وسطش يه تک درخت نارون سايه انداخته.

نشوني خونه سيد رو همه بچه هاي محل بلدند. کوي خجسته پلاک 11

بعد از نه سال رفاقت؛ يه روز ساعت پنج عصر بي خبر و سرزده دلت براش تنگ ميشه. مي کوبي چهارصد پونصد کيلومتر به يه بهانه اي خودتو مي رسوني اصفهان. ميري ته يه خيابون پر درخت و با صفا... بعد از اون تک درخت نارون. براي اولين بار ساعت پنج عصر زنگ پلاک 11 رو مي زني. اونوقت هيشکي نه خود سيد در رو وا مي کنه...

بماند که چقدر صورتش تغيير کرده؛ پشت لبهاش سبز شده؛ قدش بلندتر شده.

بماند که نفسش بند آمد؛ زبانش به لکنت افتاد؛ کم مانده بود گريه اش بگيرد تو را که پشت در ديد.

بعد نه سال رفاقت چقدر دلت مي خواست خانه شان را ببيني... چه ديدي؟ چرا شوکه شدي؟ چرا قبلا فکرش را نکرده بودي؟ تو که از همان نه سال پيش ميدانستي... اصلا مگر همين سبب آشنايي تان نبود...؟

يک زندگي مردانه. اين بهترين توصيف براي آنچه ديدي است.

براي ورود نيازي به ياالله نيست. دلت مي گيرد.

هر چند سرزده آمدي بعد از نه سال اما نيازي نيست به کسي در خانه توضيح بدهد که اين پسره رفيقم کيست. يکي مثل بقيه مردهاي خانه.

اثاثيه منزل قديمي و زوار دررفته. ديوارها رنگ و رو رفته . بعضي قسمتها حتي گچ رنگ عوض کرده. يک عالمه ليوان و بشقاب و کاسه لابلاي مبلها و صندلي ها. لحاف و تشک و بالش پراکنده روي زمين روي مبلها و جلوي تلويزيون. پرده ها دو تا يکي. جلوي در يه ميز با چند تا شونه و يه آينه بزرگ. تو حياط يه عالمه آت و آشغال و خرده ريز.

يک زندگي مردانه. تعارفي در کار نيست. هر چه هست همان است که ديده مي شود. چقدر دلت گرفت. چرا تا بحال فکرش را نکرده بودي؟ تو که نه سال است مي داني... واي خداي من! يعني نه سال وضع اين زندگي سه نفري همينطوري است؟ چشمانت سياهي مي رود و باقي وقت تا ساعت شش که موعد رفتن است به آبروداري سپري مي کني... آنقدر حرف نگفته داريد که به تعريف از وضع زندگي سيد نرسيد...

اين پنجشنبه مثل همه اولين پنجشنبه ها بعد از روز مادر؛ سيد؛ پدر و برادر بزرگترش روز مادر را در تخت پولاد مي گذرانند. کنار آن گلهاي شمعداني که سيد نه سال است با سليقه کنار هم کاشته. کنار خاک مادر.

کوي خجسته پلاک 11

***

الله الله فی الايتام...

ببخشيد که هميشه بايد به يه چيز ديگه فکر کنم و غصه چيزهايی از نوعی ديگر را بخورم. از سيد مرتضی فقط همين را ياد گرفتيم.

روز مادر بر همه مادران همه نامادری ها همه پدرانی که مادری می کنند همه برادرانی که پدری و مادری می کنند همه... بر همه گرامی باد.

ياعليش

 

 

الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا

...

موتوا قبل ان تموتوا

...

اينجا شده است دفتر تمام دلخوشيهاي من؛ دفتر تمام غصه هايم؛ تمام دلتنگيها و دوستيها.(مثلا قرار بود حديث نفس نباشد!)

اين روزها که مي گذرد... دوسال پيش از اين... و جاده اي که برادرم را از ما گرفت...

 

حرفهاي ما هنوز ناتمام

 

آخر هفته چند نفر از بچه هاي دانشگاه زنگ زدند حلاليت طلبيدند. الان بايد مدينه باشند...

شب جمعه يکي خداحافظي کرد ماموريت برود کربلا... فکر کنم الان در راه باشد... در جيبم کاغذي هست که اگر نيامد به خانواده اش بدهم...

مي دانيد چقدر سخت است؟...

نمي دانيد.

وصيت نامه نوشتن کار خوبي است.

اين روزها که مي گذرد... دو سال پيش از اين...

نمي دانم نامه است؛ مقاله است؛ دوسال پيش از اين نوشتم. وقتي جاده برادرم را از ما گرفت... سلمان آنها را در اينجا گذاشته است. اگر خواستيد سري بزنيد. فکر نکنم غريبه ها بفهمند. ولي مگر در جمع ما غريبه هم هست؟

اينجا شده است دفتر تمام دلخوشيهاي من؛ تمام غصه هايم...

و آخرين دعاي عليرضا:

خدايا مگذار لحظه اي را درک کنم که در آن پا بر روي فطرت پاک و اصليم بگذارم.

آلله رحمت اله سين

فاتحه

 

ياعليش

...دهکده جهانی واقعیت پیدا خواهد کرد، چه بخواهیم و چه نخواهیم. این حقیقت تنها ما را که شهروندان مطیعی برای این دهکده بزرگ نیستیم مضطرب نمی داردو بلکه غرب را هم چه بسا بیش تر از ما به اضطراب می اندازد. ما شهروندان مطیعی برای دهکده جهانی نیستیم؛ این سخن نیاز به کمی توضیح دارد.
شهروندِ مطیع کسی است که وجود فردی اش مستحیل در جامعه ای است که پیرامون او وجود دارد. اما اعتراضی ندارد. استدلال های رسمی را می پذیرد و در صدق گفتار سیاستمداران تردید روا نمی دارد. تا آنجا تسلیم قوانین محلی است که عدالت را نه قبله قانون، که تابع آن می بیند. به آنچه فرا می خوانندش روی می آورد و از آنچه باز می دارندش پرهیز می کند. دروازه های گوش و چشم و عقلش برای پیام های پروپاگاندا باز است و... خوب! دهکده جهانی هم برای آنکه سر پا بماند به شهروندان مطیعی نیاز دارد که سرشان در آخور خودشان باشد.
در آغاز دهه هشتاد میلادی واقعه بسیار شگفت آوری در کره زمین روی داد که غرب را از خواب غفلتی که به آن گرفتار آمده بود خارج کرد. در نقطه ای از کره زمین که یکی از غلامان خانه زاد کاخ سفید حکومت می کرد، ناگهان میلیون ها نفر از مردم از خانه ها بیرون ریختند و فارغ از ملاحظات و معادلات غریزی مربوط به حفظ حیات، سینه در برابر گلوله ها سپر کردند و ارتشی هم که ده ها میلیارد دلار خرج آن شده بود به انفعالی گرفتار آمد که چاقو در برابر دسته خویش دارد: چاقو دسته اش را نمی برد. مردم چه می خواستند؟ عجیب اینجاست. مردم چیزی می خواستند که هرگز با عقل حاکم بر دنیای جدید جور در نمی آمد: حکومت اسلامی. نمونه ای هم که برای این حکومت سراغ داشتند به سیزده قرن پیش باز می گشت. مردم ایران این « پیام » را از کدام رادیو و تلویزیون، فیلم و یا تئاتری گرفته بودند؟ این پرسشی بود که غرب نمی توانست به آن جواب گوید. مهم نیست که غرب این نوع حرکت های اجتماعی را چه می نامد: بنیادگرایی، ارتجاع و یا هر چیز دیگر... مهم این است که این واقعه نشان داد حصارهای اطلاعاتی قابل اعتماد نیستند.
دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است، چه بخواهیم و چه نخواهیم، و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند...این همان دهکده ای است که در آن مردمان را به یک صورتِ واحد قالب می زنند و هیچ کس نمی تواند از قبول مقتضیات تمدن تکنولوژیک سر باز زند. این همان دهکده ای است که بر سر ساکنانش آنتن هایی روییده است که یکصد و پنجاه کانال ماهواره ها را مستقیماً دریافت می کنند. این همان دهکده ای است که در آن روبوت ها عاشق یکدیگر می شوند. این همان دهکده ای است که در آن « ترمیناتور دو » به سی سال قبل باز می گردد و خودش را از بین می برد. این همان دهکده ای است که در آن «بَت من » و « ژوکر » با هم مبارزه می کنند. این همان دهکده ای است که در تلویزیون هایش دختران شش ساله را آموزش جنسی می دهند، همان دهکده ای که در آن گوسفندهایی با سر انسان و انسان هایی با سر خوک به دنیا می آیند. این همان دهکده ای است که در آن تابلوی « مسیح از ورای ادرار » ماه ها توجهات همه رسانه های گروهی را به خود جلب می کند. این همان دهکده ای است که در آن دویست و چهل و شش نوع تجاوز جنسی رواج دارد... اما عجیب اینجاست که باز هم این همان دهکده ای است که در زیر آسمانش بسیجیان رَمل های فکه زیسته اند، همان دهکده جهانی که در نیمه شب هایش ماه، هم بر کازینوهای « لاس وِگاس » تابیده است و هم بر حسینیه « دوکوهه » و گورهایی که در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق او می گریسته اند. دنیای عجیبی است، نه؟

سيد مرتضي آويني

قسمتهايی ازمقاله انفجار اطلاعات

کتاب رستاخيز جان

 *   *   *

هر بار مي خواهم شرحي بر نوشته هاي سيد مرتضي بنويسم- چه در اينجا و چه براي خودم- در مي مانم که چگونه بايد مفصل را مجمل شرح داد. من خيلي خيلي کوچکتر از سيد هستم و خب طبيعي است که ...

دعاکنيد که بتوانم هر چند کم و ناقص اما بنويسم. از او و از رابطه اش با ما و تاثيري که در اذهان انديشمندان عصر ما گذاشت. دعا کنيد . دعا...

 *   *   *

تا يادم نرفته از داداش سلمان خوبم برای کمک در طراحی و تغييرات احتمالی در اين صفحه  و زحمتی که متحمل شد يه عالمه تشکر می کنم.

 

ياعليش

 

مه غم آمد و خونين جگريم            همدم ناله و اشك بصريم

ز غريبي و غم ساقي عشق            خون دل گشته مي باقي عشق

ز غمش ساغر و پيمانه شكست            دل شمع و گل و پروانه شكست

كربلا محفل مهماني دوست             بهر هفتاد و دو قرباني دوست

همه بر نيزه و در زمزمه اند             سربداران غم فاطمه اند

سربداران غم فاطمه اند

***

از اول قرار نبود بيائيم اينجا، اون هم توي اين ايام. چندين بار با ناراحتي گفته بود حتي پول عروسي رو هم نمي‌تونه جور كنه. قرار بود از چند جا وام بگيره. تازه مي‌گفت گيريم عروسي رو راه انداختيم، پول پيش خونه رو چه جوري جور كنيم؟ خلاصه بي پوليه و هزار درد سر!

نمي دونم چرا ديركرد؟ باز فهميد يه چيزي هوس كردم، دويد. حالا بخاطر يه سيب بايد تا هتل بره و برگرده. هي بهش مي‌گم ولش كن، خودتو اذيت نكن! مي‌گه دختر و پسرش مهم نيست ، دعا كن سالم و صالح باشه .

چه نسيم خوبي. چه بوي عطري. خاك به اين خوشبوئی

كاش اين درها رو براي يه لحظه ام كه شده واكنن.

يا موالي يا ابناء رسول الله عبدكم و ابن …

كاش زودتر بياد. يكي دو ساعت بيشتر تا اذان صبح نمونده. همه دعاهاشون رو خوندن و رفتن. يادش بخير. آخرين كميل تهرون. انگار همين ديشب بود. شمرده مي خوند. آهسته مي‌گفت: خدايا! ما كه جز تو كسي رو نداريم. فاطميه نزديكه. يه مدينه قسمت ما كن!

منو ببين. اون وسط داشتم برا مشكلاتمون گريه مي‌كردم. ولي قشنگ معلوم بود اون راست مي‌گه، دلش مدينه مي خواد.

هنوز شايد چند صفحه از دعا رو نخونده بوديم كه حسن اومد و آروم در گوشم گفت: آبجي بيا آقاجون كارت داره! اشكامو پاك كردم رفتم پائين.

خلاصه اين لباس عروس كه مي بيني همرامه ، نذريه. هنوزم نفهميدم نيت كيه؟

آقام مي‌گفت: طرف گفته يك زن و شوهر كه ندارن عروسي بگيرن مي فرستم مدينه. بجاش بايد اين لباس عروس تو يكي از محله هاي شيعه نشين مدينه به يه دختر فقير دم بخت بدن.

از خوشحالي بال درآوردم. ديگه حواسم به مسعود نبود كه استراحت مطلق داره! دكتره مي گفت: شيميائيها حساب كتاب ندارن!

برم ببينم چرا نيومد؟ نگاه كن تورو خدا اون وقت مي گن بقيع زائر نداره، ببين چه خبره!

اِ ، اين بنده خدا كيه روشو كشيدن ؟ خوش به سعادتش.آدم مي ميره هم بين الحرمين بميره.دور از جون بعد از صد سال.

چه سيب قرمزي! حيف زير پا افتاده. ملافه رو بزنين كنار زائرا ببينن اين بنده خدا همراه كيه ؟

چه بوي سيبي مي آد!!!

 ***

عطر سيب را در وبلاگي خواندم كه بعدها هر چه جستجو كردم منبع آن را نيافتم. اميدوارم نويسنده اين متن به خاطر اين فراموشكاري بنده را عفو نمايند.

ياعليش

دوست دارم خط به خط اين تنها زندگينامه کوتاه خودنوشته سيد مرتضی آوينی را با طلا بر قلبم حک کنم. دوست دارم کلمه به کلمه آن را به جای هر چه فرمول و قاعده و قانون است به ياد بسپارم و غير از آن از زبان فارسی هيچ نفهمم. دوست دارم...ـ

بياييد برای چند هزارمين بار به همراه هم سيری در اين سطور کنيم:ـ

تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري نا آشنا هستم، خير من از يک راه طي شده با شما حرف ميزنم .من هم سالهاي سال در يكي از دانشكده‌هاي هنري درس خوانده‌ام، به شبهاي شعر و گالري هاي نقاشي رفته ام.موسيقي کلاسيک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده درباره چيزهايي كه نمي‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيسته‌ام. ريش پروفسوري و سبيل نيچه‌اي گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختي» هربرت ماركوز را -بي‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوري دست گرفته‌ام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند:«عجب فلاني چه كتاب هايي مي‌خواند، معلوم است كه خيلي مي‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقاً بپذيرم كه«تظاهر به دانايي» هرگز جايگزين «دانايي» نمي‌شود، و حتي از اين بالاتر دانايي نيز با «تحصيل فلسفه» حاصل نمي‌آيد. بايد در جست و جوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هركس براستي طالبش باشد، آن را خواهد يافت، و در نزد خويش نيز خواهد يافت.

و حالا از يك راه طي شده با شما حرف مي‌زنم. داراي فوق ليسانس معماري از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران هستم. اما كاري را كه اكنون انجام مي دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل مي‌گويم كه تخصص حقيقي درسايه تعهد اسلامي به دست مي‌آيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نمي‌ساخته‌ام اگر چه با سينما آشنايي داشتم. اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است. اگر چه چيزي – اعم از کتاب يا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقير تمام نوشته‌هاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي، داستان‌هاي كوتاه، اشعار و .... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «حديث نفس» باشد ننويسم و ديگر از خودم سخني به ميان نياوردم. هنر امروز متأسفانه حديث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي«رحمه‌الله عليه»

 تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

سعي كردم كه خودم را از ميان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر اين تصميم وفادار مانده‌ام. البته آنچه كه انسان مي نويسد هميشه تراوشات دروني خود او است- همه هنرها اينچنين‌اند كسي هم كه فيلم مي‌سازد اثر تراوشات دروني خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فاني كند آنگاه اين خداست كه در آثار ما جلوه‌گر مي‌شود. حقير اينچنين ادعائي ندارم اما سعي‌ام بر اين بوده است.

*    *     *

فریاد از آن زمان...

خدايش بيامرزاد

ياعليش

...آقای مهندس دارد مشقهای امروزش را راجع به کانگورو و مردم چین با مداد سوسمارنشان در کتاب تمرینهای کلاس زبانش می نویسد.ـ

خط؛ ماشین ندارد. مشکل بدنه است و اینجا همه بیکارند. البته مهندس همیشه بیکار است. امروز حتی به یکی از دوستانش گفته ساعت هفت زنگ بزند تا کمی از وقتش را به صحبت با تلفن سپری کند...ـ

دور میز استراحت بحث از قیمت سهام و افزایش 300 درصدی سرمایه شرکت به کانگورو و مراتع استرالیا می کشد و بگو و بخند راجع به ارتفاع سه متری که کانگورو در یک جهش می پرد...ـ

مراسم فاتحه داریم . این سومین مراسمی است که در این سه هفته در آن شرکت می کنم. هفته اول مادربزرگ یکی از بچه های تست برق؛ هفته دوم عموی یکی از بچه های مکانیک و امروز پدربزرگ علی کشاورز خودمان.ـ

روزهای اول نمی دانستم بین آن همه دستفروش جلوی در کارخانه خرمافروشان چه بازاری دارند که حالا فهمیده ام. رسم است آخر وقتهای کاری قبل از غذا و یا وقت چای اعضای گروههای مجاور همگی با هم به محل کار فرد عزادار می آیند و دیده بوسی و تعارف خرما و صلوات و فاتحه و همین. دور تا دور می ایستند و خرما در دست فاتحه می خوانند... ما الان مثلا صاحب عزاییم. چون به دیدن یکی از بچه های ما آمده اند.ـ

...این سنتی است که می بینم همه از هر رده و مرتبه ای به آن پایبندند الا مهندس. سرش در کتاب و کانگورو است و چیزی به روی خودش نمی آورد.ـ

...شب در راه سوار شدن به سرویس در این هوای خنک عجیب و بی موقع؛ برایم تعریف می کند که سر کلاس زبان بحث بر سر عمر کانگورو شده است و یکی گفته که بیش از سی سال عمر نمی کنند. چون دندانهایشان تا آن سن از بین می رود و چون چیزی نمی توانند بخورند از گرسنگی می میرند. بعد یک نفر در کلاسشان می گوید چرا پیش دندان پزشک نمی روند و مهندس نازنین ما به یکی از همکلاسیها که دندانپزشک است گفته به استرالیا مهاجرت کند و کلاس از این صحبتها از هم پاشیده است و استادشان تنبیهش کرده و ...ـ

درست مثل بچه ها می ماند. هفت هشت سال از من بزرگتر است اما هنوز...ـ

با این همه تفاوت احساس می کنم کمی بی تفاوتی بد نیست...ـ

ياعليش

... به راستی این کدام عرفان است که خروش سازهای سنتی را بدان نسبت می دهند؟ این کدام عرفان است که فقط با خرامیدنی کبک وار و غمزه های بصری (!) و کرشمه های روشنفکر مآبانه و مختصری ریای خالصانه (!) می توان به آن دست یافت، هر چند آدم شب را تا سحر، نه در محراب عبادت، که پای بساط دود و دم و پیاله های پی در پی بگذراند و کپه مرگ را هنگامی بگذارد که خروس ها سبّوحٌ قدّوس می گویند و بعد هم تا لنگ ظهر مثل دیو خرناسه بکشد و… چه می گویم؟ این کدام عرفان است که نه تنها با کفر و شرک و الحاد جمع می شود که اصلا با اعتقاد به خداوند و معاد باطل می گردد؟
این روزگار اصلاً روزگار وارونگی انسان هاست و به مقتضای این وارونگی، نه عجب اگر کلمات هم وارونه شوند و اصطلاحاً بر مفاهیمی دلالت کنند که متضاد و متناقض با معانی حقیقی آنهاست! لفظ عرفان را هم مثل بسیاری دیگر از الفاظ – علم، آزادی، عقل، سیاست و… - از معنا تهی کردند و در پوسته ظاهری آن هر آنچه خواستند ریختند و کسی هم نتوانست دم بر آورد… و چیزی نگذشت که دیدیم دجّال به لباس حق در آمد و سامری خود را در پسِ نقاب موسی پنهان داشت و عرفان با جنون و فساد و فتنه شیطانی جمع شد. و البته دامن کبریای حق از این گَردها مبرا بود و عرفانی حقیقی در تنهایی و تاریکیِ حجره ها معارج سلوک را با قدم صدق پیمودند و بار دیگر روح خدا از شمس وجود یک عارف راستین تجلی یافت و بساط فرعون را در هم پیچید و نقاب از چهره سامری باز گرفت و… انعکاس اشعه نورش در آینه فطرت های پاک، آسمان دنیا را ستاره باران کرد و در مصاف با شیطان، جبهه های جهاد فی سبیل الله، مَجلای تلألوانسان هایی شد که آبروی عرفان را باز خریدند و شأن حقیقیش را بدان باز گرداندند. عرفای دروغین به سوراخ های دود آکنده خویش خزیدند و میدان را به اهلش واگذاشتند و دیگر در طول هشت سال جنگ سخنی از آنان و دروغ بافی ها و شعبده پرددازی ها یشان در میان نیامد.
…اما چه شد که هنوز خون قربانی بر مسلخ قطعنامه 598 نخشکیده، بار دیگر خروش عارفانه نی عرفان هندی (!) به صدا در آمد و مارهای هفت رنگ سر از هفت سوراخِ سبدهای ده ساله در آوردند و خمیازه کشان صحنه های تئاتر و شعر و ادبیات ژورنالیستی را از رقص های عارفانه انباشتند؟ چه شد که هنوز بسیجی های عارف از جبهه های عشق باز نگشته و جام زهر از گلوی نازنین آن زین العرفا پایین نرفته، بار دیگر لفظ عرفان به همان معنای فراموش شده خویش بازگشت و یک بار دیگر درِ باغ عرفان دروغین به روی عقده های تل انبار شده باز شد و…؟
کسانی که بار هشت سال جنگ و ده سال انقلاب را بر گرده صبر و قناعت و تقوا و عشق و عرفان خویش کشیده بودند، لاجرم دل آزرده به نخلستان های غربت حق پناه آوردند و راز دل های خویش را در چاه های تنهایی زمزمه کردند و ملائک نیز با آنان هم صدا شدند؛ ملائکی که از شرمِ سر بریده سَید العرفا و الشهدا هزار و سیصد و پنجاه سال است سر در گریبان نهفته اند. و چرا اینچنین نشود وقتی غرب زدگی همچون وساوس شیطان، با خوون در رگ های ما جاری است؟

کدام عرفان؟ از کتاب حلزونهای خانه بدوش

سيد مرتضی آوينی

***

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهيد آوينی اقدام به تاسيس پايگاه خوبی در مورد آراء و نظرات سيد شهيدان اهل قلم نموده است. وجود تعداد زيادی عکس و همچنين تعدادی از مقالات شهيد آوينی در اين پايگاه قابل ستايش است.

سر بزنيد ضرر نمی کنيد.

ياعليش